ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشهای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل
You are currently browsing articles tagged آتش.
Tags: آتش, تفال, جمال, جمیل, حافظ, رخت, سبز پوشان, سبزپوشان, سلسبیل, عشق, قتیل, لب, ناوک
سلام آقا
مقتدا
اماما
خسته ام. خوابم می آید به درازای زمان از حالا تا قیامت زمان.
آقا گفتم اگر تو بیایی و بخواهی جان ناقابل را جان به جان آفرین تسلیم می کنیم.
ولی عصر شاید جانی نماند که دق شاید باید کردن و ندیدن و دیدن این روزها و زبان شاید به خاموشی چراغی که چشم بسته اند و انگشت در گوش فرو کرده اند.
امام ما. شاید شنیده باشی وصف حال مردها و زن هایی را که گلوله خورده اند. کتک خورده اند. مشت و باتوم معمولی و برقی خورده اند. خون ریخته اند و خونشان ریخته است. سوخته اند و جگرسوز شده اند. راستی امام قائم، امام غایب شاید هم خودت از سر کوچه هایشان گذشته ای.
میدانی چگونه مرده اند؟ من می دانم.
برایت تعریف می کنم.
آنها یک مشت مزدور وطن فروش اغتشاش گر و از خود فروخته بوده اند که دست در دست اجانب گذاشته اند و با باتوم خود زنی کرده اند و یکی به دوستش گلوله زده و تمارض کرده است و خوابگاهش را ویران کرده و پایش را آنقدر کوبیده به در و دیوار تا استخوانش خرد شود و حالی بکند که دل دشمنان را شاد کرده باشد.
اصلا خوب که فکر می کنم انگار خود من بودم یا خود ما بودیم. خودمان بودیم که اسپری فلفل گرفتیم مقابل چشمانمان و پاشیدیم به خود و نفس بر کردیم خودمان را تا بگوییم یک برادر این کار را کرده و ماهواره به ما یاد داده که چه کار کنیم. امام ما میخواهم اعتراف کنیم که سطل آشغال آتش زدیم که شهر به هم بریزد و بوی دود و زباله سوخته شهر را پر کند و چشممان بسوزد.
نه امام ما. یک وقت خدای ناکرده تصور نکنی که مثل سالهای انقلاب ۵۷ کسی گاز اشک آور زده است و کسی دیگر موتور یا لاستیک خودش را آتش زده است تا گاز اشک آور از بین برود. نه. هیچ کدام از اینها نیست. ما فقط آتش زدیم و آهنی بریدیم و سنگری ساختیم و سنگی برداشتیم تا بگوییم که اغتشاش گریم.
امام زمان از گناهمان نگذر. وصیتمان را پیش پیامبرمان نکن. امامان علی را بگو که ما از ابن ملجم بدتریم. اماما، ما ۱۰ میلیون اغتشاش گریم.
در صف معاویه و یزید انگار. در مقابل تو انگار. ماییم که نمی گذاریم تو ظهور کنی انگار. ندا را هم دوستش از قصد کشت انگار و او خودکشی کرد انگار. مردی با مغز پاشیده بر زمین فیلم بازی می کرد انگار. خیابان ولیعصر از میدان امام حسین تا آزادی مونتاژ کامپیوتری بود انگار.
انگار ما کافریم پروردگارا. انگار ما ضد تو هستیم پیامبر اسلام(ص). امام علی(ع) ما انگار شیعه تو نیستیم. انگار سنی هم نیستیم. وهابی و بهایی هم نیستیم. مسیحی و یهودی و زرتشتی و بودایی هم نیستیم انگار. از کافر بدتریم انگار.
ما آدم اغتشاش گریم انگار. نمی دانم اغتشاش یعنی نه. اما انگار هستیم و این توفیق اجباری ماست. انگار آدم کشته ایم. خون در شیشه کرده ایم. یک آدم خیلی مهم را ناراحت کرده ایم. یک جماعت ۴۰میلیونی را از خود رنجانده ایم. نمی دانم انگار من نفر چهل میلیون و یکمین نفر بودم و جزو آن جماعت به حساب نمی آیم. شاید هم مهری که در زمان انتخابات می زنند را خودم جعل کرده ام بر شناسنامه ام. خودمان جعل کرده ایم بر شناسنامه مان.
پیرمرد و پیرزنی که یاد جوانی خود افتاده بودند در خیابان و پارچه سبز به دست داشتند انگار جوانانی بودند که گریم کرده بودند.
اماما، خداوکیلی، حضرت عباسی تا به حال در این هزار و چند صدسالی که از عمرت می گذرد؛ دروغ گوتر و اغتشاش گرتر و نمک به حرام تر و عامل اجنبی تر از ما در گوشه ای از جهان دیده ای؟!
راستی امام زمان گمانم ندا آقا سلطان عامل اجنبی بوده که معروف شده و دیگران که مرده اند صهیونیستی بوده اند. امام زمان انگار همه شان دربست در داغ ترین جای جهنم نشسته اند.
راستی امام زمان(عج) کی میایی؟ می خواهم استغفار کنم. می خواهم از تو به خاطر این هم پستی و زشتی که ساخته ام طلب عفو کنم. اگر آمدی و ما نبودیم، برای کسانی هم که ما کشتیم دعا کن. اگر هم نبخشیدی به ماموران جهنم بسپار که آتش را حسابی داغ کنند تا ما حسابی بسوزیم. چون سزای آتش افروز، در آتش سوختن است.
