از کودکی هرکه را که گیسویی از خرما داشت و ردی از گل یخ در چهره اش، دوست داشتم. نمی دانم چرا.
برف که بارید مرا خبر نکرد و رفت. نمی دانم چرا.
بوی خرما پزان میآید در این زمستان استخوان سوز. نمی دانم چرا.
پر از عشق شده بودم. دست در موهایش میکشیدم و بر چشمش. میفشردمش در آغوش. سینه بر سینه. پیشانیاش را، گونه اش را، چشمانش را، گردنش را، لبش را بوسیدم. چشم باز کردم. داشتم با نقش گل بالش، عشق بازی میکردم. نمی دانم چرا.
نیست ولی میآید. کی را نمیدانم. خدا میداند. اما نمی دانم چرا.
You are currently browsing articles tagged خرما.
Tags: استخوان سوز, برف, حوا, خرما, خرماپزان, زمستان, عشق, لب, پیشانی, چهره, گردن, گیسو
چند وقت پیش، فکر میکنم حدود اردیبهشت ماه بود که با یک هواپیمای توپولف دقیقا مثل همونی که توی مشهد دچار سانحه شد و دقیقا همون شرکت برای برنامه رفتم آبادان. بالهای هواپیما زرد شده بود و تو قسمت عقب هواپیما بد جوری صدای موتور می پیچید. وقتی تو آسمون بودیم گاه و بی گاه کسی چیزی زیر لب زمزمه می کرد. انگار که اشهد می خواندند. بی ربط هم نبود اگر شما هم جای ما بودید و تغییر صدای موتور و تکانهای عجیب هواپیما را شاهد بودید اشهد میخواندید. ا کنار بال بودیم و تکانها و صداها را بیشتر حس می کردیم. وقتی هم که به کوههای تیز زاگرس نگاه می کردیم حساب کار دستمان می آمد که با این حساب تکه بزرگمان گوشمان است.
Tags: آبادان, اروندرود, اقتصاد, توپولوف, جنگ, حاتمی کیا, خرما, خرمشهر, خوزستان, زاگرس, عراق, ماموریت, مسافرت, هواپیما