شعر

You are currently browsing articles tagged شعر.

از سنگینی بار نگاه دختری زیبا می گریزم

وقتی به من چشم می دوزد

لب می بندد

نگاهش پر از خواهش است و شرم

نمیدانم چه گویم

نمیدانم چه کنم

تنها منم و دلی پر خواهش و

نگاهی گریزان

و خاطراتی خیس باران خورده

این بار

خواستن نتوانستن است

آی دختر

بکارت شرم را از چهره ام بردار

بگذار

دستت را بگیرم

حواسم غرق بوسه های هوسبارت شود

بگذار سر بر سینه ات بگذارم

روزی، هفته ای، اردی بهشتی، زمستانی، سالی

آسوده بخوابم

آسایشم باش

پر از تشویشم

قلبم می نوازد ناکوک ترین ساز جهان را

طره موهایت

بوی تنت

خراباتی ام

پیاله ای بیار

جرعه ای باران بزنیم

شب ما کوتاه تر از سپیده صبح است

Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

بوی عطرهای جورواجور زنانه، اتاق هایی پر از همهمه و واهمه و رفت و آمد و عجله.

خسته شدم از همه شان.

نخواستن ها و نطلبیدن ها و کار نداشتن ها و کار داشتن ها و کار دادن ها و وقت سپری کردن ها و شاکی شدن ها.

جعبه های روی هم چیده از شیرینی و باربران گس کام از تلخی روزگار.

جشن و سرود و پایکوبی و خستگی و تشنگی عده ای و چک های قلیلی برای لبخندشان.

ساحل سترگ آسمان از آن آنکه بر کارتش نوشته: وی آی پی

ای مردمان خشنود از روزگار خشن ناخشنود.

ای نامداران تازه نام یافته.

ای دارندگان ندار.

ای بینندگان نابینا.

ای شنوندگان کر.

ای نویسندگان بی سواد.

ای خوانندگان بد صدا.

خوش باشید که ساعت روزگار بر دقایق شما می چرخد.

من لب دوخته ام فقط نظاره می کنم.

Tags: , , , , , , , , , ,

هرکاری میکنم که منفی نگر نباشم، با دید مثبت به قضایا نگاه کنم نمیشه که نمیشه.

وقتی دارم تو پیاده رو راه میرم هر ۵۰ تا صد متر یک تکیه می بینم.هر کدومشون یه جور مداحی گذاشتن. از دوبس دوبس کردن با اسم مبارک امام حسین(ع) تا شعرهای سخیفی که از نوشتنش شرم میکنم.

غذا دادن های هیات ها هم شده چشم و هم چشمی. این قیمه میده اون چلو گوشت. این فسنجون و مرغ میده اون یکی پیتزا. خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر بگذرونه.

آخه برای امام حسین هم چشم و هم چشمی؟؟؟؟؟؟؟؟

Tags: , , , , , ,

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .

وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .

وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .

وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .

وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .

وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .

وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .

بیستم اردیبهشت ۱۳۴۷ – تهران

شاعر: اسماعیل خویی

ایت شعر رو فرهاد تو آلبوم برف خونده

متن از سایت آوای آزاد

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسد
ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی

Tags: , , , ,

چشم، چشم را نمی‌بیند؛ دست ها در جیب است
نگه نمی‌دارد تاکسی ، همه دربست می‌خواهند مسافر را
نگه جز نوک بینی دید، همان را هم نمی‌تانی
که برف است و کولاک است
وگر ترمز زنی پیش پای مسافر
با دست دماغی در می‌آورد پاره پولی از بغل بیرون
که شکم ها سخت سوراخ است
همان چیز بد بو کز بدن ‌آید برون ابری شود تاریک
چو ایستد، چشمانت شود سرخ و سرت می‌رود گیج
زور زیاد کاینست، پس دیگر چه داری انتظار
ز فرهنگ غریبه یا آشنا؟
Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

نماز
شاخه ای گل در دست
شاعری قامت بست
بعد با نام خدا
چند رکعت تن گل را بویید

تسلسل
و زمین می‌گردید
شاعری می‌پژمرد
عارفی جان می‌داد
زاهدی غسل جنابت می‌کرد!
و زمین می‌گردید…

نوشداروی طرح ژنریک / سیدحسن حسینی / انتشارات سوره مهر / چاپ چهارم

Tags: , , , , , , , , , , ,

« Older entries