تولد
You are currently browsing articles tagged تولد.
میدونم که خوب میخندونم. خیلی ها هم میدونن که اگه کسی غمی تو دلش باشه توی پنج دقیقه به قهقهه میندازمش. میدونم که خیلی ها میدونن اونایی که معمولا شادن خودشون یه غم و ناراحتی ته دلشون هست که همیشه سعی میکنن با اون خنده بپوشوننش. یه جورایی من این جوری ام.
تا چند دقیقه پیش ۳۰ اردیبهشت بود یعنی سالگرد تولد من. به ظاهر شاد و خوشحال. اما مدام خنده ها و غم ها و ناراحتی و بغض ها و گریه های کسی به یادم میومد. باز سعی میکردم فراموش کنم یا بیخیال بشم. سی ام گذشت و ازش خبری نشد.
حالا کسی نیست که غم و غصه و ناراحتی و آوار رو توی چهره من تماشا کنه. خودم هستم و خودم و منتظر
Tags: 30, 30 اردیبهشت, 30اردیبهشت, اردیبهشت, بغض, بیخیال, تولد, حوا, خبر, خنده, سالگرد, شادی, غم, قهقهه, گریه
دیروز صبح کت شلوار پوشیدم با یک پیراهن صورتی مثل خود خود پلنگ صورتی. بعد جلوی آینه ایستادم و گفتم: پیرهن صورتی دل منو بردی.
دیروز سوئیچ رو برداشتم و رفتم سمت ماشین. توی اتوبان مردم همچنان خرکی رانندگی می کردن. از لاین سه بی راهنما می کشیدن توی لاین یک و برعکس.
دیروز رسیدم دانشگاه و یک ساعت توی ماشین نشستم تا کلاس شروع بشه.
دیروز یک روز خوب برای من بود. یک روز خیلی خیلی خوب.
Read the rest of this entry »
Tags: SMS, اتوبان, تولد, دانشگاه, دختر, دوست, دیروز, دیشب, راهنمایی و رانندگی, عروسی, ماشین, مخابرات, موبایل, پلنگ صورتی, کت شلوار
چند سال پیش در چنین روز و ساعتی من ونگ ونگ کردم و افتادم تو دنیایی که هیچی ازش نمیدونستم و هنوز هم نمیدونم. این روز رو خیلی دوست دارم. خیلی اتفاقات خوب تو دنیا برای من با این روز مصادف شده. ولی من دوست دارم یک بار دیگه از نو متولد بشم. این بار خودم باید طرحی نو دراندازم و حجاب خودم رو بردارم.
باز از نو بسم الله
سلام ۳۰ اردی بهشت دوست داشتنی
تولدت مبارک علی صدیقی دوست داشتنی
با تمام خوبی ها و بدی هات می پذیرمت
Tags: اردی بهشت, اردیبهشت, تولد, تولدت مبارک, علی صدیقی, ونگ ونگ
۲۹اردیبهشت هرسال همیشه برای من، هالهای از غم و شادی به دنبال خودش داشته.
امروز نه غمگین هستم و نه خوشحال. یک حس خاص دارم. توی سرخوشی شب گذشته، یک موسیقی گوشنواز همراه با چند قطره اشک و چند جمله دعا موندم. خاطره بسیار خوشی که نمیخواستم تاریخ روزگار به امروز برسه و چندساعتی از خوشی یک احساس، خوابم نبرد.
الان دارم حساب میکنم چندساله شدم. راستی شما چندسالتونه؟ من مدتهاست که دارم از رقم سنم فرار میکنم تا بیشتر در کودکیها نفس بکشم. هنوز دوست دارم برم روی تاب، خودم رو چنان بالا بفرستم تا دستم برسه به آسمون.
دوست دارم توی همون محله قدیم، با ذغال روی زمین خط بکشم و لی لی بازی کنم. شاید بخندید. اما من هیچ بازی پسرونه رو به اندازه اینکه نخ ببندم به ماشین و توی کوچههای داغ تابستون دنبال خودم بکشم، دوست ندارم.
شیطنتها تمومی نداره. ولی باید رنگش رو عوض کرد. باید لباس کودکی رو از تنم در بیارم و کنار بذارم. باید نفس بکشم. باید خیابونها رو همونطوری نگاه کنم که دیشب دیدم. باید شروع کرد به دوست داشتن آدمها.
امروز باهاش خداحافظی میکنم. لباس رو از تنم درمیارم. بغلش میکنم، با تمام وجودم میبوسمش و میگم برای همیشه خداحافظ محبوب من. امروز رو میگم. مطمئن باشید. من دیگه نباید اونی باشم که تا به امروز بودم. البته خط بطلان به همه چیز نمیکشم. باید برای به دست آوردن بعضی چیزها، خیلی چیزها رو فراموش کرد.
آفتاب ۳۱اردیبهشت که به چشمام تابید، زندگی تازه ای رو شروع خواهم کرد.
۲۳سالگی من تمام خواهد شد و روزهایی رو جلوی چشمم میبینم که خواسته یا ناخواسته به استقبالم میآیند. من ۲۴ساله خواهم شد. بغض میکنم. چشمانم خیس میشوند برای آنهایی که از دست خواهم داد و آنچه میخواهم بهدست بیاورم. بوی ۲۴سالگی را حس میکنم. سال موش را از همین الآن میبینم، مثل همان موشی که ساعت ۱۱دیشب سر خیابان حافظ می دوید تا به سوراخی بخزد.
حالا من همان موش هستم. اما از این سوراخ میخواهم به سوی روشنایی بخزم. میپرم و تمام ۲۳تا ۳۶۵روز رو میشمارم. سرجمع به عبارتی میکنه ۸۳۹۵روز. خدا حافظ ۲۳سالگی.
پاهایم را جفت میکنم، خیز برمیدارم و میپرم به سوی آسمان زندگی و عشق.
Tags: اردی بهشت, اردیبهشت, تولد, ذغال, سن, ماشین, کوچه