دهانم باز شده بود.
کف کرده بود.
نفسم بالا نمیآمد.
سینه ام سنگینی میکرد.
انگار یک نفر میخواست از درونم چیزی را بیرون بکشد.
داشتم میمردم.
یک آن یاد زندگی افتادم.
به چیزی چنگ انداختم.
خدا را صدا زدم.
فکر کردم فردا چه کسی با جنازه من روبهرو میشود؟
حجله ام را میزنند جلوی در.
عکسم را میچسبانند و مینویسند جوان ناکام.
در همان بی نفسی ها به خدا میگفتم زود است.
می گفتم اگر بمیرم چند نفر را این موقع سال غمناک میکنم.
مادرم
دوستانم
پدربزرگم
بچه های دانشگاه
همکارانم
خیلی هایی که با من در تماسند.
مرا دفن میکنند و میخندند از دست کارهای من و خداحافظ.
نه برای مردن زود است.
هنوز سنم دو رقمی نشده است.
هنوز کامیاب نیستم.
هنوز با زندگی کار دارم.
یاد مهران افتادم.
یاد خودم افتادم که فردا امتحان دارم.
به عزرائیل گفتم برو.
هر وقت نوبتت شد صدات میکنم.
فکر کردم اگر بمیرم صاف می روم جهنم.
شاید هم بهشت.
شاید از کمر به بالا در بهشت باشم و پاهایم در جهنم.
بعد که بیدار شدم گفتم آخه این زندگی چی داره که بهش چنگ انداختیم.
بعد فکر کردم و دیدم همه اون چیزهایی که تا به حال درباره لحظه مرگ شنیدم راسته.
حس کردم اون کسی که کنارم ایستاده بود و داشت چیزی از دهان باز شده من بیرون میکشید یواش یواش داره دور میشه.
فکر کردم اگه تو این حالت بمیرم هیچ قسمتی از بدنم به درد هیچ کسی نمیخوره.
یاد کارت پیوند اعضام افتادم.
یاد دوست داشتنی هایم.
یاد کسانی که دوستشان دارم.
برای مرگ شاخ و شانه نکشیدم.
فقط یک فرصت دیگر طلب کردم.
ولی ما آدم ها زود فراموش میکنیم.
باز گناه از نو.
You are currently browsing articles tagged چنگ.