مترو

You are currently browsing articles tagged مترو.

از ماه رمضان خیلی وقته که گذشته. ولی تبلیغ برآستان جانان که عنوان برنامه های شهرداری تهران به مناسبت ماه رمضان امسال بود هنوز روی دیوار واگن های مترو باقی مونده.
این تبلیغ رو اگه نگاه کرده باشید یک دختر بچه هست با مثلا باباش و مامانش. توی سفره جلوشون هم سبزی هست و هم پنیر و هم چای اما خبری از نان نیست. نان برکت سفره و به خصوص سفره افطار هست.
نمی دونم چطوری این گاف بزرگ رو دادن. خیلی وقته که می خواستم این نکته رو بنویسم. اما انگار منم مثل عکاس حواسم نبود که به موقع و درست بنویسم.
پی نوشت: خیلی وقت هست که ننوشتم. یک علتش فیس بوک هست. علت دیگه اش اینه که وقتی کسی نیست که براش بنویسی نوشتن بی معنی میشه

Tags: , , , , , ,

نمایشگاه کتاب. جمعیتی که مثل سیل روانه کتاب ها می شوند. انبوه غرفه هایی که هر کتابی از هر انتشاراتی را می فروشند. نمایشگاه کتاب. شوی دخترها و پسرها. بیست و سومین نمایشگاه کتاب تهران. گوینده مدام از مردم انقلابی میخواهد که حجاب و شئونات اسلامی خود را رعایت کنند. انگار چند روز پیش هم یک عده ریخته بودند و شعارهایی علیه بدحجابی های مردم در نمایشگاه میدادند و درگیری شده بود.

نمایشگاه کتاب. غرفه های انتشارات دفتر آیت الله صانعی و آیت الله منتظری جمع شده بود. نمایشگاه کتاب مانده بود و انبوهی از غرفه هایی که تو را به این فکر وا میداشت که آیا واقعا آمده ای نمایشگاه کتاب یا آمده ای نمایشگاه فروش کتاب و محصولات مذهبی. شبستان مصلی تهران پر بود از کتاب های مذهبی. کتاب هایی که بالاخره باید یک ربطی به مذهب داشته باشد. هر کتابی را راحت پیدا میکردی. خودت را به زحمت نمی اندازی که در صف منتظر بمانی تا از راهنمایان بپرسی و در سیستم اسم کتابی که میخواهی را وارد کند و بنده خدا بعد چند روز که حسابی کار کرده و حتی سرش را هم قدری خارش نداده است به اشتباه کلمه ای یا شماره ای به تو اشتباه بگوید و چند ساعتی گیج و گنگ نمایشگاه را بچرخی تا شاید آن کتابی که میخواهی را بیابی.

نمایشگاه کتاب است دیگر. کاری نمی شود کرد. هم نمایشگاه است و هم مصلی. هم نمایشگاه است و هم وعده گاه دیدار. هم نمایشگاه است و هم کارگاه ساختمانی و گرد و خاک و سیمانی که به حلقت می رود و در سینه و روده و شکمت بتون آرمه می سازی. نمایشگاه کتاب است دیگر چه می شود کرد. جالب است که بین المللی هم هست. جالب تر اینکه این نمایشگاه با راسته کتاب فروشان خیابان انقلاب که چند خیابان پایین تر است تفاوتی نمی کند. ما هم چیزی نمی گوییم. مبارک است ان شاء الله این نمایشگاه کتابی که هر چه میخواهی میتوانی از هر غرفه ای کتاب مذهبی بیابی. کتاب های مذهبی با فروشندگان قرتی و فشن. فروشندگانی که خوب در این چند وقته با هم رفیق شده اند و شب ها همدیگر را تا منزل می رسانند! Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , ,

امروز ۱۳ آبان ۱۳۸۸ بود.

امروز تلفن همراه من قطع میشد و وصل میشد.

امروز قطار در بعضی از ایستگاه های مترو توقف نمی کرد.

امروز بعضی از خیابان ها زیادی شلوغ بود و بعضی از خیابان ها زیادی خلوت بود.

امروز اینترنت من سرعتش افتضاح بود.

امروز ای میل ما باز نمی شد.

امروز هیچی نمیشد در اینترنت دید و دانلود کرد.

امروز اس ام اس های من نرفت.

دیشب صدای الله اکبر بیشتر و بلندتر از همیشه بود.

امروز روز خوبی نبود.

امروز یک عده ای بدن خودشان را به مشت و لگد و چوب یک عده دیگر می کوبیدند.

امروز شب شده است.

