همین هوای رفتن زیر باران
همین برگ های سبز خیس
همین چند روز
همین حوالی شادی کودکانه
گاه و بیگاه نوشتههای علی صدیقی
You are currently browsing articles tagged حوا.
همین هوای رفتن زیر باران
همین برگ های سبز خیس
همین چند روز
همین حوالی شادی کودکانه
Tags: آدم, باران, برگ, حوا, سبز, عاشقانه, عشق, هوا, ولیعصر, چتر, گیسو
روزهاست به تو فکر میکنم. به بودنت. به رفتنت. به دیدنت. به کنار هم نشستنمان. به نگاه کردنمان.
روزهاست به تو فکر میکنم. گاهی شبها خوابت را میبینم. خواب میبینم کنار هم نشسته ایم. خسته شده ایم از آدمها و من میخواهم تو را به آغوش بکشم. نوازشت کنم. ببویمت. دست به گیسو ببرم. تو هم شبها خواب مرا میبینی؟
روزهاست به تو فکر میکنم. به کنار هم بودنمان. به آنچه من از تو میخواهم و آنچه تو از من طلب میکنی. فکر میکنم اگر بتوانم برایت تامین کنم. فکر میکنم حالا به قول خودت ما دوست هستیم. پس هیچ تعهدی به هم نداریم.
روزهاست فکر میکنم که من برای خودم عهد کرده ام تا به تو خیانت نکنم. فکر میکنم حالا دوست هستیم. شاید تو رفتی. شاید تو ماندی. شاید من رفتم. شاید من ماندم. شاید من و تو ما شدیم. شاید من و تو ما نشدیم.
روزهاست به تو فکر میکنم. به خودم فکر میکنم. به حرفایی که درباره تو به من میگویند. به حرفهایی که به تو درباره من میگویند. به ما فکر میکنم. به کنار هم نشستنمان روی همان صندلی. به خودمان فکر میکنم. به تمنای چشمانم که نگاهت را میطلبید.
روزهاست به آن لحظه ای فکر میکنم که از تو خواستم در چشمانم نگاه کنی. نوازش چشمانت فراموشم نمیشود. کاش نوازش دستانت را هم احساس میکردم. مثل دخترکان و پسرکان این شهر. این جهان. مثل لحظههایی که دلم میخواهد از سینه کنده شود.
دیگر روزهاست که فکر نمیکنم. شبها چشم به دنیا میبندم و دل به تو میبازم. به تو گفته بودم دوستت دارم. چندبارش را نمیدانم. اما دوستت دارم. آیا واقعا من تو را دوست دارم. دوستت دارم. آیا تو هم این گونهای؟!
از وقتی خواستمت با من بودی. خودت که نیستی خاطرت با من است. کاش این هفته برای هم بودیم. کاش هفته پیش با هم بودیم. کاش هفته آینده با هم باشیم. نمیشود. این کار لامصب و این نگاه سنگین آدمیان نمیگذارد. شاید من تنبلی میکنم. شاید واهمه دارم. شاید دوست ندارم بودنم را به تو تحمیل کنم. شاید…..
راستی اگر بمانی چه. نه. خودم گفته ام به زور هم شده باید بروی. آخر خودت خواسته ای. من خواستم با هم برویم. بیا برویم. بیا عبور کنیم از هر چه نخواستن و نتوانستن است. دست به دست هم دهیم به مهر. چقدر دوست دارم مثل لحظه ای که اوباما همسرش را بغل کرد من و تو هم مثل آنها بشویم. حتی برای یک لحظه.
تو به من نگفتی چقدر مرا میخواهی. اما من گفتم. گفتم تو را به خاطر خودت میخواهم و بس. نگفتم؟! گفتم! بیا انگشتانمان را بیاوریم بالا. مثل کودکان تعداد دوست داشتن هایمان را به من نشان دهیم. دستانم بالاست. پاهایم را هم بالا میآورم. بشمار. به تعداد انگشتانی که خدا به من داده است دوستت دارم. اگر هزارپا بودم هم هزاران بار دوستت خواهم داشت. حتی اگر…..
