گیسو

You are currently browsing articles tagged گیسو.

همین هوای رفتن زیر باران

همین برگ های سبز خیس

همین چند روز

همین حوالی شادی کودکانه

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , ,

روزهاست به تو فکر می‌کنم. به بودنت. به رفتنت. به دیدنت. به کنار هم نشستنمان. به نگاه کردنمان.
روزهاست به تو فکر می‌کنم. گاهی شب‌ها خوابت را می‌بینم. خواب می‌بینم کنار هم نشسته ایم. خسته شده ایم از آدم‌ها و من می‌خواهم تو را به آغوش بکشم. نوازشت کنم. ببویمت. دست به گیسو ببرم. تو هم شب‌ها خواب مرا می‌بینی؟
روزهاست به تو فکر می‌کنم. به کنار هم بودنمان. به آنچه من از تو می‌خواهم و آنچه تو از من طلب می‌کنی. فکر می‌کنم اگر بتوانم برایت تامین کنم. فکر می‌کنم حالا به قول خودت ما دوست هستیم. پس هیچ تعهدی به هم نداریم.
روزهاست فکر می‌کنم که من برای خودم عهد کرده ام تا به تو خیانت نکنم. فکر می‌کنم حالا دوست هستیم. شاید تو رفتی. شاید تو ماندی. شاید من رفتم. شاید من ماندم. شاید من و تو ما شدیم. شاید من و تو ما نشدیم.
روزهاست به تو فکر می‌کنم. به خودم فکر می‌کنم. به حرفایی که درباره تو به من می‌گویند. به حرف‌هایی که به تو درباره من می‌گویند. به ما فکر می‌کنم. به کنار هم نشستنمان روی همان صندلی. به خودمان فکر می‌کنم. به تمنای چشمانم که نگاهت را می‌طلبید.
روزهاست به آن لحظه ای فکر می‌کنم که از تو خواستم در چشمانم نگاه کنی. نوازش چشمانت فراموشم نمی‌شود. کاش نوازش دستانت را هم احساس می‌کردم. مثل دخترکان و پسرکان این شهر. این جهان. مثل لحظه‌هایی که دلم می‌خواهد از سینه کنده شود.
دیگر روزهاست که فکر نمی‌کنم. شب‌ها چشم به دنیا می‌بندم و دل به تو می‌بازم. به تو گفته بودم دوستت دارم. چندبارش را نمی‌دانم. اما دوستت دارم. آیا واقعا من تو را دوست دارم. دوستت دارم. آیا تو هم این گونه‌ای؟!
از وقتی خواستمت با من بودی. خودت که نیستی خاطرت با من است. کاش این هفته برای هم بودیم. کاش هفته پیش با هم بودیم. کاش هفته آینده با هم باشیم. نمی‌شود. این کار لامصب و این نگاه سنگین آدمیان نمی‌گذارد. شاید من تنبلی می‌کنم. شاید واهمه دارم. شاید دوست ندارم بودنم را به تو تحمیل کنم. شاید…..
راستی اگر بمانی چه. نه. خودم گفته ام به زور هم شده باید بروی. آخر خودت خواسته ای. من خواستم با هم برویم. بیا برویم. بیا عبور کنیم از هر چه نخواستن و نتوانستن است. دست به دست هم دهیم به مهر. چقدر دوست دارم مثل لحظه ای که اوباما همسرش را بغل کرد من و تو هم مثل آنها بشویم. حتی برای یک لحظه.
تو به من نگفتی چقدر مرا می‌خواهی. اما من گفتم. گفتم تو را به خاطر خودت می‌خواهم و بس. نگفتم؟! گفتم! بیا انگشتانمان را بیاوریم بالا. مثل کودکان تعداد دوست داشتن هایمان را به من نشان دهیم. دستانم بالاست. پاهایم را هم بالا می‌آورم. بشمار. به تعداد انگشتانی که خدا به من داده است دوستت دارم. اگر هزارپا بودم هم هزاران بار دوستت خواهم داشت. حتی اگر…..
هر لحظه تصویرت در مقابلم است. اما ولی آخر فکر می‌کنم به فردا ها. به آن فرداهایی که خیلی از ما دختران و پسران به دامنش می‌افتیم. اگر من تو را بخواهم و تو هم راضی باشی آن وقت چه. آیا من همانی خواهم بود که حالا نشان می‌دهم؟ آیا تو همانی خواهی بود که حالا هستی؟ آیا من می‌توانم آنچه باشم که تو می‌خواهی؟ به خودم فکر می‌کنم. به خواسته‌هایم. به داشته هایم. به تو.
آیا من می‌توانم خواسته ات را تامین کنم. به خودم می‌گویم تو وظیفه داری هر چه می‌خواهد را به هر شکل مشروعی شده به دست بیاوری و در اختیارش بگذاری. اگر آنچه به من گفتی و کمترین باشد من چه کنم. آیا از عهده تعهد برمی‌آیم. وقتی فروشنده قیمتش را گفت، دلم لرزید، یخ کردم. دلم هوری ریخت. گفتم توکل بر خدا. اگر خدای من است که خودش می‌داند چه تقدیر کند برایم. قبل از ورود به مغازه چه فکرهایی که از سر نگذراندم. گفتم می‌خرم. کادو می‌کنم. به تو هدیه می‌کنم و به پولش فکر نمی‌کنم. اما این بار همه جیب‌هایم را دست بردم. همه پول‌ها را روی هم گذاشتم باز هم نصف قیمتش هم نشد. یکی از بچه ها گفت مریض بودی با دختری دوست شدی که انقدر خوش اشتهاست. ولی من بی توجه به حرفشان به تو فکر می‌کردم. به اینکه من برای دوست داشتن تو حاضرم بهای این دوست داشتن را بپردازم. این چند هزار تومان فدای یک تار موی تو.
می‌دانم که اگر می‌خریدم، تو پولش را به زور هم که شده به من می‌دادی. حال هر چه دیگران می‌خواهند بگویند. بگویند تو از الان شروع کرده ای به تیغ زدن من. بگویند ماشین من اندازه صندوق عقب اتومبیل شما هم نمی‌شود. بگویند که خانه ما حیاط خلوت خانه شما هم نیست. بگویند بهای تمام لباس های تن من یک بار آرایش کردن تو هم نمی‌شود.
بگذار بگویند. خدا بهتر از آنها از من و تو می‌داند دارد. خدا می‌داند چقدر وجودم تمنای تو را دارد. خدا خودش تو را مقابلم قرار داد دوست داشتنی ترینم. نازنینم. مهربان.
حس لمس تو یک باغ زیباست. کاش صورتنت عریان بود. دوست داشتم وقتی دست به گونه‌هایت می‌کشم، هیچ چیز میان دست من و صورتت نباشد. دوست داشتم ببوسمت. با تمام وجود به آغوشت بکشم. دوست داشتم با هم بودن را با تمام وجود حس کنم. دوست دارم ببویمت.
قول دادم عاشقت نشوم. هنوز هم سر قولم هستم. تو هم قول منو قبول کن.
باشه؟ قبووووووووووول؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Tags: , , , , , , , , , ,

