من آخر دیوانه میشم. از همین الان بگم که اگه دیدید توی وبلاگم مطلب جدید نیست، بدونید علتش چیه.
شاید هم به قول بعضی از دوستانم خیلی وقته که دیوانه شدم. ولی انگار داغم هنوز حالیم نمیشه. اما هوا آنچنان سرده که داغی زود از سرم میپره. دلیلش هم کارمه. آنچنان ملت به مغزم امروز فشار آوردن که خوابم نمیره. هوا هم که قربونش برم زیر صفر هست. فردا هم مثل دیوانه ها باید بریم سر کار.
You are currently browsing articles tagged فردا.
Tags: ای خدااااااااااااااااااااااا, دیوانه, زیر صفر, سرکار, فردا, وبلاگ
اون روزا وقتی که از جلوی کیوسک روزنامه فروشی آقای صارمی که رد میشدم و عکس برادرش که تازه شهید شده بود رو میدیدم، درست و حسابی نمیدونستم خبرنگاری چیه. حالا امروز اسم ما هم شده خبرنگار.
حالا اگه نونی از این خبرنگاری بهمون برسه، یک لقمه میخوریم و یک لقمه کنار می ذاریم. شاید یک روزی نونمون بریده بشه.
سیب که بالا میافته، هزار دور میچرخه تا زمین برسه.
فردا روز خبرنگاره.
نمیدونیم فردا چی میشه، ولی دلمون رو خوش میکنیم به همین لحظههای زود گذر که برای هم لاو میترکونیم.
راستی ببخشید که اسممون خبرنگاره و تمام زوطمون توی پررویی هامنه.
شما ببخش.
این یک لقمه نون ما رو آجر نکن.
Tags: آجر, خبرنگار, روز خبرنگار, روزنامه فروشی, سیب, شهید, صارمی, فردا, لاو, لقمه, نون, کیوسک
می دونی مار از پونه بدش میاد جلوی لونه اش سبز میشه یعنی چی؟
یک روز غذا بردم سر کار تا بخورم، لوبیاپلو بود.
برگشتم خونه و برای فردا در یخچال رو باز کردم، دیدم لوبیاپلو مونده و باز خوردم.
گفتم ایشالا که فردا چیز دیگه ای می خورم.
اما این بار هم لوبیاپلو بود.
به هرحال فردای اون روز اومدم برم سرکار، غذا این بار ماکارونی بود.
ریختم توی ظرف تا ببرم سر کار، وسط راه یادم افتاد که غذا رو جا گذاشتم.
به خونه زنگ زدم که غذا رو یادم رفته.
بابام زنگ زد بهم که غذا داری یا نه؟
رستوران اداره غذا لوبیاپلو دادن. میخوای برات بیارم؟
گفتم نه.
قیافه ام شده لوبیاپلو.
رفتم تا رستوران محل کار تا غذا بخورم.
یک نخود غذا آورد.خوشم نیومد و با دعوا اومدم بیرون.
بچه ها گفتن غذا زیاده.
بیا بخور.
من رفتم و نشستم تا غذا بخورم.
فکر می کنید غذای اونا چی بود؟!
لوبیاپلو
Tags: اداره, بابام, رستوران, زنگ, ضرب المثل, غذا, فردا, لوبیا پلو, لوبیاپلو, مار, ماکارونی, پونه, یخچال