حنیف برادرمه. از برادر بهم نزدیک تر. پناه خستگی ها دل تنگی هام. رفیق لحظه های این چند ساله. خودش میدونه راست میگم. میدونه چقدر بهش توی این چند سال وابسته بودم. حالا رفته اون طرف انگار. هی بهش گفتم حنیف برو. نمون. ولی هی میگفت مملکتمه میخوام توش بمونم. ولی توی این چندماه کاری کردن که حنیف هم ترک وطن بکنه. از همون روز انتخابات که با هم از ستاد اومدیم بیرون تا همین الان ندیدمش. دلم براش یه دنیا تنگ شده. تا اینکه دیروز پریروز خبردار شدم که تو آلمان یه جایزه حقوق بشر بهش دادن. بی خبر بودم چون اینترنت و تلفن و ماهواره و همه منابع اطلاعاتی من دچار اختلال شده. خوشحالم که بالاخره یک خبر خوب ازش بهم رسید.
این هم متن سخنرانی حنیف هنگام دریافت جایزه اش هست:
ادامه مطلب
برچسب ها : آلمان, انتخابات, برادر, بشر, بین المللی, جامعه, جامعه بین المللی حقوق بشر, جایزه, حقوق, حقوق بشر, حنیف, حنیف مزروعی, دوست, ستاد, مراسم, مزروعی
جامعه, شعر, طنز
۲۵٫۰۱٫۱۳۸۸
چشم، چشم را نمیبیند؛ دست ها در جیب است
نگه نمیدارد تاکسی ، همه دربست میخواهند مسافر را
نگه جز نوک بینی دید، همان را هم نمیتانی
که برف است و کولاک است
وگر ترمز زنی پیش پای مسافر
با دست دماغی در میآورد پاره پولی از بغل بیرون
که شکم ها سخت سوراخ است
همان چیز بد بو کز بدن آید برون ابری شود تاریک
چو ایستد، چشمانت شود سرخ و سرت میرود گیج
زور زیاد کاینست، پس دیگر چه داری انتظار
ز فرهنگ غریبه یا آشنا؟
ادامه مطلب
برچسب ها : بانک, برف, بهار, بهاران, بی پول, ترمز, توبیخ, حقوق, زمستان است, شعر, طنز, عزرائیل, قرعه, قسط, مالیات, مدیر, مسافر, مهدی اخوان ثالث, پول, پولدار, پیتزا, کولاک
ایران کشوری است که مکاتب مدیریتی در آن معنا ندارد. حداقل در بخشهای دولتی این گونه است. اگر میخواهید برای خود راهی برای پیشرفت بیابید باید زیراب یکی دیگر را بزنید. چون جایی بالاتر برای شما وجود ندارد. اگر اهل زیراب زدن نیستید پس کلاه خود را محکم نگه دارید تا کس دیگری زیراب شما را نزند و آب باریکهتان تبدیل به جویی خشک نشود.
اگر نمونههای عینی بیاورم ممکن است که زیراب خودم را بزنم. همین قدر بدانید که کاسه لیسی و زیرابزنی کاری است کمه متاسفانه برخی از مدیران از آن لذت میبرند. هر چند برخی هم در راه حذف این کارها کوشیدهاند.
یک جمله را بارها گفتهام هرچند ممکن است حرف مهمی نباشد. کارکنان پایینی و مدیران بالایی تقاص کارهای کارکنان و مدیران میانی را پس میدهند. همانهایی که راهی برای بالا رفتن ندارند و چالههای زیرپایشان را با کارکنانی پر میکنند که تمام نگرانیشان این است که همان ۲۰۰هزارتومان حقوق را از دست ندهند.
همان پولی که نباید بابتش مالیات بپردازند که ازشان گرفته میشود. همان پولی که از طرف بالاتر تهدید به قطع میشود جون به نظر مدیر کار به درستی و دلخواه مقام بالا صورت نگرفته است. همان پولی که این روزها حتی به ایاب و ذهاب هم نمیرسد؛ حالا تو بخواهی با آن کرایه خانه بدهی و ازدواج هم بکنی.
