از پس تپش های بی پایان دلم بر نمی آیم
دل آشوبی دارم که اگر دریا بود
هیچ کشتی رویش دوام نمی آورد
هم میدانم هم نمیدانم این چه حس قریبی است
انتظار دیدن تو تماشا نظاره نگاه دیدار
برای آنگاه که نگاهت چشمانم را نوازش کند بانو
دل آشوب دارم دلهره دلدار دلنواز من
بغض میکنم، داغ میکنم
چشمانم گر میگیرد و تنم از حرارت آفتاب عالم تاب
که نمیدانم تو اینک کجای این عالم کوچک این زمینی بانو حوا
خیالم تویی نگاهم تویی صدایم تویی هوایم تویی غذایم تویی قضایم تویی بانوی من باش
لیلی من باش شیرین من باش تهمینه ام باش حوای من باش
دلم آشوب است بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو