از ماه رمضان خیلی وقته که گذشته. ولی تبلیغ برآستان جانان که عنوان برنامه های شهرداری تهران به مناسبت ماه رمضان امسال بود هنوز روی دیوار واگن های مترو باقی مونده.
این تبلیغ رو اگه نگاه کرده باشید یک دختر بچه هست با مثلا باباش و مامانش. توی سفره جلوشون هم سبزی هست و هم پنیر و هم چای اما خبری از نان نیست. نان برکت سفره و به خصوص سفره افطار هست.
نمی دونم چطوری این گاف بزرگ رو دادن. خیلی وقته که می خواستم این نکته رو بنویسم. اما انگار منم مثل عکاس حواسم نبود که به موقع و درست بنویسم.
پی نوشت: خیلی وقت هست که ننوشتم. یک علتش فیس بوک هست. علت دیگه اش اینه که وقتی کسی نیست که براش بنویسی نوشتن بی معنی میشه
You are currently browsing articles tagged بانو.
Tags: بانو, بر آستان جانان, حوا, سفره, شهرداری, ماه رمضان, مترو
سلام بانو
بیا از کنار این خیابان آشنا
پیاده راه برویم
تا آن خیابان یک طرفه
قدم هایمان را با هم
بنوازیم بر این سنگ فرش رنگ به رنگ
رنگ و رو رفته
بیا بدویم، لی لی برویم، بپریم، شادی کنیم و مثل کودکان
تو به ریش یکی در میان من بخندی و من به ریش نداشته تو
بعد رو به روی این ماشین ها دست به دست هم خاطره بودن هایمان را جولان می دهیم
اصلا بیا تا خود سینما مسابقه دو بگذاریم
برویم پسر من، دختر تو را ببینیم
می گویند از افطار تا سحر سینما ها نیم بهاست
مثل خاطرات سه شنبه هایمان
سرت را روی شانه ام بگذار تا عطر موهایت را ببوسم
بیا به افتخار مهمانی خدا
ما هم یک لیوان آب طالبی بخوریم
از کجا معلوم
شاید آدم و حوا هم
مثل من و تو عاشقانه هایشان را با یک لیوان آب طالبی تگری قسمت کرده بودند
حوا
بانوی من
بیا برویم
…
از پس تپش های بی پایان دلم بر نمی آیم
دل آشوبی دارم که اگر دریا بود
هیچ کشتی رویش دوام نمی آورد
هم میدانم هم نمیدانم این چه حس قریبی است
انتظار دیدن تو تماشا نظاره نگاه دیدار
برای آنگاه که نگاهت چشمانم را نوازش کند بانو
دل آشوب دارم دلهره دلدار دلنواز من
بغض میکنم، داغ میکنم
چشمانم گر میگیرد و تنم از حرارت آفتاب عالم تاب
که نمیدانم تو اینک کجای این عالم کوچک این زمینی بانو حوا
خیالم تویی نگاهم تویی صدایم تویی هوایم تویی غذایم تویی قضایم تویی بانوی من باش
لیلی من باش شیرین من باش تهمینه ام باش حوای من باش
دلم آشوب است بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو
Tags: آشوب, آفتاب, بانو, بغض, تهمینه, تپش, حرارت, حوا, دل, دل آشوب, دل نواز, دلدار, شیرین, قریب, قضا, لیلی, نظاره, نگاه, چشم, کشتی
صادق خیلی خیلی وقت پیش گفت اعترافات خودم رو بنویسم.
منم از همین جا اعتراف می کنم که در هیچ یک از اعتراضات و راهپیمایی های بعد از انتخابات شرکت نداشتم.
اعتراف می کنم که اصلا نماز اولی نبودم. ولی مهرم رو برداشتم و رفتم نماز جمعه. اعتراف می کنم که برای نماز خواستم برم توی صف و نماز بخونم یا اقلا به ته صف برسم. ولی زمانی که به انتهای صف نمازجمعه رسیدم، نماز جمعه تموم شده بود.
اعتراف می کنم کسی را دوست دارم. ولی نتوانستم یا بلد نبودم یا باز دارم توجیه می کنم. نتوانستم آن طور که باید و شاید دوست داشته باشم. شاید بلد نیستم. شاید ذهنم چنان درگیر است که به مسایل زندگی از آخر به اول رسیدگی میکنم.
اعتراف می کنم که تقصیر از خودم است. اعتراف می کنم که راحت تر از گفتن؛ می نویسم. کاش زبانم می چرخید.
دوستش دارم و دوستش خواهم داشت.
بانوی من؛ آن روز حوا در دام شیطان افتاد و خانواده ای از بهشت رانده شد، امروز انگار نوبت آدم است که شیطان دورش بچرخد و خروجش از این جهان صادر شود.
Tags: آدم, اعتراف, اعترافات, بانو, بهشت, حوا, عشق, نماز, نماز جمعه
من دلم آغوش می خواهد، دلم بوسه می خواهد. دلم تو را می خواهد و فقط تو را.
من همانم که بودم. من همانی هستم که می بینی. هم همانی که هستم پشت فرمان و هم پشت گوشی.
من تو را فقط به خاطر تو می خواهم.
اما وقتی که بوسه ها و آغوش های دیگران را می بینم وقتی می شنوم.
آن وقت است که چشمانم می بارد. حسودی می کردم.
کاش اینها را هم می دیدی.
این دلم خالی می شود، وقتی نیستی. لعنت به این سیاست که کاش خون من هم ریخته میشد. کاش دیگر نبودم تا هی چشمم به گوشی باشد که کی آنتن بدهد و صدایت را بشنوم. کاش این اس ام اس قطع نبود و هی زیر و روی تلویزیون نمی نوشت پیامک بفرستید و من هم دلم تنگ بشود برای SMS زدن به تو. خواندن اس ام اس های تو.
کاش آدم بودم و وقتی به تو می گفتم حوا چطوره نمی گفتی حوایی وجود نداره. کاش همین چشمان خیسم را می دیدی. کاش همین هوا و هوس و شهوت ها را هم می دیدی. همین ها که هر وقت می آیند از تو فرار می کنم. فرارم از آن است که تو را دوست دارم. نمی خواهم این سدی شود در برابر دوست داشتن های تو و من.
کاش صورتم، وجودم و روانم بیش از سه بوسه از تو یادگاری داشت.
همین حالا دلم می لرزد. پای چشمم چیزی جمع شده است که نمی دانم اسمم چیست. وقتی که می بارد می گویند اشک.
الان دارم فحش می خورم. کاش میشد من هم فحش بدهم.
لعنت به این سیاست. لعنت به این طعم قدرت که زیر دندان خیلی ها مزه می کند و خواسته و ناخواسته ما را از هم می راند.
کاش حتی یک بار برای یک دقیقه تو را از روبرو در آغوش می گرفتم و می فشردم. کاش همان یک ثانیه مقابل در ظهیرالدوله بیشتر بود و تو تکرارش می کردی.
کاش میشد همین حالا بودی و می بوسیدمت.
کاش این گرمای چشمانم را دستان سردت آرام می کرد و دلم آرام می گرفت بانو
Tags: SMS, آغوش, بانو, بوسه, حوا, سیاست, ظهیرالدوله, عشق, فحش, چشم
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت
ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد
تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
اگر باور نمیداری رو از صورتگر چین پرس
که مانی نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکینم
وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشد
غلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم
رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ
که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم
روزهاست به تو فکر میکنم. به بودنت. به رفتنت. به دیدنت. به کنار هم نشستنمان. به نگاه کردنمان.
روزهاست به تو فکر میکنم. گاهی شبها خوابت را میبینم. خواب میبینم کنار هم نشسته ایم. خسته شده ایم از آدمها و من میخواهم تو را به آغوش بکشم. نوازشت کنم. ببویمت. دست به گیسو ببرم. تو هم شبها خواب مرا میبینی؟
روزهاست به تو فکر میکنم. به کنار هم بودنمان. به آنچه من از تو میخواهم و آنچه تو از من طلب میکنی. فکر میکنم اگر بتوانم برایت تامین کنم. فکر میکنم حالا به قول خودت ما دوست هستیم. پس هیچ تعهدی به هم نداریم.
روزهاست فکر میکنم که من برای خودم عهد کرده ام تا به تو خیانت نکنم. فکر میکنم حالا دوست هستیم. شاید تو رفتی. شاید تو ماندی. شاید من رفتم. شاید من ماندم. شاید من و تو ما شدیم. شاید من و تو ما نشدیم.
روزهاست به تو فکر میکنم. به خودم فکر میکنم. به حرفایی که درباره تو به من میگویند. به حرفهایی که به تو درباره من میگویند. به ما فکر میکنم. به کنار هم نشستنمان روی همان صندلی. به خودمان فکر میکنم. به تمنای چشمانم که نگاهت را میطلبید.
روزهاست به آن لحظه ای فکر میکنم که از تو خواستم در چشمانم نگاه کنی. نوازش چشمانت فراموشم نمیشود. کاش نوازش دستانت را هم احساس میکردم. مثل دخترکان و پسرکان این شهر. این جهان. مثل لحظههایی که دلم میخواهد از سینه کنده شود.
دیگر روزهاست که فکر نمیکنم. شبها چشم به دنیا میبندم و دل به تو میبازم. به تو گفته بودم دوستت دارم. چندبارش را نمیدانم. اما دوستت دارم. آیا واقعا من تو را دوست دارم. دوستت دارم. آیا تو هم این گونهای؟!
