بغض کردم. چشمام غم داره. رییسم میگه صدیق چته؟ امروز مثل همیشه نیستی. بهش میگم من که هفته پیش گفتم شنبه میخوام برم بهشت زهرا. الان دلم پیش مهران هست. پیش دوست برادر رفیق و هر چی اسم خوب که میشه براش گذاشت. فقط سال اول تونستم برم رفقا بودن. بچه ها هنوز ایران بودن. سال دوم بچه ها بودن ولی من نبودم. رییس قبلیم نذاشت برم. امسال سال سوم هست. رییس جدیدم نذاشت که برم. بچه ها هم اکثرا ایران نیستن که برن سر خاک. ولی من هنوز غم دارم. بغض دارم. ناراحتم. درست مثل همون روز برف گرفته و زمین های یخ زده بهشت زهرا تو ۲۰ دی ۱۳۸۶٫ اما مهران ۱۸ دی رفت. یادمه برف میومد. نعره میزدم. زار می زدم. همین جا بودم. یکی از همین ساختمون های صدا و سیما که علی خردپیر بهم اس ام زد و تسلیت گفت و من دلم رفت پیش مهران. دونه های برف توی اشکی که از چشمام سرازیر بود گم می شد. دارم به مهران فکر میکنم. به سارا. به مهران و سارا با هم. به سارا بی مهران. دلم هوای مهران رو کرده.
You are currently browsing articles tagged بغض.
Tags: برف, بغض, بهشت زهرا, دی, صدا و سیما, قاسمی, مهران, مهران قاسمی, گریه
از پس تپش های بی پایان دلم بر نمی آیم
دل آشوبی دارم که اگر دریا بود
هیچ کشتی رویش دوام نمی آورد
هم میدانم هم نمیدانم این چه حس قریبی است
انتظار دیدن تو تماشا نظاره نگاه دیدار
برای آنگاه که نگاهت چشمانم را نوازش کند بانو
دل آشوب دارم دلهره دلدار دلنواز من
بغض میکنم، داغ میکنم
چشمانم گر میگیرد و تنم از حرارت آفتاب عالم تاب
که نمیدانم تو اینک کجای این عالم کوچک این زمینی بانو حوا
خیالم تویی نگاهم تویی صدایم تویی هوایم تویی غذایم تویی قضایم تویی بانوی من باش
لیلی من باش شیرین من باش تهمینه ام باش حوای من باش
دلم آشوب است بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو
Tags: آشوب, آفتاب, بانو, بغض, تهمینه, تپش, حرارت, حوا, دل, دل آشوب, دل نواز, دلدار, شیرین, قریب, قضا, لیلی, نظاره, نگاه, چشم, کشتی
میدونم که خوب میخندونم. خیلی ها هم میدونن که اگه کسی غمی تو دلش باشه توی پنج دقیقه به قهقهه میندازمش. میدونم که خیلی ها میدونن اونایی که معمولا شادن خودشون یه غم و ناراحتی ته دلشون هست که همیشه سعی میکنن با اون خنده بپوشوننش. یه جورایی من این جوری ام.
تا چند دقیقه پیش ۳۰ اردیبهشت بود یعنی سالگرد تولد من. به ظاهر شاد و خوشحال. اما مدام خنده ها و غم ها و ناراحتی و بغض ها و گریه های کسی به یادم میومد. باز سعی میکردم فراموش کنم یا بیخیال بشم. سی ام گذشت و ازش خبری نشد.
حالا کسی نیست که غم و غصه و ناراحتی و آوار رو توی چهره من تماشا کنه. خودم هستم و خودم و منتظر
Tags: 30, 30 اردیبهشت, 30اردیبهشت, اردیبهشت, بغض, بیخیال, تولد, حوا, خبر, خنده, سالگرد, شادی, غم, قهقهه, گریه
وقتی سرما خوردی و از تب میسوزی.
تنت میلرزه.
گلوت چنان گرفته که از بغض هم بدتره.
پیشونی داغت رو کسی نیست دستمال خیس بذاره.
تن داغت رو کسی به آغوش بکشه تا آروم بشی.
چشمایی که از هرم گرما میسوزه رو ببوسه.
اما وقتی هیچ کدوم رو نداری، دلت رو به یه فال قهوه خوش میکنی. به دختر زیبایی که ته فنجون نشسته و داره بهت نگاه میکنه.
تا به حال فال قهوه گرفتی ببینی چه حالی میده؟!
