You are currently browsing articles tagged عکس.
Tags: احمدی نژاد, عکس
دوست داشتم جفت پا میپریدم اون ور دنیا.
دوست داشتم اون قدر میخندیدم که روده هام بترکه.
دوست داشتم چنان گریه میکردم که دنیا غرق میشد.
دوست داشتم دوست داشته باشم.
دوست داشتم مثل اصحاب کهف میخوابیدم.
دوست داشتم یک چیزی داشته باشم برای خود خود خودم.
دوست داشتم ……
دوست داشتم ……
دوست داشتم ……
دوست داشتم ……
دوست داشتم میپریدم از سر جو/ همچو آهو/ توی جایی که هیچ کس نبود.
دوست داشتم جایی میبودم که حتی خدا هم نبود.
دوست داشتم اونجا اون قدر گناه کنم که هیچ کس نکرده باشه.
دوست داشتم اونجا اون قدر عبادت کنم که هیچ کس نکرده باشه.
دوست داشتم یک دوربین خیلی توپ داشتم.
دوست داشتم از همون جایی که هیچ کس نبود عکس میگرفتم.
دوست داشتم عکسام رو میفرستادم برای هیچکس.
دوست داشتم من، ما بودم.
اما همیشه یک اما وجود داره.
یادش بخیر. قدیما از رو آتیش می پریدیم. شعر می خوندیم. کلی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کردیم. به صداها گوش می کنم و تا جایی که چشمم کار می کنه، نگاه می کنم. هیچ چیزی که شبیه با آتیش باشه رو نمی بینم.
صدا میاد. اینجا پشت سر هم صدای تق و تق میاد. صدای انفجار. صدای آژیر آمبولانس. اینجا میدان تیر نیست. دوره جنگ هم نیست. اینجا خود جنگ است. برای اعصاب و جانت می جنگی. تنها سلاحت فرار است. فرار از فشفشه یا ترقه یا همان هایی که هزار و یک اسم دارند.

می دوم. فاصله ای ۱۰۰متری را که همیشه پیارده می روم، این بار با نگاهی رو به بالا می دوم. دوست ندارم دوربینم را از جیبم بیرون بیاورم و عکس بگیرم. همانجا در جیبم، جایش خوب است. نفس نفس می زنم. مسیر خاکستری رنگ است. خاکستری تر شده است. نفسم تنگ می شود. قلبم به شدت می تپد. بویی که چند سالی است که دیگر با سینه ام غریبی نمی کند، تمام ریه هایم را پر کرده است.
از میدان تیر فرار می کنم. غم در چهره ام می دود. روزگاری دور نبود که چوب ها را جمع می کردم. نفت می آوردیم، آتش می زدیم و با تمام بچه ها از رویش می پریدیم. می خندیدیم. حالا نمی خندم. بغض می کنم. شاید چندسال بعد همین روزها دیگر بغض هم نکنم. باید به یاد روزهای رفته گریه کنم. روزهایی که آتشی بود و نشاطی بود.
می گویند، چندسال پیش آن زمان که من کودک بودم و به یاد ندارم، آتش را خاموش کردند. خاموش کردند تا آتش چهارشنبه سوری، آتشی دیگر نیافریند. آتش خاموش شد و چیزی جرقه زد به نام ترقه. یک قوتی کبریت می گرفتیم، باروتش را در دارت می کردیم، به هوا می انداختیم و وقتی به زمین می رسید، تق صدا می داد. ترقه ماند اما پیر شده بود. سیگارت آمد. صدایش قوی تر بود. آن هم پیر شد. چیزهای جدیدتری آمد. اسمشان را نمی دانم. نمی خواهم بدانم.
برادرم یک کیسه پر از همان هایی که تق تق صدامی دهند وسط خانه ولو کرده است و می شمارد. من فقط می دانم که اینها هم صدا می دهند. مثل همان صداهای تکراری. چندسال پیش خودش پایه آتش بود. هیچ نهادی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی نکرد. هیچ نقطه ای از شهر آتش بازی هایی از طرف شهرداری و دیگر سازمان ها اجرا نشد. باز به دور دست ها نگاه می کنم. هیچ آتشی نمی بینم. فقط صدای تق تق است که با تمام سلول های بدنم حس می کنم.
