عاشورا
You are currently browsing articles tagged عاشورا.
هرکاری میکنم که منفی نگر نباشم، با دید مثبت به قضایا نگاه کنم نمیشه که نمیشه.
وقتی دارم تو پیاده رو راه میرم هر ۵۰ تا صد متر یک تکیه می بینم.هر کدومشون یه جور مداحی گذاشتن. از دوبس دوبس کردن با اسم مبارک امام حسین(ع) تا شعرهای سخیفی که از نوشتنش شرم میکنم.
غذا دادن های هیات ها هم شده چشم و هم چشمی. این قیمه میده اون چلو گوشت. این فسنجون و مرغ میده اون یکی پیتزا. خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر بگذرونه.
آخه برای امام حسین هم چشم و هم چشمی؟؟؟؟؟؟؟؟
Tags: امام حسین, تاسوعا, شعر, عاشورا, محرم, مداحی, هیات

ببخشید تو رو خدا. ولی باید بگم که من اصلا از اون پسرا نیستم که مدل موهام رو سیخی و فری و خسته و فلان و فلان بکنم. ولی اینایی که میبینید عکس شاخهایی هست که روی سر من سبز شده. شاید فردا پس فردا مدل شاخ هم مد شد.
خدا رو شکر به مدد کمک ها و همذات پنداری های مدیر عزیزمون امسال ما از محرم خیلی چیزها فهمیدیم. چون تمام این روزها رو تا بوق سگ سر کار بودیم و زمانی که خیر سرمون برای خوابیدن برمیگشتیم خونه.
این شب ها با عزادارانی مواجه میشدیم سیاه پوش [خدا قبول کنه] که نمیدونم چرا انقدر فاصله هاشون به هم چسبیده بود. منظورم خواهران و برادران عزادار هست که با آخرین مدهای عزاداری و لباس های سیاه و موهایی که انگار از بس زده بودن تو سرشون به اون شکل در اومده بود و لباسهایی که نمیدانم برهنه بوده اند و سینه زدند یا از شدت بی قراری و ضجه زدن و اشک ریختن و زنجیر زدن قسمت های خاصی از بدنشون آروم آروم پیدا یا پوسیده و پاره شده بود.
نه انگار دوزاری ما زیادی سوخته است که هنوز به چند جمله زمزمه زیر لب و فکر کردن به اینکه چرا حدود هزار و چهارصد سال پیش چنین شد و به قطره ای اشک و لقمه ای نان و برنج به قصد تبرک اکتفا میکنیم.
Read the rest of this entry »
Tags: بلالیه, بوق سگ, بی خانمان, تاسوعا, خاموش, خسته, خیمه سوخته, سبز, سیاه پوش, شاخ, عاشورا, عرق ریزون, چراغ, کبابی, یتیم
کودک، نوجوان و جوان های عزادار زیادی را دیدم.
نوجوانی که علامت بلند کرده بود.
کودکی که مدام شمع روشن می کرد و از خدا چیزی می خواست.
پدری را دیدم که کودک دو سه ساله اش را برده بود جلوی جلو تا سر بریدن و پوست کندن گاو را ببیند.
کسانی را دیدم که بلند بلند نماز می خواند. انگار همه دنیا باید بشنوند که آنها نماز می خوانند.
ملتی را دیدم که برای یک بشقاب غذا با هم دعوا می کردند.
جوی های آب پر از آشغال را در کنار سطل های خالی از زباله دیدم.
هنوز بعد از چند روز خون های خشکیده ای روی زمین می بینم که زور باران شستنش نمی رسد. مردمی کشته اند، برده اند، خورده اند و نشسته اند.
Read the rest of this entry »
Tags: ابالفضل, امام حسین, بشقاب, بلندگو, زنجیر, سرم, سنج, طبل, ظهر, ظهر عاشورا, عاشورا, عزاداری, نماز, نوجوان, هیئت, پایین, پدر
دوربینم همیشه همراهم هست. حاج آقا هندزفری (اسم مستعار یکی از هم کلاسی هاست)، بهم میگه شکارچی. حالا این شکارچی چند روزی هست که اسلحه اش رو به یکی از دوستانش که برای خود یک پا آخاله (به گلپایگانی یعنی پسرخاله) هست قرض داده.
روزی که بهش قرض دادم مجبور شدم تمام اون ۶۰-۵۰ فریم عکسی رو که گرفته بودم پاک کنم. حالم خیلی گرفته شد. مخصوصا برای اینکه از کارگرانی که بالای اسکله سینما آزادی رفته بودن کنار تابلوی سینما عکس گرفتم.
حالم به خاطر دوربینم حسابی گرفته است. دیشب یک صحنه خیلی توپ دیدم که اگه دوربین همراهم بود عکسش رو می گرفتم. یک بچه گربه خودش رو از کرکره بانک بالا کشیده بود و روی دکمه های دستگاه خودپرداز نشسته بود. نمی دونم برای فرار از سرما این کار رو کرده بود یا طفلکی پول می خواست.
خدایی صحنه خیلی جالبی بود. حالا من دوربینم رو میخوام. مخصوصا که فردا عاشورا خوراک عکس گرفتنه و من بی دوربینم.
خدا جون من دوربینم رو میخوام.
Tags: آخاله, خودپرداز, دستگاه, دوربینم, سینما, سینما آزادی, عاشورا, هندزفری, کارگردانی, گلپایگا