آدم

You are currently browsing articles tagged آدم.

حالا که وبلاگم درست شده دل پری دارم برای نوشتن.
شب قدره امیدوارم دل قدر بدونه. چشم قدر ببینه.
وبلاگ ها رو خوندم. وبلاگ صادق رو که حسابی شاکی هست.
وبلاگ هایی که خبر دانشگاه رو می‌زنن و من از عالم و آدم بی خبرم.
یادم افتاد ۴سال پیش از اینکه من به دنیا بیام صدام ما رو خون به جگر کرد.
می‌دونید عاشق آدم های جنگ هستم. عاشق حسن باقری، خرازی، صیاد، جهان آرا که لباسش رو تا کردن و گذاشتن اول موزه خرمشهر، عاشق اروند هستم. عاشق حسینه حاج همت.
سربازی نرفتم ولی صدای موشک بارون توی گوشم هنوز می‌پیچه.
حالا آدمای جنگ بدهکار شدن. آدمای جنگ بدهکار شدن به کسایی که ادعای وراثت انقلاب رو دارن. آدمای جنگ و بچه هاشون بدهکار شدن به کسایی که ننگ دارم اسمشون رو بیارم.
کسانی که انگشتشون رو خیس می‌کنن، می‌گیرن بالا، هر سمتی که باد اومد، میرن همون طرفی.
آدمای جنگ بین ما خیلی زیاد هستن. از بچه های شهدا که خودشون رو از نگاه ها پنهان می‌کنن مبادا برچسب بخورن که موفقیت هاشون رو از بغل اسم پدران و مادرانشون دارن.
فرمانده ها و سربازهایی که آخر جنگی که آخرش معلون نشد، اسلحه رو زمین گذاشتن و رفتن دنبال زندگی‌شون. آدم هایی که با دست خالی جلوی دشمن سینه سپر کردن. آدم هایی که حتی یک روز نرفتن دنبال سابقه جبهه و جنگ گرفتن و زخمهایی که جنگ تو تنشون کاشته رو با جیب های زخمی‌ترشون مرحم میذارن.
آدمای جنگ دور و برمون پر هستن.
آدم های جنگ وای آدم های جنگ چقدر بی پناه شدن.
حالا آدم های جنگ متهم شده اند. متهم تر شده اند. شاید مجرم هم بشوند. شاید محکوم هم بشوند…

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

(( احمد شاملو ))

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نیگا میکردن.
انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!! من مطمئنم که اینا انگلیسیند!
فرانسویه میگه: اینا هم لختن، هم زیبا و هم در حال عشقبازی!! حتماً فرانسویند!
ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکر میکنن توی بهشتن!!! صد در صد ایرانین

Tags: , , , , , , , , , ,

روز پدر هست. خوب بذارید از اون جهت نگاه کنیم.
یکی پدر میشه. شهوت، میل ج ن س ی، بچه دوست داشتن و چندتا علت دیگه.
خوب حالا فرض کنید پدر شدید. فرض کنید شما پدر هستید.
اسپرم از بدن رها میشه و میره. نه ماه بعد یک فرزند. یک پدر. یک روز پدر.
نمی‌دونم خودم اگه بخوام پدر بشم برای چی بابا خواهم شد.
برای شهوت. برای ارضا. برای غفلت و بچه تصادفی ناخواسته یا عشق بچه بودن، یا مدام بچه دار شدن تا بالاخره یکیش پسر بشه.
از ابتدای خلقت آدم و حوا هیچ انسانی نفهمید چرا به وجود آمد و چرا به وجود آورد و چه خواهد شد.
قبل از پدر شدن یک کم صبر کنید. یک کم فکر کنید.
به قول استاد بهمن جلالی به این فکر کنید که این فرزند روزی خواهد مرد.
تا یادم نرفته بگم روز پدر مبارک

Tags: , , , , , , , , , , ,

کتاب آدم و حوا / نوشته محمد محمدعلی / انتشارات کاروانیک کتاب رو بهتون معرفی می‌کنم. شاید این کتاب باعث شد تا دوباره به عشق و دنیا نگاه کنم. داستانی رو دارم برای چندمین بار می‌خونم که خیلی از ما موجودات دوپا از حفظیم. خودم رو گذاشتم جای آدمی که عاشق شده. عاشق خداوند. عاشق حوا. عاشق فرزندان خود. عاشق کسی که خداوند برای رفع دلتنگی برایش مقدر کرده. به دنبال تقدیر خودم می‌گردم. (کتاب آدم و حوا / نوشته محمد محمدعلی / انتشارات کاروان)
گاهی حس می‌کنم آدم کنارم ایستاده و داره باهام صحبت می‌کنه. گاهی خیال می‌کنم من دارم داستان عاشق شدن خودم رو براش تعریف می‌کنم. گاهی فکر میکنم من و اون حواهای خودمون رو گم کردیم و دنبالش می‌کردیم.

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , ,

از وقتی که مطمئن شدم دربرابر ۳۵ میلیون آدم توی این مملکت ۳۵ میلیون حوا هست. خودم رو زدم به رگ بی خیالی.
رفت که رفت!
به جهنم این نشد یکی دیگه.
دنیا داره می‌چرخه و من نمی تونم نگهش دارم.
پس باهاش می‌چرخم و می‌خندم و خوش می‌گذرونم.
چون بیشتر از یک بار اجازه زندگی کردن رو توی این دنیا ندارم.

Tags: , , , , , , ,

آی کمک

آهای ملت کمک کنید.
ای خدا من از دست این ۵تا آدم چی کار کنم.
بیچاره کردن منو.
خدایا منو از دست این ۱و۲و۳و۴و۵ نجات بده.
پی نوشت: هر کس اسم این ۵نفر رو بگه، طی قرعه کشی، جایزه نفیسی می‌گیره.

Tags: , , , ,

سلام
مصاحبه رو هم انجام دادم.
تقریبا آسون بود.
امیدوارم قبول شم.
البته بعضی چیزها رو هم یادم رفت بگم. مثلا اینکه من از چهارشنبه تا امروز تو دانشکده خبر سر و گوش آب می‌دادم.
یادم رفت بگم اونقدر سمج هستم که تازگی ها به کنه میگن آدم.
اما سعی کردم بگم که چی می دونم و خبرنگاری رو چقدر دوست دارم.
اما یادم نیست که گفتم چقدر پشت پا تو این کار خوردم ولی باز هم ایستادم و مقاومت کردم. باز هم مقاومت می کنم.
اونقدر می ایستم تا به جایی که میخوام برسم.
امیدوارم قدمی رو که امروز ساعت ۹برداشتم، تا جایی که توان دارم ادامه بدم.

Tags: , , , , ,

« Older entries § Newer entries »