از وقتی خواستمت با من بودی. خودت که نیستی خاطرت با من است. کاش این هفته برای هم بودیم. کاش هفته پیش با هم بودیم. کاش هفته آینده با هم باشیم. نمیشود. این کار لامصب و این نگاه سنگین آدمیان نمیگذارد. شاید من تنبلی میکنم. شاید واهمه دارم. شاید دوست ندارم بودنم را به تو تحمیل کنم. شاید…..
راستی اگر بمانی چه. نه. خودم گفته ام به زور هم شده باید بروی. آخر خودت خواسته ای. من خواستم با هم برویم. بیا برویم. بیا عبور کنیم از هر چه نخواستن و نتوانستن است. دست به دست هم دهیم به مهر. چقدر دوست دارم مثل لحظه ای که اوباما همسرش را بغل کرد من و تو هم مثل آنها بشویم. حتی برای یک لحظه.
تو به من نگفتی چقدر مرا میخواهی. اما من گفتم. گفتم تو را به خاطر خودت میخواهم و بس. نگفتم؟! گفتم! بیا انگشتانمان را بیاوریم بالا. مثل کودکان تعداد دوست داشتن هایمان را به من نشان دهیم. دستانم بالاست. پاهایم را هم بالا میآورم. بشمار. به تعداد انگشتانی که خدا به من داده است دوستت دارم. اگر هزارپا بودم هم هزاران بار دوستت خواهم داشت. حتی اگر…..
هر لحظه تصویرت در مقابلم است. اما ولی آخر فکر میکنم به فردا ها. به آن فرداهایی که خیلی از ما دختران و پسران به دامنش میافتیم. اگر من تو را بخواهم و تو هم راضی باشی آن وقت چه. آیا من همانی خواهم بود که حالا نشان میدهم؟ آیا تو همانی خواهی بود که حالا هستی؟ آیا من میتوانم آنچه باشم که تو میخواهی؟ به خودم فکر میکنم. به خواستههایم. به داشته هایم. به تو.
آیا من میتوانم خواسته ات را تامین کنم. به خودم میگویم تو وظیفه داری هر چه میخواهد را به هر شکل مشروعی شده به دست بیاوری و در اختیارش بگذاری. اگر آنچه به من گفتی و کمترین باشد من چه کنم. آیا از عهده تعهد برمیآیم. وقتی فروشنده قیمتش را گفت، دلم لرزید، یخ کردم. دلم هوری ریخت. گفتم توکل بر خدا. اگر خدای من است که خودش میداند چه تقدیر کند برایم. قبل از ورود به مغازه چه فکرهایی که از سر نگذراندم. گفتم میخرم. کادو میکنم. به تو هدیه میکنم و به پولش فکر نمیکنم. اما این بار همه جیبهایم را دست بردم. همه پولها را روی هم گذاشتم باز هم نصف قیمتش هم نشد. یکی از بچه ها گفت مریض بودی با دختری دوست شدی که انقدر خوش اشتهاست. ولی من بی توجه به حرفشان به تو فکر میکردم. به اینکه من برای دوست داشتن تو حاضرم بهای این دوست داشتن را بپردازم. این چند هزار تومان فدای یک تار موی تو.
میدانم که اگر میخریدم، تو پولش را به زور هم که شده به من میدادی. حال هر چه دیگران میخواهند بگویند. بگویند تو از الان شروع کرده ای به تیغ زدن من. بگویند ماشین من اندازه صندوق عقب اتومبیل شما هم نمیشود. بگویند که خانه ما حیاط خلوت خانه شما هم نیست. بگویند بهای تمام لباس های تن من یک بار آرایش کردن تو هم نمیشود.
بگذار بگویند. خدا بهتر از آنها از من و تو میداند دارد. خدا میداند چقدر وجودم تمنای تو را دارد. خدا خودش تو را مقابلم قرار داد دوست داشتنی ترینم. نازنینم. مهربان.
حس لمس تو یک باغ زیباست. کاش صورتنت عریان بود. دوست داشتم وقتی دست به گونههایت میکشم، هیچ چیز میان دست من و صورتت نباشد. دوست داشتم ببوسمت. با تمام وجود به آغوشت بکشم. دوست داشتم با هم بودن را با تمام وجود حس کنم. دوست دارم ببویمت.
قول دادم عاشقت نشوم. هنوز هم سر قولم هستم. تو هم قول منو قبول کن.
باشه؟ قبووووووووووول؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Tags: آغوش, ابی, بانو, تصویر, حوا, دختران و پسران, عشق, عطر سخاوت, معاشقه, گلدون رفاقت, گیسو