دیروز احمدی نژاد و لاریجانی با هم دعوا کردند.

امروز لاریجانی از تهران خارج شد.

امروز از رییس دولت خبری نبود.

امروز از هیچ کدام خبری نبود.

امروز از دادگاه بعضی از تسخیر کنندگان سفارت آمریکا که اتفاقا در دادگاه دیده شدند، خبری نبود.

امروز از من هم خبری نبود.

امروز…

شب بخیر

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

یادتونه آقای احمدی نژاد در پاسخ به سوالی درباره وضعیت همجنس گراها گفته بود در ایران همجنس گرا وجود نداره!!!
خوب شاید راست گفته باشه و من اشتباه دیده باشم.
توی مترو جلوی چشمام پسری بود که خودش رو به شکل دخترا درآورده بود. تون صدا، هیکل، دوتا رد چاقو روی صورتش، فرم نشستن و راه رفتنش و دوتا پسری که باهاش بودن و کنارش نشسته بودن.
نمی‌دونم سینه از کجا آورده بود؟! پروتز بود یا با آمپول و دوا یه چیزی ساخته بود. ولی هر چی که بود شرط می‌بندم که پسر بود. شاید S-H-E-M-A-L-E بود. شاید ترانس بود. شاید هم….

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , ,

دختر روی پله قطار نشسته بود. نگاهش می کردم. چشماش قرمز شده بود و سعی می‌کرد نگاهش رو از من مخفی کنه.
دست به چشماش می‌کشید. اشک‌هاش رو پاک کرد. زیپ کیفش رو باز کرد. یک شاخه گل سرخ درآورد و گذاشت کنار پله‌ای که نشسته بود. بلند شد و رفت کنار در ایستاد.
در باز شد. دختر رفت. هر کسی که رد می‌شد به اون شاخه گل سرخ نگاه می‌کرد، چیزی می‌گفت و می‌رفت.
یک آقایی از پله‌ها پایین اومد. موهای جوگندمی داشت. گل رو برداشت و از در بیرون رفت. گل رو بو می‌کرد. گل سرخ بوی فراق می‌داد.
شب شده بود. سوار قطار بودم بازهم. توی یکی از ایستگاه‌ها دختر و پسری کنار هم نشسته بودن. صحبت می‌کردن و من لابه‌لای فشار جمعیت گل رزی رو توی دستای دختر می‌دیدم که نگاهش دوخته شده بود به لب‌های پسر.

Tags: , , , , , , , , , , , ,

تبلیغات توی دنیای امروز چنان مهم و مؤثر هست که نیازی به توضیح اضافه نداره.
میگن یک روز به یه آدم خیلی پولدار میگن اگه تمام ثروتت رو ازت بگیریم و به جاش ۱۰۰دلار بهت بدیم چی کار می کنی؟
طرف میگه با ۱۰دلارش رو سرمایه گذاری می کنم و ۹۰دلار بقیه رو برای تبلیغات خرج می کنم.
این یعنی تاثیر تبلیغات. اما آیا توی کشور ما هم برای تبلیغات انقدر ارزش قائل میشن؟
اگه به بیلبورد ها و تابلوهای تبلیغاتی تو سطح شهر نگاه کنید، می‌بینید که محصولات خارجی از این بازار مکاره‌ای که اسمش کشور مصرف گرای ایران هست دارن بیشترین استفاده رو می برن و با زیباترین تبلیغات.
حالا ما ایرانی ها به خاطر همون تفکراتمون هم عقب افتادیم و هم تو فکر همون از هم چاپیدن هامون حتی توی بازاریابی و تبلیغ هستیم.
تبلیغ نسکافه تو ایران، آخرین اون‌ها هست. یه مشت پسر ژیگول و خوشگل رو گذاشتن توی یک عکس و چپوندن توی یک کیوسک تلفن.

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیروز وایستاده بود لب اتوبان. برای ماشینا دست می‌گرفتم تا یکی سوارم کنه که تا ایستگاه مترو برسم. هیچ کس نگه نداشت.
یک ماشین پراید تقریبا عدسی رنگ اومد. طرز نشستن راننده آشنا بود. چشم تو چشم من عاقلانه اندر سفیه نگاه کرد. من دست نگه داشتم. سوارم نکرد. با سرعتی حدود ۴۰کیلومتر در ساعت از کنارم رد شد و رفت.
راننده اون پراید عدسی کسی نبود جز علی‌اکبر قاضی‌زاده.
من باز هم ایستاده بودم و التماس می‌کردم تا یک ماشین سوارم کنه.

Tags: , , , , , , , , , , , ,

« Older entries