هر لحظه تصویرت در مقابلم است. اما ولی آخر فکر میکنم به فردا ها. به آن فرداهایی که خیلی از ما دختران و پسران به دامنش میافتیم. اگر من تو را بخواهم و تو هم راضی باشی آن وقت چه. آیا من همانی خواهم بود که حالا نشان میدهم؟ آیا تو همانی خواهی بود که حالا هستی؟ آیا من میتوانم آنچه باشم که تو میخواهی؟ به خودم فکر میکنم. به خواستههایم. به داشته هایم. به تو.
آیا من میتوانم خواسته ات را تامین کنم. به خودم میگویم تو وظیفه داری هر چه میخواهد را به هر شکل مشروعی شده به دست بیاوری و در اختیارش بگذاری. اگر آنچه به من گفتی و کمترین باشد من چه کنم. آیا از عهده تعهد برمیآیم. وقتی فروشنده قیمتش را گفت، دلم لرزید، یخ کردم. دلم هوری ریخت. گفتم توکل بر خدا. اگر خدای من است که خودش میداند چه تقدیر کند برایم. قبل از ورود به مغازه چه فکرهایی که از سر نگذراندم. گفتم میخرم. کادو میکنم. به تو هدیه میکنم و به پولش فکر نمیکنم. اما این بار همه جیبهایم را دست بردم. همه پولها را روی هم گذاشتم باز هم نصف قیمتش هم نشد. یکی از بچه ها گفت مریض بودی با دختری دوست شدی که انقدر خوش اشتهاست. ولی من بی توجه به حرفشان به تو فکر میکردم. به اینکه من برای دوست داشتن تو حاضرم بهای این دوست داشتن را بپردازم. این چند هزار تومان فدای یک تار موی تو.
میدانم که اگر میخریدم، تو پولش را به زور هم که شده به من میدادی. حال هر چه دیگران میخواهند بگویند. بگویند تو از الان شروع کرده ای به تیغ زدن من. بگویند ماشین من اندازه صندوق عقب اتومبیل شما هم نمیشود. بگویند که خانه ما حیاط خلوت خانه شما هم نیست. بگویند بهای تمام لباس های تن من یک بار آرایش کردن تو هم نمیشود.
بگذار بگویند. خدا بهتر از آنها از من و تو میداند دارد. خدا میداند چقدر وجودم تمنای تو را دارد. خدا خودش تو را مقابلم قرار داد دوست داشتنی ترینم. نازنینم. مهربان.
حس لمس تو یک باغ زیباست. کاش صورتنت عریان بود. دوست داشتم وقتی دست به گونههایت میکشم، هیچ چیز میان دست من و صورتت نباشد. دوست داشتم ببوسمت. با تمام وجود به آغوشت بکشم. دوست داشتم با هم بودن را با تمام وجود حس کنم. دوست دارم ببویمت.
قول دادم عاشقت نشوم. هنوز هم سر قولم هستم. تو هم قول منو قبول کن.
باشه؟ قبووووووووووول؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Tags: آغوش, ابی, بانو, تصویر, حوا, دختران و پسران, عشق, عطر سخاوت, معاشقه, گلدون رفاقت, گیسو
یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نیگا میکردن.
انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!! من مطمئنم که اینا انگلیسیند!
فرانسویه میگه: اینا هم لختن، هم زیبا و هم در حال عشقبازی!! حتماً فرانسویند!
ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکر میکنن توی بهشتن!!! صد در صد ایرانین
Tags: آدم, آدم و حوا, انگلیسی, ایرانی, بهشت, جوک, حوا, سیب, صد در صد, فرانسوی, لباس
پاشنه کفشت را ور بکش
نه، نمی خواهد
آسمان خدا پاک است
بیا قدم بگذاریم
برویم بالا
آن بالای بالای بالا
آبی بی کران را متر کنیم
برویم سمت ماه؟
برویم سمت خورشید؟
آسمان هم مردد است چون ما
از روز مانده و از شب رانده
بهش می گویند گرگ و میش
نمی دانم اگر این نامش گرگ است و میش
پس شفق چیست؟!
