ازهمون بچگی ریاضی رو دوست نداشتم. هنوز هم دل خوشی از اعداد و ارقام ندارم. تا به حال هر نمره ای از این درس و از آمار که از دوران هنرستان وبال گردنم شد گرفتم، با پاچه خاری بوده. فردا عصر امتحان آمار دارم. هیچی بلد نیستم با اینکه بیشتر از ۵ بار هست که طی این سال ها درس آمار گذروندم. قبولیم به نذر و دعا ربطی نداره. اگر ازش خوشم بیاد شاید نمره بیارم.
You are currently browsing articles tagged دعا.
پاسخ به پیامک رئیس دانشکده خبر
آقای احمدزاده!
چند شب پیش با پیامک شما از خواب(غفلت!) بیدار شدم. نوشته بودید:”در روز حشر از شما به درگاه احدیت شکایت خواهم کرد از بابت تهمت ها! و دعا می کنم که خداوند آبرویتان را حفظ نماید.” تا ساعتی هاج وواج مانده بودم و از خود می پرسیدم که چه تهمت هایی به این بنده خدا زده ام که این چنین تهدیدم می کند و آیا من باید از او شکایت کنم یا او از من؟!
آقای محترم!
قبل از هر چیز باید به اطلاع حضرتعالی و مشاورین و پشت سری های محترمتان برسانم که همانطور که قبلا حضوری اعلام کردم، این اخبار و مطالبی که در سایت ها و روزنامه ها و رادیوهای بیگانه وغیربیگانه درباره دانشکده منتشر می شود و به زعم شما تهمت هستند از جانب بنده نیست. نظرات و دیدگاه های من همانی است که در پاتوغ خبرنگاران می شد و در این وبلاگ هم هر از گاهی می نویسم. ضمنا این مکانی که رئیسش هستید دانشکده “خبر” است و کوچکترین اتفاقی در آن به همه جای دنیا مخابره می شود چون چند صد خبرنگار مشغول تحصیل در این دانشکده اند. من ترسی از احدی ندارم که مخفیانه حرفم را بزنم. من مانند شما نیستم که در ظاهر حرف های دموکراتیک می زدید و در خفا دستورات دیگری را به معاون و مشاورتان می دادید. من از وقتی چشم باز کردم کلاه خلبان های عراقی را دیده ام و صدای شکستن دیوار صوتی را شنیده ام. خون آنهایی در رگ من جاری است که تا پشت خاکریز دشمن رفتند. من اگر حرفی داشته ام یا رودر رو به خودتان گفته ام یا در مجله و وبلاگ نوشته ام. همین صراحت و رک بودن من است که این چنین شما را عصبانی کرده و به پیامک های شبانه و پیغام های روزانه مجبور نموده است.
آقا روح ا…!
من نخواستم ماجراهایی که مسببشان شخص شما بودید کش پیدا کند و برای همین روز معلم برایتان پیام تبریک فرستادم تا کینه ای در بینمان نباشد. اما انگار فشار مشاوران و زیردستان زیاد بوده که دوباره بازی را از سر گرفته اید. حیف که یا قاعده اش را بلد نیستید یا رعایت نمی کنید. فکر کردم نامه دوستم کفایت می کند اما انگار حیات شما در گرو جنجال و دشمنی و کینه توزی است.
آقای رئیس !
می دانم که این روزها که احساس می کنید رفتنی شده اید یاد روز محشر افتاده اید. اما می خواهم بگویم چرا آن روزی که در دفترتان با ادبیات رکیک و تهدید به درآوردن تنبان پذیرای من بودی روز حشر را فراموش کردید؟می خواهم بپرسم آیا وقتی به دروغ، انتشار پاتوغ را منوط به ارسال تکذیبیه توسط ما به کارگزاران کردید و بعد زیر حرفتان زدید،یاد روز حشر بودید؟ یا هنگامی که راجع به فلان موضوع گفتید “به … هم نیست” روز حشر برایتان معنایی داشت؟
آقای احمدزاده کرمانی!
روز حشر شما همین امروز است که خدا و بنده هایش به قضاوت اعمال شما به عنوان رئیس دانشکده خبر و مدعی اصولگرایی و انقلاب و مسئول در نظام جمهوری اسلامی نشسته اند. به من پاسخ دهید که من باید از شما شکایت کنم یا شما از من؟
آقای رئیس جوان!
به من بگوئید غیر از اسمتان که همنام امام است چه خدمتی به انقلاب و جمهوری اسلامی کرده اید؟ من از شما شکایت دارم چون خون برادرانم را هدر دادید، من از شما شکایت دارم چون با آبروی بسیج و بسیجی بازی کردید، شکایت دارم چون باعث شدید چهره جمهوری اسلامی _ که خانواده ام به خاطرش متلاشی شد_ زشت و قبیح جلوه کند. مطمئنم که تا به حال جمجمه برادرتان را دستتان نگرفته اید! شما ٢٩ سال دارید و برادر من ١٩ سال داشت. اگر بعد از سال ها انتظار، فقط ۵ کیلو از برادرتان را می آوردند می فهمیدید که باید برای این مملکت و آدم هایش ارزش قائل شد.
