دانشگاه
You are currently browsing articles tagged دانشگاه.
خبرگزاری مهر: فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ با اعلام اینکه مرحله دوم طرح برخورد با اراذل و اوباش از ابتدای هفته آینده در تهران آغاز می شود، گفت: پس از اجرای مرحله اول این طرح پلیس به افراد دستگیر نشده مهلت داد تا خود را معرفی کنند که اکنون این زمان به اتمام رسیده است.
پی نوشت آدم: ای از خدا بی خبری که پنج شنبه ساعت ۵ تا ۵:۳۰ داشتی از دانشگاه بیرون می رفتی یا کلاس داشتی و میرفتی بالا و آدامس رو از دهنت در آوردی و چسبوندی به نرده جلوی در ورودی دانشکده خبر و من از همه جا بی خبر اومدم تکیه بدم به نرده و آدامس کثیف تو چسبید به اون جایی که نباید بچسبه. بدان و آگاه باش که این یک اخطار هست. اگه خودت رو معرفی کردی و معذرت خواهی کردی که هیچ. وگرنه خودم میام و پیدات میکنم و به شدیدترین وضع باهات برخورد میکنم. نخواستی هم زنگ میزنم ۱۱۰ یا به عنوان اراذل و اوباش یا به عنوان مزاحمین نوامیس ببرنت.
Tags: آدامس, اراذل, اوباش, خبر, دانشکده خبر, دانشگاه, نیروی انتظامی, پلیس, پی نوشت
دیروز صبح کت شلوار پوشیدم با یک پیراهن صورتی مثل خود خود پلنگ صورتی. بعد جلوی آینه ایستادم و گفتم: پیرهن صورتی دل منو بردی.
دیروز سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمت ماشین. توی اتوبان مردم همچنان خرکی رانندگی می کردن. از لاین سه بی راهنما می کشیدن توی لاین یک و برعکس.
دیروز رسیدم دانشگاه و یک ساعت توی ماشین نشستم تا کلاس شروع بشه.
دیروز یک روز خوب برای من بود. یک روز خیلی خیلی خوب.
Read the rest of this entry »
Tags: SMS, اتوبان, تولد, دانشگاه, دختر, دوست, دیروز, دیشب, راهنمایی و رانندگی, عروسی, ماشین, مخابرات, موبایل, پلنگ صورتی, کت شلوار
وقتی که خبر محرومیت صادق و احسان به دانشگاه رسید، من جزو اولین کسانی بودم که با خبر شدم چون اون موقع توی دانشگاه بودم. اما دیدم با نوشتن توی وبلاگ یا تحصن کردن کاری از پیش نمیره که هیچ بدتر هم میشه. البته سه چهار سالی هست که سیاست و این شوریده سری ها رو کنار گذاشتم و دارم مثل آدم زندگی میکنم.
بچه ها قضیه رو بهم میگفتن، جواب میدادم که از موضوع خبر دارم. وقتی میگفتن چیزی بنویس برای حمایت از بچهها، میگفتم چی بنویسم؟ میگفتم هزاربار بهشون گفتم که با دم شیر بازی نکنید. بهشون اعلام خطر کرده بودم. حالا هم میگم که خودکرده را تدبیر نیست. بنا به دلایلی نمیشه شفاف صحبت کرد تا روز مبادا. پس لطفاً چراغهای مه شکن خودتون رو روشن کنید.
وقتی میگفتم که به جای این کارا برید و حرف بزنید به خرجشون نرفت. خودم اولین دانشجویی بودم که حراست در به در دنبالم بود تا بفهمه و کشف کنه که کی هستم. هی از کارمندا و دانشجوها میپرسیدن آدم کیه و خیال میکردن که برای دانشکده خطرناک هستم. ولی مثل بچه آدم رفتم بالا دفتر رییس دانشکده و بهش گفتم من “علی صدیقی” همون آدمی که شما دنبالشید هستم. اگه امری هست من در خدمتم.
بچههای دیگه میگن چقدر حرف بزنیم که کار از حرف زدن گذشته. منم میگم ما از اول حرفامون رو زدیم. گهی زین به پشت و گهی پشت به زین. موقع سواری گرفتن ما هم میرسه. دندون سر جیگر که بذارید درست میشه. ایشالا چند ماه دیگه این مشکل حل میشه. اما حضرت عباسی صادق و احسان سزاوار چنین حکمی نیستن. چرا شما دانشگاه رو میگید هر جایی رو که نگاه کنید امثال کسانی رو میبینید که باهاشون مشکل دارید. یک تنه که نمیشه به جنگ رفت. جنگ کردن ابزار میخواد که ندارید. جنگجو میخواد که بازم نداریم.
به قول اون یارو دو راه داره:
۱- اگه بچه های قدیم و جدید همدلی کنن و یکی بشن که بعید میدونم چنین اتفاقی رخ بده، یک روز توی دانشگاه باید یک جلسه با حضور حداقل دویست نفر برگزار بشه. یک نامه باید تنظیم بشه با امضای حداقل دویست نفر دانشجو یا فارغالتحصیل دانشکده برای آزادی فعالیتهای صنفی و دانشجویی. هر چند که نامه هم یک حرکت کلیشهای و نخ نما هست ولی از هیچی بهتره.
۲- تشکیل یک صندوق مالی دانشجویی برای حمایت از دانشجویان کم بضاعت. اگه بهونه این هست که دانشجوها پول نمیدن، بهتره این دست آویز رو از بین ببریم. با اینکه خیال دانشکده و به خصوص جناب دهقانان که هنوز هیچ کس ایشون رو زیارت نکرده و خیلیها نمیشناسنش، راحت میشه ولی باز به نظر من بهتره این مشکل دو طرفه حل بشه. اما با این کار یک برگ برنده به دانشگاه دادیم که برای به دست آوردن برگ برنده متقابل باید همفکری کرد.