افسوس. روزگاری آتشی بود.
Tags: آتش, آتش بازی, آمبولانس, آژیر, افسوس, بغض, ترقه, تق تق, تیر, خاموش, دیوار, سینه, عکس, چهارشنبه سوری, کبریت, کودک
از تشییع جنازه و بیمارستان فراری ام. یادم نمیاد که تو تشییع جنازه کسی شرکت کرده باشم. دست خودم نیست. شاید به این خاطر باشه که از مرگ می ترسم. شاید.
نه. انگار ترسی از مرگ ندارم. بشتر از روسیاه مردن می ترسم. اما برای مراسم رسول ملاقلی پور خودم رو رسوندم.
خانواده داغدار خیلی خوب این زجر رو تحمل می کردن.
خیلی ها بودن. از صفارهرندی و محسن رضایی تا کارگردان ها و بازیگران تا مردم عادی. خدا رحمتش کنه.
یک وزیر شعار بود که تا مجلس میومد آروم بگیره، صداش رو به سرش می کشید و یک چیزایی می گفت.
نبوی معروف البته نه اون نبوی های سیاسی یا ابراهیم نبوی. اکبر نبوی منتقد سینما مجری مراسم بود.
شرف الدین از دوستان رسول ملاقلی پور گفت که امروز قرار بود کربلا باشن.
منوچهر محمدی آمد و از رسولشان گفت.
میرکریمی هم حرف هایی زد. اما نمی دانم چرا در پایان مراسم می خندید.
خدا به دخترهای ملاقلی پور و همسرش صبر بده.
علی ملاقلی پور از مردم تشکر کرد.
محسن رضایی هم ازش تعریف کرد.
کسی نبود که ازش بد بگه.
صفارهرندی، پیام رییس جمهور رو خوند.
جعفری جلوه هم رفت پشت میکروفن.
علی شادمان، شاد نبود. از عمو رسول می گفت که آخر میم مثل مادر در گوشش چی گفته بود.
عمو رسول گفته بود به عشق فاطمه زهرا این فیلم رو ساخته. در گوشش گفته بود که شاید سال دیگه نباشه.
راست میگن که آدم قبل از مرگ، سایه عزراییل رو حس می کنه. او هم حس کرده بود.
سفرش ناتموم موند. فیلمش هم همین طور. وزیر شعار هی اون وسط تیکه میومد. جمعیت داخل محوطه وول می خورد.
آقای دوربینی هم بود. شوکت هم بود. خیلی ها بودن. خیلی ها هم تیپ زده بودن و جلوی این سینمایی ها رژه می رفتن تا یکیشون برگرده و بگه بیا تو فیلم من بازی کن. خدا عقلشون بده. عوض این کارا برید کلاس بازیگری.
دلم داشت آتیش می گرفت. یاد نسل سوخته و مزرعه پدری افتادم. یاد هیوا. یاد سفر به چزابه.
روده درازی نمی کنم. در ادامه عکس هایی که از مراسم گرفتم رو گذاشتم تا ببینید.
البته اگر مموری کارتم تموم نمی شد باز هم می تونستم عکس های بیشتر و بهتری بگیرم.
خداحافظ
خداحافظ ملاقلی پور دوست داشتنی من.
Tags: اکبر نبوی, تشییع جنازه, خانواده, رسول ملاقلی پور, صفار هرندی, علی ملاقلی پور, عکس, محسن رضایی, مرگ, میکروفون

این نمایشنامه نیست. حتی داستان هم نیست. واقعیتی است که ساعت ۱۹:۳۰ یکشنبه ۶اسفند۱۳۸۵ در ایستگاه امام خمینی، مسیر دانشگاه علم و صنعت به سمت صادقیه برای من اتفاق افتاد.
من دوربینم را درآوردهام و از مردم خسته و منتظر عکس میگیرم. بالای پلهها دو نفر با هم دعوا و مشتکاری میکنند. غافلم از اینکه چند دقیقه بعد راننده قطار به سینه من هم مشت میزند. دوربینم هنوز در دستم است. زیباترین عکسهای مترو، زمان ورود قطار است. دوربین در دستم است و عکس میگیرم. قطار نزدیک ایستگاه میشود. خودم را عقب میکشم. پشت خط قرمز میایستم. سرعت قطار کم میشود. راننده نصف بدش را بیرون میدهد. مشت میکوبد به سینه من و قطار متوقف میشود. نصف قطار در تونل مانده است.
