علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را
You are currently browsing articles tagged قسم.
Tags: ابوالعجايب, توتیا, خدا, دوزخ, سحاب, علی, قسم, مسکین, نسیم, هله, هما, پادشاهی, گدا
دختر روی پله قطار نشسته بود. نگاهش می کردم. چشماش قرمز شده بود و سعی میکرد نگاهش رو از من مخفی کنه.
دست به چشماش میکشید. اشکهاش رو پاک کرد. زیپ کیفش رو باز کرد. یک شاخه گل سرخ درآورد و گذاشت کنار پلهای که نشسته بود. بلند شد و رفت کنار در ایستاد.
در باز شد. دختر رفت. هر کسی که رد میشد به اون شاخه گل سرخ نگاه میکرد، چیزی میگفت و میرفت.
یک آقایی از پلهها پایین اومد. موهای جوگندمی داشت. گل رو برداشت و از در بیرون رفت. گل رو بو میکرد. گل سرخ بوی فراق میداد.
شب شده بود. سوار قطار بودم بازهم. توی یکی از ایستگاهها دختر و پسری کنار هم نشسته بودن. صحبت میکردن و من لابهلای فشار جمعیت گل رزی رو توی دستای دختر میدیدم که نگاهش دوخته شده بود به لبهای پسر.
Tags: ایستگاه, جمعیت, جوگندمی, رز, زیپ, قسم, قطار, مترو, مو, نام, کفش, گل, گل سرخ