دلم برای مامانم تنگ شده. خودم داره باورم میشه که چقدر لوس و بچه ننه هستم. از روز یک شنبه که برای ماموریت رفته آلمان تا الان فقط دوبار تلفنی با هم صحبت کردیم. خدا رو شکر که تکنولوژی پیشرفت کرده میتونیم با هم تماس بگیریم یا به هم پیامک بفرستیم. ولی تصور کنید که چندین سال پیش بود و بدون امکانات امروزی. شاید دیوونه میشدم. شاید هم با توجه به شرایطی که توش بودم میساختم. فکر کنم الان پاریس باشه. فردا برگرده هانوور، از اونجا بره به هامبورگ و با هواپیما برسه تهران. مامانم میگه هیچ جا ایران و خونه خود آدم نمیشه. راست میگه. من که همیشه به همه این رو میگم که هر جا بری آسمون همین رنگه. صدای دهل از دور خوشه. مرغ همسایه همچین هم که فکر میکنید غاز نیست. وقتی مامانم برگشت عکسهایی که گرفته رو میذارم تو وبلاگ تا شماها هم ببینید.
You are currently browsing articles tagged هواپیما.
چند وقت پیش، فکر میکنم حدود اردیبهشت ماه بود که با یک هواپیمای توپولف دقیقا مثل همونی که توی مشهد دچار سانحه شد و دقیقا همون شرکت برای برنامه رفتم آبادان. بالهای هواپیما زرد شده بود و تو قسمت عقب هواپیما بد جوری صدای موتور می پیچید. وقتی تو آسمون بودیم گاه و بی گاه کسی چیزی زیر لب زمزمه می کرد. انگار که اشهد می خواندند. بی ربط هم نبود اگر شما هم جای ما بودید و تغییر صدای موتور و تکانهای عجیب هواپیما را شاهد بودید اشهد میخواندید. ا کنار بال بودیم و تکانها و صداها را بیشتر حس می کردیم. وقتی هم که به کوههای تیز زاگرس نگاه می کردیم حساب کار دستمان می آمد که با این حساب تکه بزرگمان گوشمان است.
Tags: آبادان, اروندرود, اقتصاد, توپولوف, جنگ, حاتمی کیا, خرما, خرمشهر, خوزستان, زاگرس, عراق, ماموریت, مسافرت, هواپیما