خیلی بدی. شاید هم خیلی خوبی که منو زود به واکنش واداشتی. خوبی چون باعث شدی بیشتر روی خودم فکر کنم. خوبی چون دچار توهم شدم که آیا امروز ۲۷ فروردین هست یا ۲۷ اردیبهشت. تولد برادرم ۲۷ اردیبهشت هست.
بدی چون از دستت کفری میشم. یاد برگه هایی می افتم که مسئول شیفت به دستمون داد. انگار نامه اعمال قیامت رو به دست گرفتیم. برگه هایی که فکر نمیکنم توی سازمان یا بخشی در کشور به این شکل و شدت وجود داشته باشه. برگه را به دستم میدهند. برگه ای که هیچ عنوانی به جز «بسمه تعالی» ندارد.
You are currently browsing articles tagged کارخانه.
Tags: اردی بهشت, اردیبهشت, انضباط, انظباط, برادر, بسمه تعالی, دستشویی, ضرب المثل, فوق لیسانس, مدیر, مدیرکل, مدیریت, مسئول شیفت, نان, کارخانه, کاغذ
مدتی از اینترنت به دور بودم. اما دوتا از دوستان عزیزم من رو به بازیهای وبلاگی دعوت کردن. یکیشون خسروبیگی عزیز هست که منو دعوت کرده به بازی خطرناک ما میتوانیم و ما نتوانستیم.
منظور اصلی این بازی صحبتهای رییس جمهور هست که در زمان کاندیداتوری شعار ما میتوانیم سر میدادند و حالا کسانی میگویند: ما نتوانستیم.
البته من که چیز زیادی سر درنیاوردم. اما چون ازم خواسته، من هم مینویسم. در ضمن به توانستیم و نتوانستیم کاری ندارم.
ما میتوانیم خیلی کارها بکنیم. اما اینها را شعار کردیم و همه جا جار زدیم. اکثر کارخانهها و شرکتهای دولتی در سراسر کشور این شعار را روی بیلبوردی در کارخانه خود زدند. البته نمیدانم برای آن هم تابلویی ساختیم و هزینه مضاعفی پرداختیم یا نه؟!
ما توانستیم. توانستیم این شعار را همهگیر کنیم.
بگذریم. ما نتوانستیمها را سه سال بعد مینویسم. آن وقت خیلی چیزها برای نوشتن دارم. خیلی.
باز مثل دعوت قبل، همه را به نوشتن درباره این موضوع دعوت میکنم.
Tags: اینترنت, بازی, خسروبیگی, رییس جمهور, شرکت دولتی, شعار, وبلاگ, کارخانه