مردم هو میکنند. یکی میگوید: بدویید و در برید. اگر بگیرنتون بیچارهاید. ما میایستیم. در کلاس حقوق به ما گفتهاند عکس گرفتن و تهیه گزارش، از مکانهایی مثل مترو که حریم عمومی است برای هر کسی آزاد است.
نمیدانم این مشت، مزد چه چیزی بود؟ شاید مزد ترس راننده. اگر میایستادم و دعوا میکردم، حداقل ۲۰۰۰نفر را معطل خودم میکردم. بی خیال شدم. بخشیدمش. اگر کار من غلط بود امیدوارم من بخشیده شوم.
آیا واقعا یک راننده مترو باید چنین واکنشی از خود نشان دهد؟ وضعیت اخلاقی در مترو بسیار اسف بارتر از این حرفهاست. اما وضعیتی که برای من رخ داد، جدیدترین و شدیدترین اتفاقی است که دیدهام، خواندهام و شنیدهام.
بافشار جمعیت وارد قطار میشوم. همکلاسیها کنارم هستند. واگن پر از شیطنت و شوخی جوانان است. ایستگاه آزادی که پیاده میشوم، سراغ مدیر ایستگاه را میگیرم. دونفر از کارکنان مترو که به قول دوستم پاپتی هستند، میخواهند ما را دست به سر کنند و سرکار بگذارند. واقعاً که. به این میگویند تکریم ارباب رجوع.
مدیر ایستگاه را پیدا میکنیم. میگوید برویم به همان ایستگاه امام خمینی. برویم پیش مدیر ایستگاه. برویم حراست مترو و شکایت کنیم.
من به این فکر میکنم که اگر قرار است اقدامی صورت بگیرد باید توسط خود آنها صورت بگیرد. آنها همیشه باید مثل همه متروهای دنیا فیلمها را ببینند و ضبط کنند و نسبت به موارد مشکوک واکنش نشان دهند. با خودم فکر میکنم اگر این ماجرا را به مطبوعات بکشم، رکن چهارم دموکراسی را اجرا میکنم. در وبلاگ بنویسم، میشود رکن پنجم. بعد فکر کردم دیدم که اگر بدوم دنبال یک مشت، همراهش باید خر بیاورم و باقالی بار کنم.
بی خیال میشوم. حضرت علی گفته است ببخش. الان دارم لذت بخششم را میچشم. نمیخواهم کسی از نان خوردن بیفتد. عکسها و مطالبی که را که به خاطر مشکلات مترو نوشتم را مرور میکنم.
زمان میگذرد. شب میرود. صبح است. همان ایستگاه امام خمینی، این بار ایستاده ام و منتظر قطار حرممطهر به میرداماد هستم. یک ساعت بعد در مرکز رسانه کلاس دارم.
کنار ماموران ایستگاه ایستادهام. همانهایی که لباس سبز فسفری میپوشند. با هم حرف میزنند. یکی آن طرف خط و چندتایی این طرف.
این طرفی: گشنته؟
آن طرفی: آره بابا هیچی نخوردم.
این طرفی با صدای بلند میگوید: […]بخور.
باز تکرار میکند اگه گشنته […]بخور.
این طرفی: تا ساعت ۹ونیم وایستا بعد با هم میریم بالا.
من دیگر تعجب نمیکنم. بدتر از این را دیشب تجربه کردم. مردم هاج و واج به آنها نگاه میکنند.
قطار میآید. سوار میشوم. میروم. فردا باز باید چیزهای جدیدی از کارکنان مترو ببینم.
Tags: ایستگاه امام خمینی, جای, جمعیت, درد, راننده, سینه, عکس, فشار, قطار, مترو, مدیر, مشت, من, میرداماد, میکنه, هنوز
این مطلب به خاطر جلب رضایت کسانی که دلگیر بودن ویرایش میشه.مطلب زیر به صورت ویرایش شده است.
Tags: اعتراض, انرژی هسته ای, تلویزیون پارس, جرج بوش, خیابون, دار و دسته, رضایت, سیراب, شیردون, عکس, ویرایش

