وقتی اینترنت و تلفن قطع جیره بندی میشه، آدم فکر میکنه کاش میشد مثل آب، اونا رو هم ذخیره کرد
گاه و بیگاه نوشتههای علی صدیقی
You are currently browsing the archive for the بدون دسته بندی category.
وقتی اینترنت و تلفن قطع جیره بندی میشه، آدم فکر میکنه کاش میشد مثل آب، اونا رو هم ذخیره کرد
اوضاع اقتصادی آنچنان بلبشو شده که برنامه مثقال آندروید هیچ قیمتی رو نه از ارز، نه از طلا، نه از فلزات و نه از سکه اعلام نمیکنه.
لینک برنامه هم از صفحه سایت بازار متعلق به شرکت همراه همزبان ایرانیان که یه جورایی وابسته به وزارت ارتباطات و دانشگاه شریف هست حذف شده.
این صفحه برنامه های فارسی سایت بازار هست و هیچ اثری از آثار برنامه مثقال نمیتونید توش پیدا کنید.
اما نکته جالب اینه که مسئولین سایت بازار یادشون رفته لینک برنامه مثقال رو از سایت حذف کنن و شما میتونید با تکنیک های جستجوی سایت گوگل به لینک برنامه در سایت بازار دست پیدا کنید. اما در قسمت جستجوی سایت بازار نیمتونید به کلمه مثقال دسترسی پیدا کنید.
دوتا پیغام میاد رو صفحه که روش نوشته:
۱- به دستور مقامات قضایی تا اطلاع ثانوی از ارائه سرویس معذوریم.
آدم: نمی فهمم این اطلاع ثانوی دقیقا کی اعلام میشه که هر کی هر چی میخواد بگه، میگه تا اطلاع ثانوی!!!
۲- اطلاعات نرخ ها به روز رسانی نمی شود.
آدم: خوب اینو که خودمم می بینم ولی چرا؟!
Tags: آندروید, ارز, اقتصاد, ایران, بازار, برنامه, بلبشو, سکه, شریف, طلا, فلزات, مثقال, وزارت
بوی عطرهای جورواجور زنانه، اتاق هایی پر از همهمه و واهمه و رفت و آمد و عجله.
خسته شدم از همه شان.
نخواستن ها و نطلبیدن ها و کار نداشتن ها و کار داشتن ها و کار دادن ها و وقت سپری کردن ها و شاکی شدن ها.
جعبه های روی هم چیده از شیرینی و باربران گس کام از تلخی روزگار.
جشن و سرود و پایکوبی و خستگی و تشنگی عده ای و چک های قلیلی برای لبخندشان.
ساحل سترگ آسمان از آن آنکه بر کارتش نوشته: وی آی پی
ای مردمان خشنود از روزگار خشن ناخشنود.
ای نامداران تازه نام یافته.
ای دارندگان ندار.
ای بینندگان نابینا.
ای شنوندگان کر.
ای نویسندگان بی سواد.
ای خوانندگان بد صدا.
خوش باشید که ساعت روزگار بر دقایق شما می چرخد.
من لب دوخته ام فقط نظاره می کنم.
Tags: آسمان, توهم, زنانه, ساحل, شعر, عطر, لب, نابینا, نامداران, وی آی پی, کر
خسته، گرفته، داغون، دلگیر، غمناک، ناراحت
هیچ جای تفریحی توی این شهر پیدا نمیشه که یه خورده خودتو سبک کنی
حتی مغازه ها هم بسته هستن و تاریک که ببینی شون
از ماه رمضان خیلی وقته که گذشته. ولی تبلیغ برآستان جانان که عنوان برنامه های شهرداری تهران به مناسبت ماه رمضان امسال بود هنوز روی دیوار واگن های مترو باقی مونده.
این تبلیغ رو اگه نگاه کرده باشید یک دختر بچه هست با مثلا باباش و مامانش. توی سفره جلوشون هم سبزی هست و هم پنیر و هم چای اما خبری از نان نیست. نان برکت سفره و به خصوص سفره افطار هست.
نمی دونم چطوری این گاف بزرگ رو دادن. خیلی وقته که می خواستم این نکته رو بنویسم. اما انگار منم مثل عکاس حواسم نبود که به موقع و درست بنویسم.
پی نوشت: خیلی وقت هست که ننوشتم. یک علتش فیس بوک هست. علت دیگه اش اینه که وقتی کسی نیست که براش بنویسی نوشتن بی معنی میشه
Tags: بانو, بر آستان جانان, حوا, سفره, شهرداری, ماه رمضان, مترو
با سلام شما با خسارت سیار بیمه ایران تماس گرفته اید
خط مشغول است لطفآ صبر کنید
آهنگ مزخرف
متاسفانه خط مشغول است لطفآ صبر کنید به محض آزاد شدن ارتباط را برقرار می کنیم
آهنگ مزخرف
متاسفانه خط مشغول است لطفآ صبر کنید به محض آزاد شدن ارتباط را برقرار می کنیم
آهنگ مزخرف
از تماس شما متشکریم خداحافظ
این حاصل زحمات یک هفته گذشته من برای تماس با شرکت بیمه ایران هست که بیان و خسارت ماشینم که توانایی راه رفتن رو نداره رو پرداخت کنن. هر کدوم از شماره های ۶۶۷۲۹۸۱۹ تا ۶۶۷۲۹۸۲۸ روهر زمانی از صبح تا شب بگیرید همین جواب رو میده. حالا هم نشستم پای تلفن و باز دارم شماره میگیرم شاید گوشی رو بردارن حالا چه برسه که بخوان بیان و خسارت رو پرداخت کنن.
وقتی هم که گوشی رو بر می دارن میگن باید برید شعبه. شماره رو از پشت برگه بیمه بردارید زنگ بزنید. یا ماشین رو ببرید اونجاها. آدرس رو ازشون بگیرید. بعد هم وسط صحبت من میگه خداحافظ. بعد دو ساعت پشت خط موندن، کل تماس من شد ۲۰ ثانیه
من نمی دونم پس اینا اونجا چه غلطی میکنن؟ از هر ماشینی اقلا دویست هزار تومن میگیرن و اینم طرز خدمات دادنشونه.
Tags: آهنگ, بیمه ایران, تلفن, خسارت, خسارت سیار, خسارت سیار بیمه ایران, سر کاری, سیار, مزخرف, مشغول
وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .
وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .
وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .
وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .
وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .
وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .
وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .
وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .
بیستم اردیبهشت ۱۳۴۷ – تهران
شاعر: اسماعیل خویی
Tags: آوای آزاد, اردیبهشت, اسماعیل, اسماعیل خویی, اشک, بادبادک, برف, بچه, تهران, خوبی, خورشید, خویی, زن, شعر, عینک, غم, فرهاد, فرهاد مهراد, قرآن, مهراد, نارنجزاران