آه
می دانی
تمام روز له له لمس تو را داشتم
اما
فاصله مان دور
دلمان هم دور
گفتم تو را دوست دارم
نشنیدی؟
فریاد زدم از ته دل
انگار در همان دل
آه چشمانت که چونان همین شفق به سیاهی زده است
یا این گرگ و میش
بیا بازی گرگ و میش کنیم
من گرگ میشوم
تو میش باش
تو زیبا و دلنشین باش
تو فرار کن
من می دوم به سوی تو
من تو را میگیرم
تو را در آغوش می گیرم
غرق در بوسه ات میکنم
جلیقه نجات که حتما داری؟ نداری؟!
هرم دستانت مستم میکند
حالا هم مستم که چنین می نویسم
میش من
این بیشه بی وجود تو سنگزاری بیش نیست
اصلا بیا یک بازی دیگر
گردو
شکستم
گردوها
شکستیم
آه
هر چه میکنم لطافت چشمانت از یادم نمیرود
بیا و یک بوسه مرا مهمان کن
یک نوازش هم برای دل شکسته من کافیست
بیا
بیا
تمنای دستانم را بپذیر
Tags: آب دوغ خیار, حوا, شفق, عاشقانه, عشق, پاشنه, گردو, گرگ و میش
روز پدر هست. خوب بذارید از اون جهت نگاه کنیم.
یکی پدر میشه. شهوت، میل ج ن س ی، بچه دوست داشتن و چندتا علت دیگه.
خوب حالا فرض کنید پدر شدید. فرض کنید شما پدر هستید.
اسپرم از بدن رها میشه و میره. نه ماه بعد یک فرزند. یک پدر. یک روز پدر.
نمیدونم خودم اگه بخوام پدر بشم برای چی بابا خواهم شد.
برای شهوت. برای ارضا. برای غفلت و بچه تصادفی ناخواسته یا عشق بچه بودن، یا مدام بچه دار شدن تا بالاخره یکیش پسر بشه.
از ابتدای خلقت آدم و حوا هیچ انسانی نفهمید چرا به وجود آمد و چرا به وجود آورد و چه خواهد شد.
قبل از پدر شدن یک کم صبر کنید. یک کم فکر کنید.
به قول استاد بهمن جلالی به این فکر کنید که این فرزند روزی خواهد مرد.
تا یادم نرفته بگم روز پدر مبارک
Tags: آدم, آدم و حوا, ارضا, اسپرم, اوول, بهمن جلالی, حوا, شهوت, عشق, غفلت, لذت, پدر
یک کتاب رو بهتون معرفی میکنم. شاید این کتاب باعث شد تا دوباره به عشق و دنیا نگاه کنم. داستانی رو دارم برای چندمین بار میخونم که خیلی از ما موجودات دوپا از حفظیم. خودم رو گذاشتم جای آدمی که عاشق شده. عاشق خداوند. عاشق حوا. عاشق فرزندان خود. عاشق کسی که خداوند برای رفع دلتنگی برایش مقدر کرده. به دنبال تقدیر خودم میگردم. (کتاب آدم و حوا / نوشته محمد محمدعلی / انتشارات کاروان)
گاهی حس میکنم آدم کنارم ایستاده و داره باهام صحبت میکنه. گاهی خیال میکنم من دارم داستان عاشق شدن خودم رو براش تعریف میکنم. گاهی فکر میکنم من و اون حواهای خودمون رو گم کردیم و دنبالش میکردیم.
از کودکی هرکه را که گیسویی از خرما داشت و ردی از گل یخ در چهره اش، دوست داشتم. نمی دانم چرا.
برف که بارید مرا خبر نکرد و رفت. نمی دانم چرا.
بوی خرما پزان میآید در این زمستان استخوان سوز. نمی دانم چرا.
پر از عشق شده بودم. دست در موهایش میکشیدم و بر چشمش. میفشردمش در آغوش. سینه بر سینه. پیشانیاش را، گونه اش را، چشمانش را، گردنش را، لبش را بوسیدم. چشم باز کردم. داشتم با نقش گل بالش، عشق بازی میکردم. نمی دانم چرا.
نیست ولی میآید. کی را نمیدانم. خدا میداند. اما نمی دانم چرا.
Tags: استخوان سوز, برف, حوا, خرما, خرماپزان, زمستان, عشق, لب, پیشانی, چهره, گردن, گیسو