خاطره

You are currently browsing articles tagged خاطره.

یک جمله قدیمی: مرگ عزیز خیلی سخته

بابابزرگ عزیز من از دنیا رفته. ولی من فکر می کنم جای خیلی بهتری رفته. سرطان از پا درآوردش در حالی که خیلی سرحال و شنگول بود.

من نتونستم تا الان گریه کنم. بقیه نوه ها میگن که تو چرا گریه نمی کنی. من هنوز هم گریه نکردم. نوه اول بودم.
خودم نمیدونم چرا ولی خوب گریه نکردم. فقط تو زندگیم برای مرگ یک نفر گریه کردم و اون مهران بود.

گریه نکردم شاید فکر میکنم بابا فخرالدین با مرگش از شر سرطانی که تمام وجودش رو احاطه کرده بود راحت شد.

دردی نکشید. باحال بود. انسان شوخی که تحمل ناراحتی کسی رو نداشت و اون رو به هر شکلی به خنده وا میداشت. حتی با اینکه خودش درگیر بیماری بود ولی دیگران همیشه خاطراتی خوش ازش به یاد دارن.

باحال بود که مردم توی مراسم ختمش گاهی به یاد شوخی هاش میفتادن و می خندیدن.

جالب بود که برای یک آدم غیر معروف حدود ۱۰۰۰ نفر مهمان برای مراسم ختم بیاد.

دوستش دارم و می دونم مثل اون در زندگیم تکرار نخواهد شد.

گریه کردنم فایده ای نداره و باید شروع کنم به تهیه مقدمات کتاب خاطراتش از شهربانی که می خواست بعد از مرگش منتشر بشه.

پدربزرگ با همه خوبی ها و بدی هاش تونست که در روز خوبی از دنیا بره و دیگران ازش راضی باشن.
خدا کنه ما هم همین طور باشیم.

به قول خودش که قسم می خورد (به جدم فاطمه زهرا) حالا من قسم میخورم که مهمان خانه مادرش فاطمه زهرا(س) و پدرش علی(ع) هست.

امیدوارم تو خونه خودت خوش باشی بابا فخرالدین

اگه گذرتون به بهشت زهرا افتاد به این آدرس هم سر بزنید و فاتحه ای بفرستید.
سیدفخرالدین میرسنجری
صاحبخانه قطعه ۲۵۸ ردیف ۴۴ شماره ۲

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

می خواهم خودم باشم. درست از روزی که دامینم برای چند روزی غیر فعال شد به این فکر افتادم که خودم باشم و این نقاب کاذب دروغین رو از جلوی صورتم بردارم.
راه می رفتم و روی برف ها به جای پای آدم های رفته نگاه می کردم. یکی به راست رفته بود. یکی به چپ. یکی لی لی کرده بود و یکی دیگه سور خورده بود. یکی کفش زنونه داشت و یکی دیگه کفش ورزشی. یکی هم من بودم که به ردپاها توی یک پیاده رویی که هیچ کس توش نبود نگاه می کردم.
به پاهای خودم خیره شدم. نگاه کردم که هنوز جوانم. هنوز انرژی و فکر دارم. هنوز می تونم بپرم و جست و خیز کنم. هنوز خودم فکر می کنم. پس وقت اون رسیده که این نقاب لعنتی رو بردارم. به سوی پله های ترقی گام بر می دارم.
من از این به بعد خودم هستم. خود خود خودم. یک شروع دوباره.
*(بخشی از یکی از شعرهای سید علی صالحی (البته امیدوارم که درست نوشته باشم

Tags: , , , , , ,

حوالی کوچه باد
رقص باران
خاطره می‌شود
اعلامیه می‌دهم به روزنامه
اشک‌‌هایم را لابه‌لای ابرها گم کرده‌ام
———————————————-
حمیدرضا بازگشا میگه دیگه نمی‌خواد وبلاگ بنویسه. بهش بگید ادامه بده. بازم بنویسه.
http://aina.blogfa.com

Tags: , , , , , ,