به شاه دزدانی که معشوق، از منِ دزد؛ میدزدند
دست مریزاد بگویید
که قریبی این دیوار
جای مشت کسی است
که چارچوب روانش را موریانه خورده است
بگویید روانش پاک
دلش چرکین
و صدایش همواره بغض آلود است
بروید خاطر مردهاش را غسل دهید
تلقین بگویید
خاک بریزید
به حق لا اله الا الله
بیایید مردمان بی بنیاد که جان دادهام
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
که فریادم را نمیدانم از پس آن کجا
سیل با خود نبرد و دل سوزاند
آتش برای من خاکستر نشین، گلستان نشد تا شاخهای بچینم برای او
آه که دو عنصر دیگر تاب نگاه آب آلودم را ندارند
که خاک به آغوشم بکشد
و باد روحم را نتوانست به دوش سوار کند
راستی آیا مردهام؟
زندهام؟
دیوانه ام؟
هر سه مورد؟
۱۵ آبان ۱۳۸۶
Tags: بغض, خاک, خاکستر نشین, دل, دیوار, دیوانه, روانش, سیل, شاخه, شاه دزد, قریب, لا اله الا الله, مشت, موریانه, پاک, چارچوب, چرکین, گلستان
دفعه اول که میری پیش امام رضا زار زار گریه می کنی.
دفعه دوم بغض می کنی.
دفعه سوم می خندی.
سه بار رفتم پیش امام رضا.
همه تون رو دعا کردم.
یه چیزایی ازش خواستم.
دعا کنید بهش برسم.
یادش بخیر. قدیما از رو آتیش می پریدیم. شعر می خوندیم. کلی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کردیم. به صداها گوش می کنم و تا جایی که چشمم کار می کنه، نگاه می کنم. هیچ چیزی که شبیه با آتیش باشه رو نمی بینم.
صدا میاد. اینجا پشت سر هم صدای تق و تق میاد. صدای انفجار. صدای آژیر آمبولانس. اینجا میدان تیر نیست. دوره جنگ هم نیست. اینجا خود جنگ است. برای اعصاب و جانت می جنگی. تنها سلاحت فرار است. فرار از فشفشه یا ترقه یا همان هایی که هزار و یک اسم دارند.

می دوم. فاصله ای ۱۰۰متری را که همیشه پیارده می روم، این بار با نگاهی رو به بالا می دوم. دوست ندارم دوربینم را از جیبم بیرون بیاورم و عکس بگیرم. همانجا در جیبم، جایش خوب است. نفس نفس می زنم. مسیر خاکستری رنگ است. خاکستری تر شده است. نفسم تنگ می شود. قلبم به شدت می تپد. بویی که چند سالی است که دیگر با سینه ام غریبی نمی کند، تمام ریه هایم را پر کرده است.
از میدان تیر فرار می کنم. غم در چهره ام می دود. روزگاری دور نبود که چوب ها را جمع می کردم. نفت می آوردیم، آتش می زدیم و با تمام بچه ها از رویش می پریدیم. می خندیدیم. حالا نمی خندم. بغض می کنم. شاید چندسال بعد همین روزها دیگر بغض هم نکنم. باید به یاد روزهای رفته گریه کنم. روزهایی که آتشی بود و نشاطی بود.
می گویند، چندسال پیش آن زمان که من کودک بودم و به یاد ندارم، آتش را خاموش کردند. خاموش کردند تا آتش چهارشنبه سوری، آتشی دیگر نیافریند. آتش خاموش شد و چیزی جرقه زد به نام ترقه. یک قوتی کبریت می گرفتیم، باروتش را در دارت می کردیم، به هوا می انداختیم و وقتی به زمین می رسید، تق صدا می داد. ترقه ماند اما پیر شده بود. سیگارت آمد. صدایش قوی تر بود. آن هم پیر شد. چیزهای جدیدتری آمد. اسمشان را نمی دانم. نمی خواهم بدانم.
برادرم یک کیسه پر از همان هایی که تق تق صدامی دهند وسط خانه ولو کرده است و می شمارد. من فقط می دانم که اینها هم صدا می دهند. مثل همان صداهای تکراری. چندسال پیش خودش پایه آتش بود. هیچ نهادی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی نکرد. هیچ نقطه ای از شهر آتش بازی هایی از طرف شهرداری و دیگر سازمان ها اجرا نشد. باز به دور دست ها نگاه می کنم. هیچ آتشی نمی بینم. فقط صدای تق تق است که با تمام سلول های بدنم حس می کنم.
افسوس. روزگاری آتشی بود.
Tags: آتش, آتش بازی, آمبولانس, آژیر, افسوس, بغض, ترقه, تق تق, تیر, خاموش, دیوار, سینه, عکس, چهارشنبه سوری, کبریت, کودک