مرگ

You are currently browsing articles tagged مرگ.

خسته شدم دیگه. از زندگی، از مرگ، از دست خدا، از دست عزرائیل.
هنوز لباس سیاهی که به خاطر مهران پوشیده بودم رو در نیاوردم که باید برای درگذشت احمد بورقانی لباس سیاه بپوشم. به اینکه احمد بورقانی کی بود و چه کاره بود کاری ندارم. اما پسرش (سهام الدین) دوست من هست. مثل یک برادر.
نمی‌دونم این سال ۱۳۸۶ تا چه زمانی می‌خواد نیش بزنه و زهر بریزه. مرگ بهترین دوستان و بیماری عزیزترین کسانم.
چاره‌ای برای آدم نیست. چاره ای برامون نمی‌مونه. در برابر تقدیر خداوند باید سر تعظیم فرود بیاریم.

Tags: , , , , , ,

از تشییع جنازه و بیمارستان فراری ام. یادم نمیاد که تو تشییع جنازه کسی شرکت کرده باشم. دست خودم نیست. شاید به این خاطر باشه که از مرگ می ترسم. شاید.
نه. انگار ترسی از مرگ ندارم. بشتر از روسیاه مردن می ترسم. اما برای مراسم رسول ملاقلی پور خودم رو رسوندم.
خانواده داغدار خیلی خوب این زجر رو تحمل می کردن.
خیلی ها بودن. از صفارهرندی و محسن رضایی تا کارگردان ها و بازیگران تا مردم عادی. خدا رحمتش کنه.
یک وزیر شعار بود که تا مجلس میومد آروم بگیره، صداش رو به سرش می کشید و یک چیزایی می گفت.
نبوی معروف البته نه اون نبوی های سیاسی یا ابراهیم نبوی. اکبر نبوی منتقد سینما مجری مراسم بود.
شرف الدین از دوستان رسول ملاقلی پور گفت که امروز قرار بود کربلا باشن.
منوچهر محمدی آمد و از رسولشان گفت.
میرکریمی هم حرف هایی زد. اما نمی دانم چرا در پایان مراسم می خندید.
خدا به دخترهای ملاقلی پور و همسرش صبر بده.
علی ملاقلی پور از مردم تشکر کرد.
محسن رضایی هم ازش تعریف کرد.
کسی نبود که ازش بد بگه.
صفارهرندی، پیام رییس جمهور رو خوند.
جعفری جلوه هم رفت پشت میکروفن.
علی شادمان، شاد نبود. از عمو رسول می گفت که آخر میم مثل مادر در گوشش چی گفته بود.
عمو رسول گفته بود به عشق فاطمه زهرا این فیلم رو ساخته. در گوشش گفته بود که شاید سال دیگه نباشه.
راست میگن که آدم قبل از مرگ، سایه عزراییل رو حس می کنه. او هم حس کرده بود.
سفرش ناتموم موند. فیلمش هم همین طور. وزیر شعار هی اون وسط تیکه میومد. جمعیت داخل محوطه وول می خورد.
آقای دوربینی هم بود. شوکت هم بود. خیلی ها بودن. خیلی ها هم تیپ زده بودن و جلوی این سینمایی ها رژه می رفتن تا یکیشون برگرده و بگه بیا تو فیلم من بازی کن. خدا عقلشون بده. عوض این کارا برید کلاس بازیگری.
دلم داشت آتیش می گرفت. یاد نسل سوخته و مزرعه پدری افتادم. یاد هیوا. یاد سفر به چزابه.
روده درازی نمی کنم. در ادامه عکس هایی که از مراسم گرفتم رو گذاشتم تا ببینید.
البته اگر مموری کارتم تموم نمی شد باز هم می تونستم عکس های بیشتر و بهتری بگیرم.
خداحافظ
خداحافظ ملاقلی پور دوست داشتنی من.

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , ,

امروز روز خیلی تلخی برایم خواهد بود. خیلی تلخ تر از اون که بنویسم. شاعری که بسیار دوستش دارم و آرزوی دیدنش را داشتم به قول پرویز شاپور امروز صبح دم اذان از در خروج زندگی رد شد. از امروز ولع خواندن شعرها و نوشته‌های عمران صلاحی در وجودم بیشتر می‌شود. شعر زیر از معروف ترین سروده های مرحوم صلاحی است. شاعر مهربانی که مثل گفته اون آگهی برای همه سنین، همه سلیقه‌ها بود.
خونه بهار
کمک کنید هولش بدیم ، چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ، ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره
بلکه یه شب با دیدنش ، وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه بهار کدوم وره
تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کورشده
برگ درخت باغمون ، زباله سوپور شده
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دورشده
کاش تو فضای شهرمون ، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه بهار کدوم وره
کنار تنگ ماهی ها ، گربه رو نازش می کنم
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنم
آخر خط که می رسیم ، خط رو درازش می کنیم
آهای فلک که گردنت ، از همه مون درازتره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه بهار کدوم وره

Tags: , , , ,

Newer entries »