قلبم محکم میزنه. سرم داغه و گیج میره. چشمام سیاهی میره. نفسم سنگین شده. میخوام نفس نکشم و دست بکنم تو سینه و قلبم رو بیرون بکشم. مغزم رو در بیارم و بندازم دور.
دیشب از خدا ۵ چیز خواستم
ثروت
یاور
سلامت
عقل
عاقبت
گاه و بیگاه نوشتههای علی صدیقی
You are currently browsing articles tagged سینه.
قلبم محکم میزنه. سرم داغه و گیج میره. چشمام سیاهی میره. نفسم سنگین شده. میخوام نفس نکشم و دست بکنم تو سینه و قلبم رو بیرون بکشم. مغزم رو در بیارم و بندازم دور.
دیشب از خدا ۵ چیز خواستم
ثروت
یاور
سلامت
عقل
عاقبت
دستم را بگیر
تو راه را خوب میدانی
آسمان صاف
هوا دلپذیر
خداوند مهربان
مهتاب است
بر آسمان قدم بگذار
برویم آن بالا
سفره دلمان را روی سینه ماه پهن کنیم
یادتونه آقای احمدی نژاد در پاسخ به سوالی درباره وضعیت همجنس گراها گفته بود در ایران همجنس گرا وجود نداره!!!
خوب شاید راست گفته باشه و من اشتباه دیده باشم.
توی مترو جلوی چشمام پسری بود که خودش رو به شکل دخترا درآورده بود. تون صدا، هیکل، دوتا رد چاقو روی صورتش، فرم نشستن و راه رفتنش و دوتا پسری که باهاش بودن و کنارش نشسته بودن.
نمیدونم سینه از کجا آورده بود؟! پروتز بود یا با آمپول و دوا یه چیزی ساخته بود. ولی هر چی که بود شرط میبندم که پسر بود. شاید S-H-E-M-A-L-E بود. شاید ترانس بود. شاید هم….
Tags: آقای احمدی نژاد, ایران, ترانس, سینه, مترو, محمود احمدی نژاد, هرمافرودیت, همجنس گرا, همجنس گراها, پروتز
در پسکوچههای شهر
مرا سنگ میزنند
که چرا سری بی سامان را سر میزنی؟
زندگی دیروز بود
تو اکنون مردهای
فردا
شاید
حس لمس سینههای دختری زندهات کند
Tags: اکنون, بی سامان, حس, حیات, دختر, زندگی, سر, سنگ, سینه, شهر, لمس, پسکوچه
یادش بخیر. قدیما از رو آتیش می پریدیم. شعر می خوندیم. کلی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کردیم. به صداها گوش می کنم و تا جایی که چشمم کار می کنه، نگاه می کنم. هیچ چیزی که شبیه با آتیش باشه رو نمی بینم.
صدا میاد. اینجا پشت سر هم صدای تق و تق میاد. صدای انفجار. صدای آژیر آمبولانس. اینجا میدان تیر نیست. دوره جنگ هم نیست. اینجا خود جنگ است. برای اعصاب و جانت می جنگی. تنها سلاحت فرار است. فرار از فشفشه یا ترقه یا همان هایی که هزار و یک اسم دارند.

می دوم. فاصله ای ۱۰۰متری را که همیشه پیارده می روم، این بار با نگاهی رو به بالا می دوم. دوست ندارم دوربینم را از جیبم بیرون بیاورم و عکس بگیرم. همانجا در جیبم، جایش خوب است. نفس نفس می زنم. مسیر خاکستری رنگ است. خاکستری تر شده است. نفسم تنگ می شود. قلبم به شدت می تپد. بویی که چند سالی است که دیگر با سینه ام غریبی نمی کند، تمام ریه هایم را پر کرده است.
از میدان تیر فرار می کنم. غم در چهره ام می دود. روزگاری دور نبود که چوب ها را جمع می کردم. نفت می آوردیم، آتش می زدیم و با تمام بچه ها از رویش می پریدیم. می خندیدیم. حالا نمی خندم. بغض می کنم. شاید چندسال بعد همین روزها دیگر بغض هم نکنم. باید به یاد روزهای رفته گریه کنم. روزهایی که آتشی بود و نشاطی بود.
می گویند، چندسال پیش آن زمان که من کودک بودم و به یاد ندارم، آتش را خاموش کردند. خاموش کردند تا آتش چهارشنبه سوری، آتشی دیگر نیافریند. آتش خاموش شد و چیزی جرقه زد به نام ترقه. یک قوتی کبریت می گرفتیم، باروتش را در دارت می کردیم، به هوا می انداختیم و وقتی به زمین می رسید، تق صدا می داد. ترقه ماند اما پیر شده بود. سیگارت آمد. صدایش قوی تر بود. آن هم پیر شد. چیزهای جدیدتری آمد. اسمشان را نمی دانم. نمی خواهم بدانم.
برادرم یک کیسه پر از همان هایی که تق تق صدامی دهند وسط خانه ولو کرده است و می شمارد. من فقط می دانم که اینها هم صدا می دهند. مثل همان صداهای تکراری. چندسال پیش خودش پایه آتش بود. هیچ نهادی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی نکرد. هیچ نقطه ای از شهر آتش بازی هایی از طرف شهرداری و دیگر سازمان ها اجرا نشد. باز به دور دست ها نگاه می کنم. هیچ آتشی نمی بینم. فقط صدای تق تق است که با تمام سلول های بدنم حس می کنم.