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم
روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم
در گوشه امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم
گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

از کودکی هرکه را که گیسویی از خرما داشت و ردی از گل یخ در چهره اش، دوست داشتم. نمی دانم چرا.
برف که بارید مرا خبر نکرد و رفت. نمی دانم چرا.
بوی خرما پزان می‌آید در این زمستان استخوان سوز. نمی دانم چرا.
پر از عشق شده بودم. دست در موهایش می‌کشیدم و بر چشمش. می‌فشردمش در آغوش. سینه بر سینه. پیشانی‌اش را، گونه اش را، چشمانش را، گردنش را، لبش را بوسیدم. چشم باز کردم. داشتم با نقش گل بالش، عشق بازی می‌کردم. نمی دانم چرا.
نیست ولی می‌آید. کی را نمی‌دانم. خدا می‌داند. اما نمی دانم چرا.

Tags: , , , , , , , , , , ,

گیسوانت را به باد بسپار
تا آقتاب را نوازش کند
گوش کن
در کوچه پس کوچه های
ماه گرفته دلم
پرنده ها
جور دیگری می خوانند
می روی
برو
حداقل سایه ات را بر جای بگذار
تا بهانه ای باشد
برای بوسه های گاه به گاهم
به قصد افطار

Tags: , , , , , , ,