بغض کردم. چشمام غم داره. رییسم میگه صدیق چته؟ امروز مثل همیشه نیستی. بهش میگم من که هفته پیش گفتم شنبه میخوام برم بهشت زهرا. الان دلم پیش مهران هست. پیش دوست برادر رفیق و هر چی اسم خوب که میشه براش گذاشت. فقط سال اول تونستم برم رفقا بودن. بچه ها هنوز ایران بودن. سال دوم بچه ها بودن ولی من نبودم. رییس قبلیم نذاشت برم. امسال سال سوم هست. رییس جدیدم نذاشت که برم. بچه ها هم اکثرا ایران نیستن که برن سر خاک. ولی من هنوز غم دارم. بغض دارم. ناراحتم. درست مثل همون روز برف گرفته و زمین های یخ زده بهشت زهرا تو ۲۰ دی ۱۳۸۶٫ اما مهران ۱۸ دی رفت. یادمه برف میومد. نعره میزدم. زار می زدم. همین جا بودم. یکی از همین ساختمون های صدا و سیما که علی خردپیر بهم اس ام زد و تسلیت گفت و من دلم رفت پیش مهران. دونه های برف توی اشکی که از چشمام سرازیر بود گم می شد. دارم به مهران فکر میکنم. به سارا. به مهران و سارا با هم. به سارا بی مهران. دلم هوای مهران رو کرده.
You are currently browsing articles tagged گریه.
Tags: برف, بغض, بهشت زهرا, دی, صدا و سیما, قاسمی, مهران, مهران قاسمی, گریه
میدونم که خوب میخندونم. خیلی ها هم میدونن که اگه کسی غمی تو دلش باشه توی پنج دقیقه به قهقهه میندازمش. میدونم که خیلی ها میدونن اونایی که معمولا شادن خودشون یه غم و ناراحتی ته دلشون هست که همیشه سعی میکنن با اون خنده بپوشوننش. یه جورایی من این جوری ام.
تا چند دقیقه پیش ۳۰ اردیبهشت بود یعنی سالگرد تولد من. به ظاهر شاد و خوشحال. اما مدام خنده ها و غم ها و ناراحتی و بغض ها و گریه های کسی به یادم میومد. باز سعی میکردم فراموش کنم یا بیخیال بشم. سی ام گذشت و ازش خبری نشد.
حالا کسی نیست که غم و غصه و ناراحتی و آوار رو توی چهره من تماشا کنه. خودم هستم و خودم و منتظر
Tags: 30, 30 اردیبهشت, 30اردیبهشت, اردیبهشت, بغض, بیخیال, تولد, حوا, خبر, خنده, سالگرد, شادی, غم, قهقهه, گریه
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم می گیره Read the rest of this entry »
سه شنبه آخر سال. خوب معلومه که میخوام درباره چهارشنبه سوری بنویسم. از صدای انفجارهایی که هنوز توی گوشم مونده. از صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی. از آدمهای به خیابان نیامده و تنهای سوخته. از کسانی که امشب سکته کردن. پیرمردها و پیرزنهایی که لعنت میکردند. از کودکانی که با صدای نارنجک به گریه میافتادند. از مادران و پدرانی که از بچهها بدتر بودند در شرارت. در آتش زدن. در انفجار.
Tags: آتش, آسمان, آمبولانس, آژیر, انفجار, سه شنبه, سکته, لعنت, نارنجک, پیرزن, پیرمرد, چهارشنبه سوری, گریه
دفعه اول که میری پیش امام رضا زار زار گریه می کنی.
دفعه دوم بغض می کنی.
دفعه سوم می خندی.
سه بار رفتم پیش امام رضا.
همه تون رو دعا کردم.
یه چیزایی ازش خواستم.
دعا کنید بهش برسم.
ساعتم گم شده.
فلش مموری ام سوخته.
دانشگاه ازم پیش دانشگاهی می خواد ولی من فوق دیپلم دارم.
کولر خرابه و مدام عرق می ریزم.
اسپری ضدعرقم داره تموم میشه.
این پشه ها هم باز شروع کردن به دور سر من چرخیدن.
بی ربط: فیلم روز سوم رو ببینید. قشنگه.
Tags: اسپری, بی ربط, دانشگاه, روز سوم, زار زار, ساعت, عرق, فلش مموری, فوق دیپلم, فیلم, پشه, پیش دانشگاهی, چهارراه قصر, کولر, گریه, گم