اون روزا وقتی که از جلوی کیوسک روزنامه فروشی آقای صارمی که رد میشدم و عکس برادرش که تازه شهید شده بود رو میدیدم، درست و حسابی نمیدونستم خبرنگاری چیه. حالا امروز اسم ما هم شده خبرنگار.
حالا اگه نونی از این خبرنگاری بهمون برسه، یک لقمه میخوریم و یک لقمه کنار می ذاریم. شاید یک روزی نونمون بریده بشه.
سیب که بالا میافته، هزار دور میچرخه تا زمین برسه.
فردا روز خبرنگاره.
نمیدونیم فردا چی میشه، ولی دلمون رو خوش میکنیم به همین لحظههای زود گذر که برای هم لاو میترکونیم.
راستی ببخشید که اسممون خبرنگاره و تمام زوطمون توی پررویی هامنه.
شما ببخش.
این یک لقمه نون ما رو آجر نکن.
You are currently browsing articles tagged لقمه.
Tags: آجر, خبرنگار, روز خبرنگار, روزنامه فروشی, سیب, شهید, صارمی, فردا, لاو, لقمه, نون, کیوسک
چی میشد که دنیا اینطور نبود.
چی میشد که پدرها منت پدر بودن سر بچههاشون نمیگذاشتند.
چی میشد به خاطر هر لقمه نانی که به فرزندانشان میدهند، هزار فحش و لگد نثارشان نمیکردند.
چی میشد که یا فحش خالی میداد یا دلبری میکردند.

Tags: بچه ها, تحمل, دلبری, رادیو, فحش, فرزند, فرهاد مهراد, فشار, لقمه, لگد, پدر