عاشق
You are currently browsing articles tagged عاشق.
انگار داستان از همان جایی شروع شد که قصهها مدرن شد و همه چیزمان رفت توی این کامپیوتر و از آنجا رفت توی نمی دانم آن کجای اینترنت.
فکر کنم قول داده بودم خوشم نیاید. خوشمان نیامد از آن، از این، از خودم، از عشق و سرانجام ازدواج و چند میلیون پول بی زبان توی شکم مهمان ریختن و دسته گل هوا کردن و هر که برداشت بختش باز شود و چه و چه و چه.
Read the rest of this entry »
Tags: ازدواج, حوا, عاشق, عاشقانه, عشق, معشوق, پرنده, چشم, کامپیوتر, کفتر چاهی
حالا که وبلاگم درست شده دل پری دارم برای نوشتن.
شب قدره امیدوارم دل قدر بدونه. چشم قدر ببینه.
وبلاگ ها رو خوندم. وبلاگ صادق رو که حسابی شاکی هست.
وبلاگ هایی که خبر دانشگاه رو میزنن و من از عالم و آدم بی خبرم.
یادم افتاد ۴سال پیش از اینکه من به دنیا بیام صدام ما رو خون به جگر کرد.
میدونید عاشق آدم های جنگ هستم. عاشق حسن باقری، خرازی، صیاد، جهان آرا که لباسش رو تا کردن و گذاشتن اول موزه خرمشهر، عاشق اروند هستم. عاشق حسینه حاج همت.
سربازی نرفتم ولی صدای موشک بارون توی گوشم هنوز میپیچه.
حالا آدمای جنگ بدهکار شدن. آدمای جنگ بدهکار شدن به کسایی که ادعای وراثت انقلاب رو دارن. آدمای جنگ و بچه هاشون بدهکار شدن به کسایی که ننگ دارم اسمشون رو بیارم.
کسانی که انگشتشون رو خیس میکنن، میگیرن بالا، هر سمتی که باد اومد، میرن همون طرفی.
آدمای جنگ بین ما خیلی زیاد هستن. از بچه های شهدا که خودشون رو از نگاه ها پنهان میکنن مبادا برچسب بخورن که موفقیت هاشون رو از بغل اسم پدران و مادرانشون دارن.
فرمانده ها و سربازهایی که آخر جنگی که آخرش معلون نشد، اسلحه رو زمین گذاشتن و رفتن دنبال زندگیشون. آدم هایی که با دست خالی جلوی دشمن سینه سپر کردن. آدم هایی که حتی یک روز نرفتن دنبال سابقه جبهه و جنگ گرفتن و زخمهایی که جنگ تو تنشون کاشته رو با جیب های زخمیترشون مرحم میذارن.
آدمای جنگ دور و برمون پر هستن.
آدم های جنگ وای آدم های جنگ چقدر بی پناه شدن.
حالا آدم های جنگ متهم شده اند. متهم تر شده اند. شاید مجرم هم بشوند. شاید محکوم هم بشوند…
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
(( احمد شاملو ))
Tags: آدم, احمد شاملو, اروند, اسلحه, جنگ, حسن باقری, حسینیه حاج همت, شب, شب قدر, شهدا, شهید, عاشق, موشک, نوشتن, وبلاگ, پستو, کباب قناری
خوابم نمی بره. ساعت ۳۰/۱۲ از سر کار رسیدم خونه. خوابم نمی بره.
فکر میکنم که چرا خوابم نمی بره شاید خوابم بره. ولی بدتر خوابم نمی بره.
فکر میکنم به اتفاقاتی که امروز برام افتاده و خدا رو شکر میکنم که امروز به خیر و خوشی گذشت ولی آدم حتی از یک ثانیه بعد هم خبر نداره.
فکر میکنم به لحظه هایی که عاشق بودم و خودم رو توی عشق اون آدم غرق کردم و همه هست و نیستم اون آدم شد.
Read the rest of this entry »
Tags: اسیر, خواب, ساعت, صبح, عاشق, قرص خواب

درد گرفته. میسوزه. میخاره. از بالا تا پایین. از شست تا کتف. میسوزه. پوست ساعدم به خارش افتاده. میخارونم. کرم میمالونم. باز میسوزه. میخاره. استخونش درد میکنه. زیر بغلم هم تازگیها میسوزه. آرنجم، مچم، مفصل انگشتام.
بهش میگم من بازیگر نیستم. اذیت نکن. لازمت دارم. خیال کرده من “امین تارخ” هستم و الان جلوی دوربین فیلم “مجسمه” دارم نقش بازی میکنم. ولی نقش نیست. من هم امین تارخ نیستم. من “علی صدیقی” هستم.!
Read the rest of this entry »
Tags: امین تارخ, جفت, دست, دست چپ, ساعد, طناب, عاشق, علی صدیقی, لمس, مجسمه, چطوری, چپ دست
حوصله درس خوندن ندارم.
سرم درد میکنه.
پاهام سست شده و کمرم گرفته.
هوا سرده و دوتا پتو کفاف نمیده.
هنوز به فکر مهران هستم و عشق پاکی که با سارا داشت.
حسرت عشق پاک اون دوتا رو میخورم.
دلم برای آرش تنگ شده.
نگران بیماری پدربزرگم هستم.
همیشه میگه قبل اینکه ما بمیریم زنت رو بیار ببینم.
راستی شاید عاشق شدم که این چند وقت این قدر افسرده ام.
شاید هم……………………….
دو ساعته میخوام یک شعر برای یک دوست بنویسم.
واژه نمیاد.
Tags: :((, آرش, افسرده, سارا, شعر, عاشق, مهران, پدربزرگ
برف میاد. باور کنید تا آخر اتوبان همت به سمت غرب داره برف میاد. اون هم با چه شدتی.
برف داره تند تند تند تند میاد. من عاشق برف ام.

امشب شب من است. شب زیبای سپید. میخواهم شبم را قسمت کنم.
فردا روز من است. روز پیروزی. پرچم افتخارم را بر فراز این شهر به احتزاز در خواهم آورد.
خواهید دید. امروز همان فرداست.
Tags: اتوبان همت, احتزاز, امشب, برف, زیبا, سپید, شهر, عاشق, غرب, نوید, پرچم, پیروزی
داشتم با پیام صحبت میکردم. یه جورایی خیلی مثل خودمه.
داشت حرفی رو میزد که چند نفر دیگه هم بهم گفته بودن.
میگفت شاید چون با آدمها زود اخت و صمیمی میشم، باورشون نمیشه که بهشون علاقه مند شده باشم.
برای همین فکر میکنن براشون یک دوست صمیمی هستم تا یک عاشق سینه چاک.
به نظرتون درسته؟
با شما هستم کسانی که من رو میشناسد! این حرف درسته؟
Tags: اخت و صمیمی, حرفی, دوست, سینه چاک, صحبت, عاشق, من, پیام