حالا قضاوت با خود شما. یا مثل سابق دست روی دست بذاریم. یا طرحی نو در اندازیم. حمایت از صادق و احسان، نوشتن درباره این مشکل کوچکترین کاری هست که ازمون بر میاد. شاید یک روز هم این بلا سر خود من یا ما بیاد. پس برای حل مشکل یک یاعلی میخواد. یاعلی
Tags: O Brother, Where Art Thou?, احسان, دانشجو, دانشکده خبر, دانشگاه, دانشگاه جامع علمی کاربردی, سیاست, صادق, صندوق, فارغ التحصیل
الان توی این نوشته به خیلی چیزا کار ندارم.
ولی انقدر معرفت داشت که کامل حرفم رو درباره مشکلم توی دانشگاه گوش کرد. خیلی ها تحمل شنیدن هم ندارند. البته امیدوارم همین طور که خوب گوش کرد، خوب هم مشکلم حل بشه. البته من که خیلی امید دارم.
راستی نگفتم که چطور دیدمش. توی مصلا برای مراسم احیای شب ۲۱ رمضان نشسته بودم که در باز شد و احمدی نژاد با فاصله ۳ نفر جلوی من نشست.
خدا پدر محافظش رو بیامرزه که گذاشت اختصاصی باهاش حدود یک دقیقه صحبت کنم.
امیدوارم مشکل تحصیلی ام توی دانشکده خبر حل بشه.

Tags: احمدی نژاد, اختصاصی, دانشگاه, رمضان, شب احیا
ساعتم گم شده.
فلش مموری ام سوخته.
دانشگاه ازم پیش دانشگاهی می خواد ولی من فوق دیپلم دارم.
کولر خرابه و مدام عرق می ریزم.
اسپری ضدعرقم داره تموم میشه.
این پشه ها هم باز شروع کردن به دور سر من چرخیدن.
بی ربط: فیلم روز سوم رو ببینید. قشنگه.
Tags: اسپری, بی ربط, دانشگاه, روز سوم, زار زار, ساعت, عرق, فلش مموری, فوق دیپلم, فیلم, پشه, پیش دانشگاهی, چهارراه قصر, کولر, گریه, گم
سلام
الان ساعت حدود ۷:۱۵ صبح دومین روز تیر هست.
با اجازه تون من الان نشستم توی غذا خوری دارم از اینترنت فیض می برم.
خواستم روز اول ببینم چقدر تو راهم تا برسم به دانشگاه.
البته زیادی زود رسیدم.
دیشب حددود ۳۰دقیقه بامداد از سر کار رسیدم خونه و ساعت ۵:۳۰ از خونه بیرون اومدم.
از اول شریعتی تا یک چهارراه پایین تر از دانشکده رو پیاده اومدم.
ولی باز با این حال ساعت ۷رسیدم تو دانشکده.
اصلا همه چیز از ذهنم پرید.
یادم رفت چی می خواستم بگم.
تو دانشکده هیچ کس نیست.
حتی مگس هم پر نمی زنه.
با اجازه من برم.
این پشه ها بیچاره کردن ما رو.
دهن آدم رو سرویس می کنن.
من رفتم پشه ها رو…
Tags: اجازه, تیر, دانشکده خبر, دانشگاه, شریعتی, غذا, مگس, پشه
دانشگاه رفتن توی این ایران مصیبت داره. فوق دیپلم یا لیسانس رو توی یک دانشگاه در پیت بخونی و بعد بیای توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران با بهترین امکانات و با یک فاصله نزدیک به منزل لیسانس بگیری.
این داستان منه. داتانی که الآن دارم توی دانشکده خبر می نویسم.
حالا اینجام. بعد از یک سال و خورده ای که از دانشگاه آزاد گلپایگان فارغ التحصیل شدم.
یادش بخیر که برای یک درس دوساعته چقدر مصیبت می کشیدیم. یادش بخیر که سرویس نبود و از این دهات تا اون دهات رو سوار تراکتور می شدیم. یادش بخیر که جلوی دانشگاه رو تاپاله گاو پر کرده بود. یادش بخیر که اون همه پول ازمون می گرفتن و برای یک پرس غذا هزار جور بدبختی می کشیدیم. یادش بخیر که منت اون مرغ ها رو به سرمون می ذاشتن.
تموم شد. از منت رییس دانشگاه و معاون راحت شدیم. خدا رو شکر. لازم نیست اون همه پول رو بریزیم تو حلقوم دانشگاه آزاد واحد گلپایگان. با اینکه گلپایگان نبود و جایی بود بین گوگد و سعیدآباد. جایی به اسم فقستون.
حالا اومدم اینجا تا مثل بچه آدم کار کنم و درس بخونم. در جایی به اسم دانشکده خبر. چهارراه قصر.
از امروز شروع می کنم. الهی به امید تو.
متاسفانه دانشکده خبر با این ابهتش سایت نداره
عکس های دانشگاه آزاد گلپایگان در سایت بسیج این دانشگاه
Tags: آزاد, تاپاله, دانشگاه, دانشگاه آزاد, دانشگاه آزاد گلپایگان, سرویس, سعید آباد, فوق دیپلم, لیسانس, مصیبت, پرس, چهار راه قصر, گاو, گلپایگان, گوگد