دختر
You are currently browsing articles tagged دختر.
از سنگینی بار نگاه دختری زیبا می گریزم
وقتی به من چشم می دوزد
لب می بندد
نگاهش پر از خواهش است و شرم
نمیدانم چه گویم
نمیدانم چه کنم
تنها منم و دلی پر خواهش و
نگاهی گریزان
و خاطراتی خیس باران خورده
این بار
خواستن نتوانستن است
آی دختر
بکارت شرم را از چهره ام بردار
بگذار
دستت را بگیرم
حواسم غرق بوسه های هوسبارت شود
بگذار سر بر سینه ات بگذارم
روزی، هفته ای، اردی بهشتی، زمستانی، سالی
آسوده بخوابم
آسایشم باش
پر از تشویشم
قلبم می نوازد ناکوک ترین ساز جهان را
طره موهایت
بوی تنت
خراباتی ام
پیاله ای بیار
جرعه ای باران بزنیم
شب ما کوتاه تر از سپیده صبح است
Tags: باران, بوسه, بکارت, خرابات, دختر, زیبا, ساز, سپیده, شرم, شعر, صبح, طره, غرق, مو, پیاله

فرنوش و حنیف عزیز دختر دار شدن. یعنی اینکه من هم عمو شدم و هم دایی. با اینکه خبرا به من دیر می رسه و اینترنت هست که آدما رو به هم وصل میکنه اما خیلی خوشحالم که عمو و دایی شدم. برای فرنوش و حنیف و فرنیک کوچولوی عزیز آرزوی بهترین ها رو دارم.
Tags: اینترنت, حنیف, دایی, دختر, عمو, فرنوش, فرنیک
دیروز صبح کت شلوار پوشیدم با یک پیراهن صورتی مثل خود خود پلنگ صورتی. بعد جلوی آینه ایستادم و گفتم: پیرهن صورتی دل منو بردی.
دیروز سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمت ماشین. توی اتوبان مردم همچنان خرکی رانندگی می کردن. از لاین سه بی راهنما می کشیدن توی لاین یک و برعکس.
دیروز رسیدم دانشگاه و یک ساعت توی ماشین نشستم تا کلاس شروع بشه.
دیروز یک روز خوب برای من بود. یک روز خیلی خیلی خوب.
Read the rest of this entry »
Tags: SMS, اتوبان, تولد, دانشگاه, دختر, دوست, دیروز, دیشب, راهنمایی و رانندگی, عروسی, ماشین, مخابرات, موبایل, پلنگ صورتی, کت شلوار
زن عشق می کارد و کینه درو می کند …
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر …
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی …
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی …
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد …
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی …
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد …
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند …
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد …
و این، رنج است.
Tags: ازدواج, بهشت, دختر, درد, دکتر علی شریعتی, دیه, زن, عشق, فرزند, قانون, قلب, محاکمه, مرد, همسر, کتک, کودک, کینه
سلام
خیلی وقته که سلام نکردم.
مدتی هست که میخوام درباره بلوتوث بازی بنویسم ولی وقت نمیکنم.
بگم بده یک سری معترض میشن و اگه بگم خوبه یک عده دیگه.
اما دیدید که دخترها اسم پسر روی بلوتوث هاشون میذارن و پسرها اسم دختر.
البته دختر بلوتوث باز کم داریم. یه بار که یه دختری هر چی عکس مینی بی ناموسی بود برامون فرستاد.
بگذریم. خودم هم نفهمیدم چی گفتم. ولی چیزای بد نفرستید. دیروز یکی از رفقا اعدام دو مرد با یک زن رو برام فرستاد که اون زن تا یک دقیقه تمام در حال جون دادن بود و تقلا میکرد برای زنده ماندن. دلم آتیش گرفت. حساب کنید با یک معده خالی حالت تهوع هم پیدا کنید.
شب موقع برگشتن توی اتوبوس جلویی و عقبی بلوتوث بازی می کردن. هر دو مرد بودن. یکی با نام میترا و اون یکی با نام رویا. نگاه کردم هر دو مسن تر از من و متاهل. به خودم گفتم اینا خجالت نمی کشن انگار. یکی که مدام از اونا میخواست ازم. یکی هم نامردی نکرد و فیلم سر بریدن یک نفر رو برام فرستاد.
منم بلافاصله پاک کردم حالا هم هر چی یاد این فیلم و اون اعدام میافتم؛ حالم بد میشه.
Tags: اتوبوس, اعدام, بلوتوث, بی ناموسی, دختر, دقیقه, رفقا, قتل, معترض
نمی دونم چرا چرخ زمونه با من این طوری میکنه؟ آخه من شاید نخوام برادر کسی باشم. چرا هر دختری که به من میرسه، من رو مثل برادر خودش میدونه؟
چرا دخترایی که منو میشناسن این رو مدام تکرار میکنن و مثل پتک توی سر من میکوبن؟ چرا میگن داداش؟
آخه نمیشه توی این دنیا به دختری علاقهمند بود ولی داداش نبود؟!
منظورم به شخص خاصی نیست. در تمام طول عمرم ۹۵ درصد دخترهایی که میشناسم و میشناختم، چنین برداشتی از من داشتند.
آخه من کجام داداشه؟؟
Tags: برادر, داداش, دختر, چرخ زمونه
در پسکوچههای شهر
مرا سنگ میزنند
که چرا سری بی سامان را سر میزنی؟
زندگی دیروز بود
تو اکنون مردهای
فردا
شاید
حس لمس سینههای دختری زندهات کند
Tags: اکنون, بی سامان, حس, حیات, دختر, زندگی, سر, سنگ, سینه, شهر, لمس, پسکوچه