هزینه
You are currently browsing articles tagged هزینه.
میدونی من تو روزنامه ها و مجله ها هم آشنا دارم. میتونم صحبت کنم عکست رو بزنن رو جلد. سیصد تا چهارصد تومن هم بیشتر خرج نداره. تو این گرونی چاپ و کاغذ واسه اینکه عکست بزرگ بخوره رو یه مجله جدول پولی نیست. همینو اگه بخوای پوستر چاپ کنی حداقل یه تومن خرجت میشه. این شماره منو بزن تو گوشیت. هر وقت تصمیم گرفتی باهام تماس بگیر. کافیه عکست بره رو یه مجله. اون وقته که صداوسیما میفته دنبالت. حیفه که یه آدم مثل تو که این همه کار کرده و این همه جایزه معتبر گرفته ناشناس بمونه.
این حرفا رو من نزدم. اینا رو دو نفری که کنارم نشسته بودن داشتن به هم میگفتن. اون نفری که میخواست عکسش بخوره یه کارایی کرده بود که جایزه گرفته بود. اونی هم که داشت پیشنهاد میداد میگفت کارش چیز دیگه ای هست و رفقاش این کارا رو میکنن. میگفت هیچ پولی از این راه گیرش نمیاد و داره ثواب میکنه فقط.
من داشتم میگفتم با خودم که ببین اوضاع رسانه ای ما به کجا رسیده که مجله ها برای پوشش هزینه هاشون به چه کارایی دست میزنن. شاید چرخ روزگار ما رو هم وادار کنه به کار چاق کنی. امیدوارم اون روز نرسه.
Tags: آشنا, جلد, خرج, صداوسیما, عکس, مجله, هزینه, پول, چاق, کار چاق کن
قدیما مردم درآمدشون رو خرج می کردن و مقداری پس انداز.
جدیدا روی درآمد، یک چیزی هم از جیب می ذاریم تا پولمون به آخر ماه بکشه.
منظورم آدمای زن و بچه دار الآن نیست. وضع مجردها هم دست کمی از متاهلین نداره.
Tags: خرج, درآمد, متاهل, مجرد, هزینه, پس انداز, پول
تمام امروز رو داشتم به این فکر میکردم. در اکثر کشورهای رو به توسعه و کشورهای پیشرفته دنیا سر ایجاد امکانات برای کار بهتر، تولید بیشتر و رسیدن به یک استاندارد جهانی رقابت میکنند.
اما توی کشور ما مدیران سر سلب کردن کارمندان از کوچک ترین امکانات، حتی اگر قرار باشه هزینههای کار رو خود کارمند بده، از هم سبقت میگیرند.
امروز رفتم دفتر دکتر…. مدیر کل……
بیخیال. خودم نمیخوام نون خودم رو آجر کنم.
Tags: استاندارد جهانی, امکانات, بی خیال, تولید, دفتر, سلب, مدیرکل, هزینه, کارمندان, کشور
دو سه روزه که دارم به پول فکر میکنم. چند صحنه که این روزها دیدم رو مینویسم.
۱٫ یک آقای مسنی اسکناس ۱۰۰ تومنی از جیبش در آورد. توی دستش هزار جور تا کرد و لوله کرد تا داد دست راننده اتوبوس. تا مقصد اون اسکناس اندازه یک سال پیر شد.
۲٫ پریشب سوار تاکسی شدم. یک پسره کیف یا موبایل یک خانوم که بغل خیابون ایستاده بود رو زد و دوید. راننده شروع کرد به دیدن اطراف و مثلا دنبال دزد گشتن. از دزدی و حروم خوری صحبت کرد و اینکه مردم چقدر بیمعرفت شدن. وقتی خواستم پیاده شم، ۲۰۰تومن کرایه همیشگی و نرخ اون مسیر رو دادم. راننده در کمال وقاحت گفت ۲۵۰تومن میشه. من مونده بودم که بین این راننده و اون دزد چه فرقی هست؟!
۳٫ دیشب یهو دیدم یکی داره فحش میده و بلند بلند داد میزنه. سرم رو از پنجره بیرون کردم و یک خانومی داره خطاب به یک مرده میگه:«[...فحش بد...] پول منو بده» و کلی فحش دیگه. مرده کارش با خانوم روسپی تموم شده بود و پولش رو نداده بود. (باور کنید خالی بندی نیست. راست راست گفتم)
۴٫ صبح رفتم نون بگیرم. نانوای زیادی محترم و نان مثلا حلال خور و جوش شیرین نزن و نان مطلوب به مشتری بده محل ما از خرجها و گرانی هزینهها و حقوق کارگر گلایه داشت. یکی هم بهش میگفت برو کارگر زن بگیر. ماهی صدهزار تومن بده بهش. از ۷صبح تا ۷شب هم برات کار میکنه. بعضیهاشون هم شب وای میستن.
۵٫ این بی ربطه. از قبل میدون آزادی تا انقلاب، روی دو طرف پلهای عابر پارچه زرد زدن که روشون نوشته: «نیروی انتظامی خدانگهدارتان»
Tags: آزادی, اسکناس, انقلاب, بغل, حقوق, خیابون, راننده, شروع, صحنه, فحش بد, لوله, مقصد, نیروی انتظامی, هزینه, پل, پول, کارگر