نگاه

You are currently browsing articles tagged نگاه.

از پس تپش های بی پایان دلم بر نمی آیم

دل آشوبی دارم که اگر دریا بود

هیچ کشتی رویش دوام نمی آورد

هم میدانم هم نمیدانم این چه حس قریبی است

انتظار دیدن تو تماشا نظاره نگاه دیدار

برای آنگاه که نگاهت چشمانم را نوازش کند بانو

دل آشوب دارم دلهره دلدار دلنواز من

بغض میکنم، داغ میکنم

چشمانم گر میگیرد و تنم از حرارت آفتاب عالم تاب

که نمیدانم تو اینک کجای این عالم کوچک این زمینی بانو حوا

خیالم تویی نگاهم تویی صدایم تویی هوایم تویی غذایم تویی قضایم تویی بانوی من باش

لیلی من باش شیرین من باش تهمینه ام باش حوای من باش

دلم آشوب است بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

از یک نگاه
از حس لمس یک لبخند

Tags: , , , ,

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم
روی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته‌ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم
در گوشه امید چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ایم
گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

وقتی خورشید طلوع می‌کرد، می‌دیدمش.
آره از همین اول می‌خوام افسوس بخورم. وقتی که خورشید غروب می‌کرد، می‌دیدمش.
هر دو رو می‌دیدم. تا اینکه یک برج طلوع و غروب خورشید رو ازم گرفت.
حالا دلم رو به این خوش می‌کنم که شاید یک شبی ماه بخواد بهم نگاه کنه.
پرده رو کنار می‌زنم و ماه رو می‌بینم و با نگاه مهربونش می‌خوابم.
ابرها کینه به دل نمی‌گیرن. از جلوی مهتاب کنار می‌رن.
اما می‌ترسم روزی به سینه آسمون هم سیمان بمالند و من دیگه ماه رو هم نبینم.
اما می‌دونم که نگهبان ماه نمی‌ذاره که ماه رو ازم بدزدن.
آخه نگهبان ماه با من دوسته.
نگهبان ماه مهربونه.
دوستت دارم نگهبان ماه.

Tags: , , , , , , ,

مطمئنم میاد. می دونم زنگ می زنه. دوباره بر می گرده.
وقتی مدام این جمله ها رو تکرار می کنم، زمان می گذره. اون قدر که جمله هام عوض میشه و به خودم میگم بالاخره تا آخر سال ازش خبری میشه.
خبری نشد. تا آغاز سال بعد، چند ساعت بیشتر نمونده. باز هم ازش خبری نشد. باز هم دل من هوایی شد.
جای خالی. نگاه منتظر. چشمان خیس. دل بی قرار.
زندگی ما هم در این چند ساعت پایانی سال به همین خاطرات شیرین خلاصه میشه.
خاطرات بودن با کسی که عاشقش هستم هنوز.

نامت را که می برم

دست خودم نیست

نرگس صدایت می کنم

چشم می گردانم

تمام دخترکان شهر
را

تو می بینم

نگاه را که می
بندم

دریا در دیدگانم
موج می زند

دیگر کاری از حافظ
ساخته نیست

بو می کنم

دست می کشم برهمان
صندلی آبی سرد

و باز تو نیستی

باز دل من

۸ریشتر

می لرزد

Tags: , , , , , , , , ,