لب

You are currently browsing articles tagged لب.

بوی عطرهای جورواجور زنانه، اتاق هایی پر از همهمه و واهمه و رفت و آمد و عجله.

خسته شدم از همه شان.

نخواستن ها و نطلبیدن ها و کار نداشتن ها و کار داشتن ها و کار دادن ها و وقت سپری کردن ها و شاکی شدن ها.

جعبه های روی هم چیده از شیرینی و باربران گس کام از تلخی روزگار.

جشن و سرود و پایکوبی و خستگی و تشنگی عده ای و چک های قلیلی برای لبخندشان.

ساحل سترگ آسمان از آن آنکه بر کارتش نوشته: وی آی پی

ای مردمان خشنود از روزگار خشن ناخشنود.

ای نامداران تازه نام یافته.

ای دارندگان ندار.

ای بینندگان نابینا.

ای شنوندگان کر.

ای نویسندگان بی سواد.

ای خوانندگان بد صدا.

خوش باشید که ساعت روزگار بر دقایق شما می چرخد.

من لب دوخته ام فقط نظاره می کنم.

Tags: , , , , , , , , , ,

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمی‌یابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل

Tags: , , , , , , , , , , , ,

از کودکی هرکه را که گیسویی از خرما داشت و ردی از گل یخ در چهره اش، دوست داشتم. نمی دانم چرا.
برف که بارید مرا خبر نکرد و رفت. نمی دانم چرا.
بوی خرما پزان می‌آید در این زمستان استخوان سوز. نمی دانم چرا.
پر از عشق شده بودم. دست در موهایش می‌کشیدم و بر چشمش. می‌فشردمش در آغوش. سینه بر سینه. پیشانی‌اش را، گونه اش را، چشمانش را، گردنش را، لبش را بوسیدم. چشم باز کردم. داشتم با نقش گل بالش، عشق بازی می‌کردم. نمی دانم چرا.
نیست ولی می‌آید. کی را نمی‌دانم. خدا می‌داند. اما نمی دانم چرا.

Tags: , , , , , , , , , , ,