ازهمون بچگی ریاضی رو دوست نداشتم. هنوز هم دل خوشی از اعداد و ارقام ندارم. تا به حال هر نمره ای از این درس و از آمار که از دوران هنرستان وبال گردنم شد گرفتم، با پاچه خاری بوده. فردا عصر امتحان آمار دارم. هیچی بلد نیستم با اینکه بیشتر از ۵ بار هست که طی این سال ها درس آمار گذروندم. قبولیم به نذر و دعا ربطی نداره. اگر ازش خوشم بیاد شاید نمره بیارم.
You are currently browsing articles tagged امتحان.
بعضی از آدما شب امتحان استرس تمام وجودشون رو میگیره. ولی خیلیها متوجه اضطراب اونا نمیشن.
یکی عرق میکنه. یکی خوابش نمیبره. یکی دلش تاپ تاپ میزنه. یکی دستش میلرزه. یکی سردرد میگیره.
اما کسایی هم مثل من هستن. من وقتی امتحان دارم خوابم میبره. روز قبلش چند ساعت میخوابم. یادمه چندسال پیش صبح کله سحر بلند شده بودم و قبل از شروع کنکور «شادمهر عقیلی» گوش میدادم. گاهی قبل امتحان یللی تللی میکنم. مثل الان که نشستم دارم وبلاگ مینویسم ولی فردا صبح امتحان «مصاحبه در خبر» دارم. علتش این نیست که بیخیالم. خیلیها بهم میگن که بیخیالم. ولی اضطراب یا استرس من این طوریه. یه چیزی تو مایههای اونایی که از از شدت ناراحتی چاقتر میشن.
Tags: استرس, اضطراب, امتحان, سردرد, شادمهر عقیلی
دهانم باز شده بود.
کف کرده بود.
نفسم بالا نمیآمد.
سینه ام سنگینی میکرد.
انگار یک نفر میخواست از درونم چیزی را بیرون بکشد.
داشتم میمردم.
یک آن یاد زندگی افتادم.
به چیزی چنگ انداختم.
خدا را صدا زدم.
فکر کردم فردا چه کسی با جنازه من روبهرو میشود؟
حجله ام را میزنند جلوی در.
عکسم را میچسبانند و مینویسند جوان ناکام.
در همان بی نفسی ها به خدا میگفتم زود است.
می گفتم اگر بمیرم چند نفر را این موقع سال غمناک میکنم.
مادرم
دوستانم
پدربزرگم
بچه های دانشگاه
همکارانم
خیلی هایی که با من در تماسند.
مرا دفن میکنند و میخندند از دست کارهای من و خداحافظ.
نه برای مردن زود است.
هنوز سنم دو رقمی نشده است.
هنوز کامیاب نیستم.
هنوز با زندگی کار دارم.
یاد مهران افتادم.
یاد خودم افتادم که فردا امتحان دارم.
به عزرائیل گفتم برو.
هر وقت نوبتت شد صدات میکنم.
فکر کردم اگر بمیرم صاف می روم جهنم.
شاید هم بهشت.
شاید از کمر به بالا در بهشت باشم و پاهایم در جهنم.
بعد که بیدار شدم گفتم آخه این زندگی چی داره که بهش چنگ انداختیم.
بعد فکر کردم و دیدم همه اون چیزهایی که تا به حال درباره لحظه مرگ شنیدم راسته.
حس کردم اون کسی که کنارم ایستاده بود و داشت چیزی از دهان باز شده من بیرون میکشید یواش یواش داره دور میشه.
فکر کردم اگه تو این حالت بمیرم هیچ قسمتی از بدنم به درد هیچ کسی نمیخوره.
یاد کارت پیوند اعضام افتادم.
یاد دوست داشتنی هایم.
یاد کسانی که دوستشان دارم.
برای مرگ شاخ و شانه نکشیدم.
فقط یک فرصت دیگر طلب کردم.
ولی ما آدم ها زود فراموش میکنیم.
باز گناه از نو.