که هیچ نگفتم برادر، تکرار حرف دیگران میشد
که ایستادم، صبوری کردم؛ دستت بگیرم برادر
که دستم را گرفتی
که دست هم را بگیریم
که روزی هم این سیمرغ بر خانه ما خواهد نشست
که افسوس مرگ ناگذیر را گریزی نیست
You are currently browsing articles tagged افسوس.
زندگی ما آدمها مثل یک عاشقانه آرام و پر از تعلیق هست.
عاشقانههایی که دلدادهها جای دنج و خلوتی برای معاشقه ندارند. وقتی نجوا میکنیم، افسوس میخوریم برای یک معاشقه آرام.
اما کتاب داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد، آرزویی است که خیلی از عاشقان ایرانی دارند. آرزوی یک معاشقه. یک دلدادگی. یک جنون.
دوست داریم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ بگوییم همانطور که در داستان نوشته است. دوست دارم بگویم آآآآآآآآآ.
بهم بگو که بهت بگم آآآآآآآآآآ.
همون طوری که باید دوستت داشته باشم میگم آآآآآآآآآآآآآ.
آآآآآآآآآآآآآآآآ
ای خدا چرا من توی این دنیا هر چی که به هر کی میگم یا مینویسم یا هرکاری که میکنم،هر کسی یک برداشتی میکنه. ای خدا به خودت قسم داری دیوونهام میکنی.
ای خدا آخه چرا من انقدر بدشانسم؟
Tags: آرام, افسوس, تعلیق, خرس, خرس های, داستان, داستان خرس های پاندا, داستان خرسهاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد, دیوونه, عاشقانه, پاندا
ای تف به روی این دنیا، به چند علت خاص.
بعد شما بگید چرا یا عاشقانه می نویسی یا ناراحتی.
اگه شانس داشتیم که اسممون رو می ذاشتن شانس الله.
آه
افسوس
امروز دوست داشتم با یکی یک جایی برم.
اون یکی رفت.
من موندم
یادش بخیر. قدیما از رو آتیش می پریدیم. شعر می خوندیم. کلی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کردیم. به صداها گوش می کنم و تا جایی که چشمم کار می کنه، نگاه می کنم. هیچ چیزی که شبیه با آتیش باشه رو نمی بینم.
صدا میاد. اینجا پشت سر هم صدای تق و تق میاد. صدای انفجار. صدای آژیر آمبولانس. اینجا میدان تیر نیست. دوره جنگ هم نیست. اینجا خود جنگ است. برای اعصاب و جانت می جنگی. تنها سلاحت فرار است. فرار از فشفشه یا ترقه یا همان هایی که هزار و یک اسم دارند.

می دوم. فاصله ای ۱۰۰متری را که همیشه پیارده می روم، این بار با نگاهی رو به بالا می دوم. دوست ندارم دوربینم را از جیبم بیرون بیاورم و عکس بگیرم. همانجا در جیبم، جایش خوب است. نفس نفس می زنم. مسیر خاکستری رنگ است. خاکستری تر شده است. نفسم تنگ می شود. قلبم به شدت می تپد. بویی که چند سالی است که دیگر با سینه ام غریبی نمی کند، تمام ریه هایم را پر کرده است.
از میدان تیر فرار می کنم. غم در چهره ام می دود. روزگاری دور نبود که چوب ها را جمع می کردم. نفت می آوردیم، آتش می زدیم و با تمام بچه ها از رویش می پریدیم. می خندیدیم. حالا نمی خندم. بغض می کنم. شاید چندسال بعد همین روزها دیگر بغض هم نکنم. باید به یاد روزهای رفته گریه کنم. روزهایی که آتشی بود و نشاطی بود.
می گویند، چندسال پیش آن زمان که من کودک بودم و به یاد ندارم، آتش را خاموش کردند. خاموش کردند تا آتش چهارشنبه سوری، آتشی دیگر نیافریند. آتش خاموش شد و چیزی جرقه زد به نام ترقه. یک قوتی کبریت می گرفتیم، باروتش را در دارت می کردیم، به هوا می انداختیم و وقتی به زمین می رسید، تق صدا می داد. ترقه ماند اما پیر شده بود. سیگارت آمد. صدایش قوی تر بود. آن هم پیر شد. چیزهای جدیدتری آمد. اسمشان را نمی دانم. نمی خواهم بدانم.
برادرم یک کیسه پر از همان هایی که تق تق صدامی دهند وسط خانه ولو کرده است و می شمارد. من فقط می دانم که اینها هم صدا می دهند. مثل همان صداهای تکراری. چندسال پیش خودش پایه آتش بود. هیچ نهادی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی نکرد. هیچ نقطه ای از شهر آتش بازی هایی از طرف شهرداری و دیگر سازمان ها اجرا نشد. باز به دور دست ها نگاه می کنم. هیچ آتشی نمی بینم. فقط صدای تق تق است که با تمام سلول های بدنم حس می کنم.
افسوس. روزگاری آتشی بود.
Tags: آتش, آتش بازی, آمبولانس, آژیر, افسوس, بغض, ترقه, تق تق, تیر, خاموش, دیوار, سینه, عکس, چهارشنبه سوری, کبریت, کودک