آقا روح ا…!
به خدا قسم منتی سر هیچ کس ندارم. برادران من طبق وظیفه خود برای دین و وطن و ناموس مملکت فدا شدند و اجر و پاداششان را فقط و فقط از خدا می گیرند. آنها رفتند تا مردم آسوده باشند و بسیارند خانواده هایی که حتی فداکاری خودشان را به زبان نمی آورند. اما این دلیل نمی شود افرادی که کوچکترین زحمتی برای این انقلاب نکشیده اند فریاد انقلابی گری سر بدهندو از این راه به مردم بتازند. برادران من خیلی خوش قد و بالاتر از شما بودند ولی به خاک افتادند تا امروز شما و امثال شما پشت میزهایتان بی دغدغه بنشینید. همان امامی که به داشتن اسمش افتخار می کنید روزی می گفت: “خانواده شهدا چشم و چراغ این ملتند.” من از شما شکایت دارم چون چشم و چراغ این مملکت را کور کردید. شما به جای تلاش برای پیشرفت علمی دانشجویان، به فکر مصالح سیاسی هم جناحی هایتان بودید. دکترهای غریبه را اخراج کردید و لیسانس های آشنا را استاد نمودید. به جای شکرخواه، فاطمه رجبی را آوردید و ذاکر اصفهانی را جایگزین حسین قندی کردید. دانشگاه را به میدان جنگ بدل کردید و نام دانشکده خبر را بدنام. اغلب دانشجویان دانشکده برای این مملکت زحمت کشیده اند اما شما حتی به آنهایی که زمان طفولیت شما، در جبهه گوشت قربانی بودند رحم نکردید. آبروی من و خانواده ام با جمهوری اسلامی گره خورده است و با تهمت ها و تهدیدها لکه دار نمی شود. از شما تشکر می کنم که با پیامک خود مرا از خواب غفلت بیدار ساختید. یادتان باشد که نمی گذاریم این انقلاب به دست نااهلان و نا محرمان بیافتد.
سیصد گل سرخ یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
گر ما ز سر بریده می ترسیدیم
در مجلس عاشقان نمی رقصیدی
منبع: وبلاگ صادق چناری
Tags: دانشکده خبر, دعا, صادق چناری, پیامک
دفعه اول که میری پیش امام رضا زار زار گریه می کنی.
دفعه دوم بغض می کنی.
دفعه سوم می خندی.
سه بار رفتم پیش امام رضا.
همه تون رو دعا کردم.
یه چیزایی ازش خواستم.
دعا کنید بهش برسم.
خیلی اضطراب دارم.
میترسم.
شبها کابوس میبینم که مصاحبه دانشکده خبر رو رد شدم.
علاوه بر دعا احتیاج به اعتماد به نفس، یک مقداری زبان و یک پارتی درست و حسابی هم دارم.
البته میگن اونجا پارتی بازی تاثیری نداره.
پس خدا جون خودت پارتی من بشو تا دیوونه نشدم.
به عکسبلاگم سر بزنید
Tags: اضطراب, اعتماد به نفس, دانشکده خبر, دعا, دیوونه, زبان, سکته, عکسبلاگ, مصاحبه, پارتی بازی, کابوس
بعضیها اینقدر بدشاسند که وقتی میخواهد کنار دریا بروند، یک آفتابه آب هم با خود میبرند. وقتی هم به ساحل میرسند، میبیند آفتابه سوراخ بوده و هیچ آبی نمانده است.
بعضیها اینقدر خوش شانسند که مدام در قرعه کشی بانک جایزه میبرند.
خیلی وقت است که مهر گروه اول را روی پیشانیام زدهاند. وقتی به دریا میرسم کویر شده است.
شاید تقصیر خودم است. نمیدانم. به هر حال میخواهم از این وضعیت فرار کنم. هر چه میزنم به در بسته میخورد. گاهی برای خودم گریه میکنم که کاش بد شانس نبودم.
فردا احتیاج خیلی زیادی به شانس دارم. شانس بیاورم سوالات کنکور آسان باشد.
به دعا هم خیلی نیاز دارم. دعایم کنید قبول بشوم.
هرچند میدانم بدشانس تر از این حرفها هستم. بدشانسی توی خونم است.

امروز عصر، یهو دیدم آسمون پر از پرنده شده. ترسیدم که نکنه زلزله بیاد. دوربین رو برداشتم و تا اومدم دیدم پرنده ها خیلی دور شدن. صبر کردم و این چند تا عکس رو گرفتم. داغ داغ اینجا گذاشتم. البته این کبوترها جزو اون پرندهها که گفتم نیستن
Tags: آفتابه, دریا, دعا, ساحل, شانس, عکس, کبوتر, کنار, کنکور, کویر