سه شنبه آخر سال. خوب معلومه که میخوام درباره چهارشنبه سوری بنویسم. از صدای انفجارهایی که هنوز توی گوشم مونده. از صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی. از آدمهای به خیابان نیامده و تنهای سوخته. از کسانی که امشب سکته کردن. پیرمردها و پیرزنهایی که لعنت میکردند. از کودکانی که با صدای نارنجک به گریه میافتادند. از مادران و پدرانی که از بچهها بدتر بودند در شرارت. در آتش زدن. در انفجار.
You are currently browsing articles tagged سکته.
Tags: آتش, آسمان, آمبولانس, آژیر, انفجار, سه شنبه, سکته, لعنت, نارنجک, پیرزن, پیرمرد, چهارشنبه سوری, گریه
خیلی اضطراب دارم.
میترسم.
شبها کابوس میبینم که مصاحبه دانشکده خبر رو رد شدم.
علاوه بر دعا احتیاج به اعتماد به نفس، یک مقداری زبان و یک پارتی درست و حسابی هم دارم.
البته میگن اونجا پارتی بازی تاثیری نداره.
پس خدا جون خودت پارتی من بشو تا دیوونه نشدم.
به عکسبلاگم سر بزنید
Tags: اضطراب, اعتماد به نفس, دانشکده خبر, دعا, دیوونه, زبان, سکته, عکسبلاگ, مصاحبه, پارتی بازی, کابوس