دیوار

You are currently browsing articles tagged دیوار.

امروز که اومدم سوار اتوبوس های سریع میدون ولیعصر به سمت پارک وی، یک آقایی با محاسن و قیافه موجه شروع کرد به عناوین و بهانه های مختلف و اسامی بعضی ها طلب صلوات کرد.

اما تا جایی که اون میگفت مردم صلوات بفرستن و پیاده شد، از دیوار صدا در اومد ولی از کسایی که سوار اتوبوس بودن صدا در نیومد.

فقط مردم وقتی صلوات زمزمه کردن که اون گفت برای جانبازان و بیماران صلوات.

ما هم برای همون صلوات فرستادیم.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

Tags: , , , , , , , , , ,

به شاه دزدانی که معشوق، از منِ دزد؛ می‌دزدند
دست مریزاد بگویید
که قریبی این دیوار
جای مشت کسی است
که چارچوب روانش را موریانه خورده است
بگویید روانش پاک
دلش چرکین
و صدایش همواره بغض آلود است
بروید خاطر مرده‌اش را غسل دهید
تلقین بگویید
خاک بریزید
به حق لا اله الا الله
بیایید مردمان بی بنیاد که جان داده‌ام
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
که فریادم را نمی‌دانم از پس آن کجا
سیل با خود نبرد و دل سوزاند
آتش برای من خاکستر نشین، گلستان نشد تا شاخه‌ای بچینم برای او
آه که دو عنصر دیگر تاب نگاه آب آلودم را ندارند
که خاک به آغوشم بکشد
و باد روحم را نتوانست به دوش سوار کند
راستی آیا مرده‌ام؟
زنده‌ام؟
دیوانه ام؟
هر سه مورد؟
۱۵ آبان ۱۳۸۶

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

یادش بخیر. قدیما از رو آتیش می پریدیم. شعر می خوندیم. کلی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کردیم. به صداها گوش می کنم و تا جایی که چشمم کار می کنه، نگاه می کنم. هیچ چیزی که شبیه با آتیش باشه رو نمی بینم.
صدا میاد. اینجا پشت سر هم صدای تق و تق میاد. صدای انفجار. صدای آژیر آمبولانس. اینجا میدان تیر نیست. دوره جنگ هم نیست. اینجا خود جنگ است. برای اعصاب و جانت می جنگی. تنها سلاحت فرار است. فرار از فشفشه یا ترقه یا همان هایی که هزار و یک اسم دارند.
اثری از آثار چهارشنبه سوری
می دوم. فاصله ای ۱۰۰متری را که همیشه پیارده می روم، این بار با نگاهی رو به بالا می دوم. دوست ندارم دوربینم را از جیبم بیرون بیاورم و عکس بگیرم. همانجا در جیبم، جایش خوب است. نفس نفس می زنم. مسیر خاکستری رنگ است. خاکستری تر شده است. نفسم تنگ می شود. قلبم به شدت می تپد. بویی که چند سالی است که دیگر با سینه ام غریبی نمی کند، تمام ریه هایم را پر کرده است.
از میدان تیر فرار می کنم. غم در چهره ام می دود. روزگاری دور نبود که چوب ها را جمع می کردم. نفت می آوردیم، آتش می زدیم و با تمام بچه ها از رویش می پریدیم. می خندیدیم. حالا نمی خندم. بغض می کنم. شاید چندسال بعد همین روزها دیگر بغض هم نکنم. باید به یاد روزهای رفته گریه کنم. روزهایی که آتشی بود و نشاطی بود.
می گویند، چندسال پیش آن زمان که من کودک بودم و به یاد ندارم، آتش را خاموش کردند. خاموش کردند تا آتش چهارشنبه سوری، آتشی دیگر نیافریند. آتش خاموش شد و چیزی جرقه زد به نام ترقه. یک قوتی کبریت می گرفتیم، باروتش را در دارت می کردیم، به هوا می انداختیم و وقتی به زمین می رسید، تق صدا می داد. ترقه ماند اما پیر شده بود. سیگارت آمد. صدایش قوی تر بود. آن هم پیر شد. چیزهای جدیدتری آمد. اسمشان را نمی دانم. نمی خواهم بدانم.
برادرم یک کیسه پر از همان هایی که تق تق صدامی دهند وسط خانه ولو کرده است و می شمارد. من فقط می دانم که اینها هم صدا می دهند. مثل همان صداهای تکراری. چندسال پیش خودش پایه آتش بود. هیچ نهادی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی نکرد. هیچ نقطه ای از شهر آتش بازی هایی از طرف شهرداری و دیگر سازمان ها اجرا نشد. باز به دور دست ها نگاه می کنم. هیچ آتشی نمی بینم. فقط صدای تق تق است که با تمام سلول های بدنم حس می کنم.
افسوس. روزگاری آتشی بود.

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,