چشم، چشم را نمیبیند؛ دست ها در جیب است
نگه نمیدارد تاکسی ، همه دربست میخواهند مسافر را
نگه جز نوک بینی دید، همان را هم نمیتانی
که برف است و کولاک است
وگر ترمز زنی پیش پای مسافر
با دست دماغی در میآورد پاره پولی از بغل بیرون
که شکم ها سخت سوراخ است
همان چیز بد بو کز بدن آید برون ابری شود تاریک
چو ایستد، چشمانت شود سرخ و سرت میرود گیج
زور زیاد کاینست، پس دیگر چه داری انتظار
ز فرهنگ غریبه یا آشنا؟
Read the rest of this entry »
You are currently browsing articles tagged مدیر.
Tags: بانک, برف, بهار, بهاران, بی پول, ترمز, توبیخ, حقوق, زمستان است, شعر, طنز, عزرائیل, قرعه, قسط, مالیات, مدیر, مسافر, مهدی اخوان ثالث, پول, پولدار, پیتزا, کولاک
چون دانشجو توی ایران، مخصوصا دانشجوی داشنکده خبر، اخ، جیز، ایش، ایکبیری و غیره هست و مدیران دانشکده هم انگار که خبرنگار رو دشمن بشریت می دونن و برای دانشجو جماعت تره خورد نمی کنن که هیچ، سلفشون رو هم دیوار کشی می کنن و به دستشویی ها برچسب خواهران و برادران می زنن، بچه های دانشکده هم تصمیم گرفتن خودشون آستین بالا بزنن.
حالا سایت خبری تریبون تنها پایگاه تقریبا رسمی بچه های دانشکده خبر هست.
Tags: برادران, تریبون, خبرنگار, خواهران, دانشکده خبر, دستشویی, سایت خبری تریبون, سلف, مدیر
خیلی بدی. شاید هم خیلی خوبی که منو زود به واکنش واداشتی. خوبی چون باعث شدی بیشتر روی خودم فکر کنم. خوبی چون دچار توهم شدم که آیا امروز ۲۷ فروردین هست یا ۲۷ اردیبهشت. تولد برادرم ۲۷ اردیبهشت هست.
بدی چون از دستت کفری میشم. یاد برگه هایی می افتم که مسئول شیفت به دستمون داد. انگار نامه اعمال قیامت رو به دست گرفتیم. برگه هایی که فکر نمیکنم توی سازمان یا بخشی در کشور به این شکل و شدت وجود داشته باشه. برگه را به دستم میدهند. برگه ای که هیچ عنوانی به جز «بسمه تعالی» ندارد.
Tags: اردی بهشت, اردیبهشت, انضباط, انظباط, برادر, بسمه تعالی, دستشویی, ضرب المثل, فوق لیسانس, مدیر, مدیرکل, مدیریت, مسئول شیفت, نان, کارخانه, کاغذ

این نمایشنامه نیست. حتی داستان هم نیست. واقعیتی است که ساعت ۱۹:۳۰ یکشنبه ۶اسفند۱۳۸۵ در ایستگاه امام خمینی، مسیر دانشگاه علم و صنعت به سمت صادقیه برای من اتفاق افتاد.
من دوربینم را درآوردهام و از مردم خسته و منتظر عکس میگیرم. بالای پلهها دو نفر با هم دعوا و مشتکاری میکنند. غافلم از اینکه چند دقیقه بعد راننده قطار به سینه من هم مشت میزند. دوربینم هنوز در دستم است. زیباترین عکسهای مترو، زمان ورود قطار است. دوربین در دستم است و عکس میگیرم. قطار نزدیک ایستگاه میشود. خودم را عقب میکشم. پشت خط قرمز میایستم. سرعت قطار کم میشود. راننده نصف بدش را بیرون میدهد. مشت میکوبد به سینه من و قطار متوقف میشود. نصف قطار در تونل مانده است.
مردم هو میکنند. یکی میگوید: بدویید و در برید. اگر بگیرنتون بیچارهاید. ما میایستیم. در کلاس حقوق به ما گفتهاند عکس گرفتن و تهیه گزارش، از مکانهایی مثل مترو که حریم عمومی است برای هر کسی آزاد است.
نمیدانم این مشت، مزد چه چیزی بود؟ شاید مزد ترس راننده. اگر میایستادم و دعوا میکردم، حداقل ۲۰۰۰نفر را معطل خودم میکردم. بی خیال شدم. بخشیدمش. اگر کار من غلط بود امیدوارم من بخشیده شوم.
آیا واقعا یک راننده مترو باید چنین واکنشی از خود نشان دهد؟ وضعیت اخلاقی در مترو بسیار اسف بارتر از این حرفهاست. اما وضعیتی که برای من رخ داد، جدیدترین و شدیدترین اتفاقی است که دیدهام، خواندهام و شنیدهام.
بافشار جمعیت وارد قطار میشوم. همکلاسیها کنارم هستند. واگن پر از شیطنت و شوخی جوانان است. ایستگاه آزادی که پیاده میشوم، سراغ مدیر ایستگاه را میگیرم. دونفر از کارکنان مترو که به قول دوستم پاپتی هستند، میخواهند ما را دست به سر کنند و سرکار بگذارند. واقعاً که. به این میگویند تکریم ارباب رجوع.
مدیر ایستگاه را پیدا میکنیم. میگوید برویم به همان ایستگاه امام خمینی. برویم پیش مدیر ایستگاه. برویم حراست مترو و شکایت کنیم.
من به این فکر میکنم که اگر قرار است اقدامی صورت بگیرد باید توسط خود آنها صورت بگیرد. آنها همیشه باید مثل همه متروهای دنیا فیلمها را ببینند و ضبط کنند و نسبت به موارد مشکوک واکنش نشان دهند. با خودم فکر میکنم اگر این ماجرا را به مطبوعات بکشم، رکن چهارم دموکراسی را اجرا میکنم. در وبلاگ بنویسم، میشود رکن پنجم. بعد فکر کردم دیدم که اگر بدوم دنبال یک مشت، همراهش باید خر بیاورم و باقالی بار کنم.
بی خیال میشوم. حضرت علی گفته است ببخش. الان دارم لذت بخششم را میچشم. نمیخواهم کسی از نان خوردن بیفتد. عکسها و مطالبی که را که به خاطر مشکلات مترو نوشتم را مرور میکنم.
زمان میگذرد. شب میرود. صبح است. همان ایستگاه امام خمینی، این بار ایستاده ام و منتظر قطار حرممطهر به میرداماد هستم. یک ساعت بعد در مرکز رسانه کلاس دارم.
کنار ماموران ایستگاه ایستادهام. همانهایی که لباس سبز فسفری میپوشند. با هم حرف میزنند. یکی آن طرف خط و چندتایی این طرف.
این طرفی: گشنته؟
آن طرفی: آره بابا هیچی نخوردم.
این طرفی با صدای بلند میگوید: […]بخور.
باز تکرار میکند اگه گشنته […]بخور.
این طرفی: تا ساعت ۹ونیم وایستا بعد با هم میریم بالا.
من دیگر تعجب نمیکنم. بدتر از این را دیشب تجربه کردم. مردم هاج و واج به آنها نگاه میکنند.
قطار میآید. سوار میشوم. میروم. فردا باز باید چیزهای جدیدی از کارکنان مترو ببینم.
Tags: ایستگاه امام خمینی, جای, جمعیت, درد, راننده, سینه, عکس, فشار, قطار, مترو, مدیر, مشت, من, میرداماد, میکنه, هنوز