از بچه های وبلاگ نویس می خوام که شروع کنن و برای امام زمان نامه بنویسن. از اغشاش گران می خوام که در برابر امام زمان استغفار کنند. در برابر خدا توبه کنند تا به تیغ بنده خدا گرفتار نشن.
از مسیح علی نژاد، پریسا رهنما، صادق چناری، الهام محمودی، الهام یزدی ها، سیامک قاسمی، گلبو فیوضی، ساره گودرزی، مرجانه حاجی رحیمی، مهران رجبی، علی جورابچی، کچل کفترباز، شیدا، سعید حاتمی، با اینترنت، متتی و سمیرا زمانی دعوت می کنم تا نامه ای برای امام زمان در وبلاگ خود بنویسند. هر چند که الآن دسترسی به چاه جمکران نداریم.
Tags: آتش, اغتشاش, اغتشاش گر, امام زمان (عج), انقلاب, جهنم, رای, وبلاگ, گاز اشک آور
سه شنبه آخر سال. خوب معلومه که میخوام درباره چهارشنبه سوری بنویسم. از صدای انفجارهایی که هنوز توی گوشم مونده. از صدای آژیر آمبولانس و آتش نشانی. از آدمهای به خیابان نیامده و تنهای سوخته. از کسانی که امشب سکته کردن. پیرمردها و پیرزنهایی که لعنت میکردند. از کودکانی که با صدای نارنجک به گریه میافتادند. از مادران و پدرانی که از بچهها بدتر بودند در شرارت. در آتش زدن. در انفجار.
Tags: آتش, آسمان, آمبولانس, آژیر, انفجار, سه شنبه, سکته, لعنت, نارنجک, پیرزن, پیرمرد, چهارشنبه سوری, گریه
یادش بخیر. قدیما از رو آتیش می پریدیم. شعر می خوندیم. کلی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی می کردیم. به صداها گوش می کنم و تا جایی که چشمم کار می کنه، نگاه می کنم. هیچ چیزی که شبیه با آتیش باشه رو نمی بینم.
صدا میاد. اینجا پشت سر هم صدای تق و تق میاد. صدای انفجار. صدای آژیر آمبولانس. اینجا میدان تیر نیست. دوره جنگ هم نیست. اینجا خود جنگ است. برای اعصاب و جانت می جنگی. تنها سلاحت فرار است. فرار از فشفشه یا ترقه یا همان هایی که هزار و یک اسم دارند.

می دوم. فاصله ای ۱۰۰متری را که همیشه پیارده می روم، این بار با نگاهی رو به بالا می دوم. دوست ندارم دوربینم را از جیبم بیرون بیاورم و عکس بگیرم. همانجا در جیبم، جایش خوب است. نفس نفس می زنم. مسیر خاکستری رنگ است. خاکستری تر شده است. نفسم تنگ می شود. قلبم به شدت می تپد. بویی که چند سالی است که دیگر با سینه ام غریبی نمی کند، تمام ریه هایم را پر کرده است.
از میدان تیر فرار می کنم. غم در چهره ام می دود. روزگاری دور نبود که چوب ها را جمع می کردم. نفت می آوردیم، آتش می زدیم و با تمام بچه ها از رویش می پریدیم. می خندیدیم. حالا نمی خندم. بغض می کنم. شاید چندسال بعد همین روزها دیگر بغض هم نکنم. باید به یاد روزهای رفته گریه کنم. روزهایی که آتشی بود و نشاطی بود.
می گویند، چندسال پیش آن زمان که من کودک بودم و به یاد ندارم، آتش را خاموش کردند. خاموش کردند تا آتش چهارشنبه سوری، آتشی دیگر نیافریند. آتش خاموش شد و چیزی جرقه زد به نام ترقه. یک قوتی کبریت می گرفتیم، باروتش را در دارت می کردیم، به هوا می انداختیم و وقتی به زمین می رسید، تق صدا می داد. ترقه ماند اما پیر شده بود. سیگارت آمد. صدایش قوی تر بود. آن هم پیر شد. چیزهای جدیدتری آمد. اسمشان را نمی دانم. نمی خواهم بدانم.
برادرم یک کیسه پر از همان هایی که تق تق صدامی دهند وسط خانه ولو کرده است و می شمارد. من فقط می دانم که اینها هم صدا می دهند. مثل همان صداهای تکراری. چندسال پیش خودش پایه آتش بود. هیچ نهادی برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی نکرد. هیچ نقطه ای از شهر آتش بازی هایی از طرف شهرداری و دیگر سازمان ها اجرا نشد. باز به دور دست ها نگاه می کنم. هیچ آتشی نمی بینم. فقط صدای تق تق است که با تمام سلول های بدنم حس می کنم.
افسوس. روزگاری آتشی بود.
Tags: آتش, آتش بازی, آمبولانس, آژیر, افسوس, بغض, ترقه, تق تق, تیر, خاموش, دیوار, سینه, عکس, چهارشنبه سوری, کبریت, کودک
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
چند بار فال گرفتم. چند شب پشت سر هم. هربار این غزل می آمد. تعبیرش را خودم نمی دانم. اگر می دانید به من بگویید.