برای جامعه ایران مکاتب مدیریتی معنا ندارد. منطق جدیدی را میخواهد که در هیچ کجای دنیا به کار نمیرود. آموزش مدیریت کار بیهودهای است. اول و آخر من کارمند باید مواظب سرم باشم که کلاه رویش نگذارند و مراقب تنبانم باشم که از پایم در نیاورند.
برچسب ها : آب باریکه, ازدواج, ایران, به مثابه, تومان, حقوق, دولت, زیراب, زیراب زنی, مثابه, مدیران, منطق, مکاتب مدیریتی, نمونه, پیشرفت, کارمند
جامعه, روز نویس
۲۸٫۰۲٫۱۳۸۶
دو سه روزه که دارم به پول فکر میکنم. چند صحنه که این روزها دیدم رو مینویسم.
۱٫ یک آقای مسنی اسکناس ۱۰۰ تومنی از جیبش در آورد. توی دستش هزار جور تا کرد و لوله کرد تا داد دست راننده اتوبوس. تا مقصد اون اسکناس اندازه یک سال پیر شد.
۲٫ پریشب سوار تاکسی شدم. یک پسره کیف یا موبایل یک خانوم که بغل خیابون ایستاده بود رو زد و دوید. راننده شروع کرد به دیدن اطراف و مثلا دنبال دزد گشتن. از دزدی و حروم خوری صحبت کرد و اینکه مردم چقدر بیمعرفت شدن. وقتی خواستم پیاده شم، ۲۰۰تومن کرایه همیشگی و نرخ اون مسیر رو دادم. راننده در کمال وقاحت گفت ۲۵۰تومن میشه. من مونده بودم که بین این راننده و اون دزد چه فرقی هست؟!
۳٫ دیشب یهو دیدم یکی داره فحش میده و بلند بلند داد میزنه. سرم رو از پنجره بیرون کردم و یک خانومی داره خطاب به یک مرده میگه:«[...فحش بد...] پول منو بده» و کلی فحش دیگه. مرده کارش با خانوم روسپی تموم شده بود و پولش رو نداده بود. (باور کنید خالی بندی نیست. راست راست گفتم)
۴٫ صبح رفتم نون بگیرم. نانوای زیادی محترم و نان مثلا حلال خور و جوش شیرین نزن و نان مطلوب به مشتری بده محل ما از خرجها و گرانی هزینهها و حقوق کارگر گلایه داشت. یکی هم بهش میگفت برو کارگر زن بگیر. ماهی صدهزار تومن بده بهش. از ۷صبح تا ۷شب هم برات کار میکنه. بعضیهاشون هم شب وای میستن.
۵٫ این بی ربطه. از قبل میدون آزادی تا انقلاب، روی دو طرف پلهای عابر پارچه زرد زدن که روشون نوشته: «نیروی انتظامی خدانگهدارتان»
برچسب ها : آزادی, اسکناس, انقلاب, بغل, حقوق, خیابون, راننده, شروع, صحنه, فحش بد, لوله, مقصد, نیروی انتظامی, هزینه, پل, پول, کارگر
خیلی خیلی خیلی عصبانی هستم. ناراحت از همون آدم هایی که تو چند تا یادداشت پیش نوشتم کلی ادعای انسانیت می کنند. همون هایی که پول و حقوق نمیدن اما دو قورت و نیمشون هم باقی هست. همون هایی که مثلا برخورد نیروی انتظامی رو با یک مورد اخلاقی تقبیح می کنن اما خودشون از اونا بدترند. نصمیمی رو که خیلی وقت پیش باید می گرفتم حالا عملی کردم.
موندم اسم این کسایی رو که ادعای آدم بودنشون میشه چی باید گذاشت؟!
برچسب ها : حقوق, عصبانی, یادداشت