افسوس. روزگاری آتشی بود.
Tags: آتش, آتش بازی, آمبولانس, آژیر, افسوس, بغض, ترقه, تق تق, تیر, خاموش, دیوار, سینه, عکس, چهارشنبه سوری, کبریت, کودک
دانلود حالا من یه آرزو دارم تو سینه
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته ازین دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو بیبنه
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته ازین دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزودارم توو سینه
که دو.باره چشم من تو رو بیبنه
متن ترانه رو از اینجا برداشتم
تو رو خدا اگر کسی ازخواننده اش نشونه ای داره بهم بده. می خوام خواننده اش رو پیدا کنم. این ترانه فوق العاده است.

این نمایشنامه نیست. حتی داستان هم نیست. واقعیتی است که ساعت ۱۹:۳۰ یکشنبه ۶اسفند۱۳۸۵ در ایستگاه امام خمینی، مسیر دانشگاه علم و صنعت به سمت صادقیه برای من اتفاق افتاد.
من دوربینم را درآوردهام و از مردم خسته و منتظر عکس میگیرم. بالای پلهها دو نفر با هم دعوا و مشتکاری میکنند. غافلم از اینکه چند دقیقه بعد راننده قطار به سینه من هم مشت میزند. دوربینم هنوز در دستم است. زیباترین عکسهای مترو، زمان ورود قطار است. دوربین در دستم است و عکس میگیرم. قطار نزدیک ایستگاه میشود. خودم را عقب میکشم. پشت خط قرمز میایستم. سرعت قطار کم میشود. راننده نصف بدش را بیرون میدهد. مشت میکوبد به سینه من و قطار متوقف میشود. نصف قطار در تونل مانده است.
مردم هو میکنند. یکی میگوید: بدویید و در برید. اگر بگیرنتون بیچارهاید. ما میایستیم. در کلاس حقوق به ما گفتهاند عکس گرفتن و تهیه گزارش، از مکانهایی مثل مترو که حریم عمومی است برای هر کسی آزاد است.
نمیدانم این مشت، مزد چه چیزی بود؟ شاید مزد ترس راننده. اگر میایستادم و دعوا میکردم، حداقل ۲۰۰۰نفر را معطل خودم میکردم. بی خیال شدم. بخشیدمش. اگر کار من غلط بود امیدوارم من بخشیده شوم.
آیا واقعا یک راننده مترو باید چنین واکنشی از خود نشان دهد؟ وضعیت اخلاقی در مترو بسیار اسف بارتر از این حرفهاست. اما وضعیتی که برای من رخ داد، جدیدترین و شدیدترین اتفاقی است که دیدهام، خواندهام و شنیدهام.
بافشار جمعیت وارد قطار میشوم. همکلاسیها کنارم هستند. واگن پر از شیطنت و شوخی جوانان است. ایستگاه آزادی که پیاده میشوم، سراغ مدیر ایستگاه را میگیرم. دونفر از کارکنان مترو که به قول دوستم پاپتی هستند، میخواهند ما را دست به سر کنند و سرکار بگذارند. واقعاً که. به این میگویند تکریم ارباب رجوع.
مدیر ایستگاه را پیدا میکنیم. میگوید برویم به همان ایستگاه امام خمینی. برویم پیش مدیر ایستگاه. برویم حراست مترو و شکایت کنیم.
من به این فکر میکنم که اگر قرار است اقدامی صورت بگیرد باید توسط خود آنها صورت بگیرد. آنها همیشه باید مثل همه متروهای دنیا فیلمها را ببینند و ضبط کنند و نسبت به موارد مشکوک واکنش نشان دهند. با خودم فکر میکنم اگر این ماجرا را به مطبوعات بکشم، رکن چهارم دموکراسی را اجرا میکنم. در وبلاگ بنویسم، میشود رکن پنجم. بعد فکر کردم دیدم که اگر بدوم دنبال یک مشت، همراهش باید خر بیاورم و باقالی بار کنم.
بی خیال میشوم. حضرت علی گفته است ببخش. الان دارم لذت بخششم را میچشم. نمیخواهم کسی از نان خوردن بیفتد. عکسها و مطالبی که را که به خاطر مشکلات مترو نوشتم را مرور میکنم.
زمان میگذرد. شب میرود. صبح است. همان ایستگاه امام خمینی، این بار ایستاده ام و منتظر قطار حرممطهر به میرداماد هستم. یک ساعت بعد در مرکز رسانه کلاس دارم.
کنار ماموران ایستگاه ایستادهام. همانهایی که لباس سبز فسفری میپوشند. با هم حرف میزنند. یکی آن طرف خط و چندتایی این طرف.
این طرفی: گشنته؟
آن طرفی: آره بابا هیچی نخوردم.
این طرفی با صدای بلند میگوید: […]بخور.
باز تکرار میکند اگه گشنته […]بخور.
این طرفی: تا ساعت ۹ونیم وایستا بعد با هم میریم بالا.
من دیگر تعجب نمیکنم. بدتر از این را دیشب تجربه کردم. مردم هاج و واج به آنها نگاه میکنند.
قطار میآید. سوار میشوم. میروم. فردا باز باید چیزهای جدیدی از کارکنان مترو ببینم.
Tags: ایستگاه امام خمینی, جای, جمعیت, درد, راننده, سینه, عکس, فشار, قطار, مترو, مدیر, مشت, من, میرداماد, میکنه, هنوز