یک متکا دارم که گاهی که میخوام بخوابم بغلش میکنم تا خوابم بگیره. یه جورایی وقتی که تو بغل بالشم هستم یا به عبارتی اون تو آغوش منه آروم تر خوابم می بره. چند روزی هست که متکام رو پیدا نمیکنم. وقتی میخوام بخوابم تپش قلب شدیدی دارم طوری که تو آینه نگاه میکنم نبض گلومو میتونم ببینم که چه محکم میزنه. نفسم تنگ میشه. دنبال قرصای قرمزم میگردم تا شاید به زور اونا قلبم آروم بشه. شماها بالش منو ندیدید؟
You are currently browsing articles tagged بغل.
با زاری روزهایی را مرور کرد که سر روی شانه هم میگذاشتند و کنار هم میخوابیدند.
کودک را در بغل فشرد و گریه کرد.
آخرین تصویر زندگیشان صبح دیروز بود که سوار موتور شد، خداحافظی کرد و دیگر برنگشت.
Tags: بغل, تصویر, خواب, روزهایی, زاری, سر, شانه, موتور, کودک, گریه
دو سه روزه که دارم به پول فکر میکنم. چند صحنه که این روزها دیدم رو مینویسم.
۱٫ یک آقای مسنی اسکناس ۱۰۰ تومنی از جیبش در آورد. توی دستش هزار جور تا کرد و لوله کرد تا داد دست راننده اتوبوس. تا مقصد اون اسکناس اندازه یک سال پیر شد.
۲٫ پریشب سوار تاکسی شدم. یک پسره کیف یا موبایل یک خانوم که بغل خیابون ایستاده بود رو زد و دوید. راننده شروع کرد به دیدن اطراف و مثلا دنبال دزد گشتن. از دزدی و حروم خوری صحبت کرد و اینکه مردم چقدر بیمعرفت شدن. وقتی خواستم پیاده شم، ۲۰۰تومن کرایه همیشگی و نرخ اون مسیر رو دادم. راننده در کمال وقاحت گفت ۲۵۰تومن میشه. من مونده بودم که بین این راننده و اون دزد چه فرقی هست؟!
۳٫ دیشب یهو دیدم یکی داره فحش میده و بلند بلند داد میزنه. سرم رو از پنجره بیرون کردم و یک خانومی داره خطاب به یک مرده میگه:«[...فحش بد...] پول منو بده» و کلی فحش دیگه. مرده کارش با خانوم روسپی تموم شده بود و پولش رو نداده بود. (باور کنید خالی بندی نیست. راست راست گفتم)
۴٫ صبح رفتم نون بگیرم. نانوای زیادی محترم و نان مثلا حلال خور و جوش شیرین نزن و نان مطلوب به مشتری بده محل ما از خرجها و گرانی هزینهها و حقوق کارگر گلایه داشت. یکی هم بهش میگفت برو کارگر زن بگیر. ماهی صدهزار تومن بده بهش. از ۷صبح تا ۷شب هم برات کار میکنه. بعضیهاشون هم شب وای میستن.
۵٫ این بی ربطه. از قبل میدون آزادی تا انقلاب، روی دو طرف پلهای عابر پارچه زرد زدن که روشون نوشته: «نیروی انتظامی خدانگهدارتان»
Tags: آزادی, اسکناس, انقلاب, بغل, حقوق, خیابون, راننده, شروع, صحنه, فحش بد, لوله, مقصد, نیروی انتظامی, هزینه, پل, پول, کارگر
آسمان و زمین تاریک تاریک بود. ماه بود که مثل یک دایره سفید در دل سیاهی نشسته بود. اما نوری نداشت.
پسر راه میرفت با سایه اش که درخشان بود. دست دراز کرد تا سایه را بغل بگیرد. سایه رها شد. از پسر گذشت. پسرک سیاه به زمین قفل شده بود و میگریید.
Tags: آسمان, بغل, داستان, داستان کوتاه, زمین, سایه, سیاه, پسرک