مطمئنم میاد. می دونم زنگ می زنه. دوباره بر می گرده.
وقتی مدام این جمله ها رو تکرار می کنم، زمان می گذره. اون قدر که جمله هام عوض میشه و به خودم میگم بالاخره تا آخر سال ازش خبری میشه.
خبری نشد. تا آغاز سال بعد، چند ساعت بیشتر نمونده. باز هم ازش خبری نشد. باز هم دل من هوایی شد.
جای خالی. نگاه منتظر. چشمان خیس. دل بی قرار.
زندگی ما هم در این چند ساعت پایانی سال به همین خاطرات شیرین خلاصه میشه.
خاطرات بودن با کسی که عاشقش هستم هنوز.

نامت را که می برم
دست خودم نیست
نرگس صدایت می کنم
چشم می گردانم
تمام دخترکان شهر
را
تو می بینم
نگاه را که می
بندم
دریا در دیدگانم
موج می زند
دیگر کاری از حافظ
ساخته نیست
بو می کنم
دست می کشم برهمان
صندلی آبی سرد
و باز تو نیستی
باز دل من
۸ریشتر
می لرزد