ازدواج

You are currently browsing articles tagged ازدواج.

انگار داستان از همان جایی شروع شد که قصه‌ها مدرن شد و همه چیزمان رفت توی این کامپیوتر و از آنجا رفت توی نمی دانم آن کجای اینترنت.

فکر کنم قول داده بودم خوشم نیاید. خوشمان نیامد از آن، از این، از خودم، از عشق و سرانجام ازدواج و چند میلیون پول بی زبان توی شکم مهمان ریختن و دسته گل هوا کردن و هر که برداشت بختش باز شود و چه و چه و چه.

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , ,

زن عشق می کارد و کینه درو می کند …
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر …
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی …
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی …
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد …
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی …
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد …
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند …
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد …
و این، رنج است.

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

ایران کشوری است که مکاتب مدیریتی در آن معنا ندارد. حداقل در بخش‌های دولتی این گونه است. اگر می‌خواهید برای خود راهی برای پیشرفت بیابید باید زیراب یکی دیگر را بزنید. چون جایی بالاتر برای شما وجود ندارد. اگر اهل زیراب زدن نیستید پس کلاه خود را محکم نگه دارید تا کس دیگری زیراب شما را نزند و آب باریکه‌تان تبدیل به جویی خشک نشود.
اگر نمونه‌های عینی بیاورم ممکن است که زیراب خودم را بزنم. همین قدر بدانید که کاسه لیسی و زیراب‌زنی کاری است کمه متاسفانه برخی از مدیران از آن لذت می‌برند. هر چند برخی هم در راه حذف این کارها کوشیده‌اند.
یک جمله را بارها گفته‌ام هرچند ممکن است حرف مهمی نباشد. کارکنان پایینی و مدیران بالایی تقاص کارهای کارکنان و مدیران میانی را پس می‌دهند. همان‌هایی که راهی برای بالا رفتن ندارند و چاله‌های زیرپایشان را با کارکنانی پر می‌کنند که تمام نگرانی‌شان این است که همان ۲۰۰هزارتومان حقوق را از دست ندهند.
همان پولی که نباید بابتش مالیات بپردازند که ازشان گرفته می‌شود. همان پولی که از طرف بالاتر تهدید به قطع‌ می‌شود جون به نظر مدیر کار به درستی و دلخواه مقام بالا صورت نگرفته است. همان پولی که این روزها حتی به ایاب و ذهاب هم نمی‌رسد؛ حالا تو بخواهی با آن کرایه خانه بدهی و ازدواج هم بکنی.
برای جامعه ایران مکاتب مدیریتی معنا ندارد. منطق جدیدی را می‌خواهد که در هیچ کجای دنیا به کار نمی‌رود. آموزش مدیریت کار بیهوده‌ای است. اول و آخر من کارمند باید مواظب سرم باشم که کلاه رویش نگذارند و مراقب تنبانم باشم که از پایم در نیاورند.

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

۱٫ بعضی وقت‌ها باید چیزهایی رو از یاد برد. من هم سعی می‌کنم فراموش کنم. می‌دونی؟ خیلی سخته که آدم بشی.
۲٫ الآن دارم به فایل صوتی مصاحبه خبری رییس جمهور گوش میدم که از فارس دانلود کردم. نظری ندارم. همین.
۳٫ دختری و پسری با هم رابطه داشتن. دختر ازدواج کرد و بچه دار شد. پسر هم ازدواج کرد و بچه دار شد. هر دو موقع ازدواج باکره بودن. پیدا کنید پرتقال فروش را.
۴٫ امروز مطالعه یک کتاب رو تموم کردم. کتابی به اسم عناصر روزنامه نگاری که به پیشنهاد دکتر نمک دوست تهیه کردم و خوندم. شاید همین روزها درباه‌اش اینجا بنویسم.
۵٫ دسته کلیدم گم شده. ولی یک جا کلیدی جدید هدیه گرفتم.
۶٫ چند وقته که حال عکاسی ندارم. اما حتما تا آخر ماه مسافرت میرم تا عکس بگیرم.
۷٫ خداجون یک گونی پول بنداز پایین.
۸٫ هنوز دیوار اتاقم رو تمیز نکردم.
۹٫ به اون‌هایی که به گردنم حق دارن تا الآن زنگ نزدم.
۱۰٫ خوابم میاد، اما تا ساعت ۴صبح می‌خوام بیدار بمونم و کتاب بخونم.

Tags: , , , , , ,

نمی دونم امروز یا فردا عقدکنون پسرعمه ام هست. همه رفته اند گرگان برای مراسم. من مانده ام تنها.
علی مدام برام پیغام(کامنت) میذاره و میگه تو اصلا حالت خوب نیست. مدام بدتر میشی. راست میگه. عاشقی بد دردیه. عاشق باشی، غرور و حسادت هم داشته باشی، اون وقته که میشی یک تیکه سنگ.
سنگی که همه دوستان سنگش الان ازدواج کردن و چندتایی شون یا زلف یار تو دستشونه یا اینکه هر دو سه روز یک بار پوشک بچه می خرن. سر ما مونده بی کلاه. نمی دونم این شتر کی میخواد دم خونه ما بخوابه. روزی فکر می کردم اگه من مثل فلانی ۲۰سالم بشه چه کارها که نخواهم کرد، حالا از مرز ۲۰سالگی رد کرده ام و به این فکر می کنم که آیا خداوند به من برای زنده ماندن و دیدن مرز سی سالگی نفس خواهد داد.
بعد باز فکر می کنم. انگار طاقت دیدن هیچ دختر و پسری در کنار هم را ندارم. انگار می خوام یک چیزی از سقف آسمون بیفته رو سرم و راحت بشم.
خیلی افسرده شدم. بیش از حد. حالا تنها، مثل یک آدم مجرد، شکم گرسنه، چیزی برای خوردن ندارم، حتی حال هم ندارم تا چیزی درست کنم. حتی دوست ندارم جایی بروم. دلم برای خودم تنگ شده. جایی نمی روم. کسی را ندارم. دوست دارم زودتر یک انقلاب در درونم رخ بده. می خوام یکی پیدا بشه. نمی خوام همه عشق های زندگیم یک طرفه باشه.
ولی انگار با این اخلاق گندی که من دارم، هیچ کس راضی به هم صحبتی با من نمیشه، چه برسه به عشق و عاشقی.
دوست دارم این بارون همین طور بباره. دوست دارم صدای بزن بارانی که از پنجره همسایه میاد ادامه پیدا کنه. اما صدا هم قطع میشه. فقط صدای تکراری ماشین هاست که میاد. وجدانم رفته مرخصی. رفته به فک و فامبیل هاش سر بزنه. من موندم تنها. تنهای تنها.

Tags: , , , , ,