یاد انگشترم افتادم.
همون که یک نگین فیروزه مستطیل داشت.
همون که خیلی دوستش داشتم و تو انگشت دست راستم می کردم.
همون انگشتری که حلقه می کنن.
اما اون وری.
چند شب پیش باز داشتم خواب یک انگشتر می دیدم با یک نگین مستطیل بزرگ.
حیف، کسی نیست که برام هدیه بخره.
You are currently browsing articles tagged خواب.
Tags: انگشتر, خواب, دست راست, عقیق, فیروزه, مستطیل, نگین, هدیه
با زاری روزهایی را مرور کرد که سر روی شانه هم میگذاشتند و کنار هم میخوابیدند.
کودک را در بغل فشرد و گریه کرد.
آخرین تصویر زندگیشان صبح دیروز بود که سوار موتور شد، خداحافظی کرد و دیگر برنگشت.
Tags: بغل, تصویر, خواب, روزهایی, زاری, سر, شانه, موتور, کودک, گریه
ببین
ببین که شادیهای گاه به گاهم غم نبودن تو را از ذهنم نمیبرد.
ببین که هر روز به یاد تو بغض میکنم.
ببین که با دیدن هر پرستویی یاد تو میافتم.
ببین که مثل مرغ عشق از دوریات در احتضارم.
خوابم نمیبرد.
ببین.
نه تو نیستی که ببینی.
من بیخود عاشق شدم.
تو دوستم نداشتی.
خواهش میکنم از دلم بیرون برو.
شب بخیر
آسوده بخوابی
Tags: احتضار, بغض, خواب, رویای من, عاشق, مرغ عشق, پرستویی, چشمانم, گاه