از کودکی هرکه را که گیسویی از خرما داشت و ردی از گل یخ در چهره اش، دوست داشتم. نمی دانم چرا.
برف که بارید مرا خبر نکرد و رفت. نمی دانم چرا.
بوی خرما پزان میآید در این زمستان استخوان سوز. نمی دانم چرا.
پر از عشق شده بودم. دست در موهایش میکشیدم و بر چشمش. میفشردمش در آغوش. سینه بر سینه. پیشانیاش را، گونه اش را، چشمانش را، گردنش را، لبش را بوسیدم. چشم باز کردم. داشتم با نقش گل بالش، عشق بازی میکردم. نمی دانم چرا.
نیست ولی میآید. کی را نمیدانم. خدا میداند. اما نمی دانم چرا.
You are currently browsing articles tagged پیشانی.
Tags: استخوان سوز, برف, حوا, خرما, خرماپزان, زمستان, عشق, لب, پیشانی, چهره, گردن, گیسو