رستنیها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم. Read the rest of this entry »
گاه و بیگاه نوشتههای علی صدیقی
You are currently browsing the archive for the عاشقانه category.
رستنیها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم. Read the rest of this entry »
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت
ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد
تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
اگر باور نمیداری رو از صورتگر چین پرس
که مانی نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکینم
وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشد
غلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم
رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ
که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم
سلام آقای آدم
من از بهشت براتون نظر میذارم
اینجا فرشتهها شاکی شدند که چرا وبسایتنون بروز نمیشه؟!!!
اگه یه فرشته بدون بال پیدا کردید بدونید که از بهشت رونده شده مثل حوا و این موضوع نه به سیب ممنوعه ربط داره نه به گندم و نه به شیطون همش زیر سر وبسایت شماست که بروز نمیشه…
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم می گیره Read the rest of this entry »
انگار داستان از همان جایی شروع شد که قصهها مدرن شد و همه چیزمان رفت توی این کامپیوتر و از آنجا رفت توی نمی دانم آن کجای اینترنت.
فکر کنم قول داده بودم خوشم نیاید. خوشمان نیامد از آن، از این، از خودم، از عشق و سرانجام ازدواج و چند میلیون پول بی زبان توی شکم مهمان ریختن و دسته گل هوا کردن و هر که برداشت بختش باز شود و چه و چه و چه.
Tags: ازدواج, حوا, عاشق, عاشقانه, عشق, معشوق, پرنده, چشم, کامپیوتر, کفتر چاهی
همین هوای رفتن زیر باران
همین برگ های سبز خیس
همین چند روز
همین حوالی شادی کودکانه
Tags: آدم, باران, برگ, حوا, سبز, عاشقانه, عشق, هوا, ولیعصر, چتر, گیسو
روزهاست به تو فکر میکنم. به بودنت. به رفتنت. به دیدنت. به کنار هم نشستنمان. به نگاه کردنمان.
روزهاست به تو فکر میکنم. گاهی شبها خوابت را میبینم. خواب میبینم کنار هم نشسته ایم. خسته شده ایم از آدمها و من میخواهم تو را به آغوش بکشم. نوازشت کنم. ببویمت. دست به گیسو ببرم. تو هم شبها خواب مرا میبینی؟
روزهاست به تو فکر میکنم. به کنار هم بودنمان. به آنچه من از تو میخواهم و آنچه تو از من طلب میکنی. فکر میکنم اگر بتوانم برایت تامین کنم. فکر میکنم حالا به قول خودت ما دوست هستیم. پس هیچ تعهدی به هم نداریم.
روزهاست فکر میکنم که من برای خودم عهد کرده ام تا به تو خیانت نکنم. فکر میکنم حالا دوست هستیم. شاید تو رفتی. شاید تو ماندی. شاید من رفتم. شاید من ماندم. شاید من و تو ما شدیم. شاید من و تو ما نشدیم.
روزهاست به تو فکر میکنم. به خودم فکر میکنم. به حرفایی که درباره تو به من میگویند. به حرفهایی که به تو درباره من میگویند. به ما فکر میکنم. به کنار هم نشستنمان روی همان صندلی. به خودمان فکر میکنم. به تمنای چشمانم که نگاهت را میطلبید.
روزهاست به آن لحظه ای فکر میکنم که از تو خواستم در چشمانم نگاه کنی. نوازش چشمانت فراموشم نمیشود. کاش نوازش دستانت را هم احساس میکردم. مثل دخترکان و پسرکان این شهر. این جهان. مثل لحظههایی که دلم میخواهد از سینه کنده شود.
دیگر روزهاست که فکر نمیکنم. شبها چشم به دنیا میبندم و دل به تو میبازم. به تو گفته بودم دوستت دارم. چندبارش را نمیدانم. اما دوستت دارم. آیا واقعا من تو را دوست دارم. دوستت دارم. آیا تو هم این گونهای؟!
از وقتی خواستمت با من بودی. خودت که نیستی خاطرت با من است. کاش این هفته برای هم بودیم. کاش هفته پیش با هم بودیم. کاش هفته آینده با هم باشیم. نمیشود. این کار لامصب و این نگاه سنگین آدمیان نمیگذارد. شاید من تنبلی میکنم. شاید واهمه دارم. شاید دوست ندارم بودنم را به تو تحمیل کنم. شاید…..
راستی اگر بمانی چه. نه. خودم گفته ام به زور هم شده باید بروی. آخر خودت خواسته ای. من خواستم با هم برویم. بیا برویم. بیا عبور کنیم از هر چه نخواستن و نتوانستن است. دست به دست هم دهیم به مهر. چقدر دوست دارم مثل لحظه ای که اوباما همسرش را بغل کرد من و تو هم مثل آنها بشویم. حتی برای یک لحظه.
تو به من نگفتی چقدر مرا میخواهی. اما من گفتم. گفتم تو را به خاطر خودت میخواهم و بس. نگفتم؟! گفتم! بیا انگشتانمان را بیاوریم بالا. مثل کودکان تعداد دوست داشتن هایمان را به من نشان دهیم. دستانم بالاست. پاهایم را هم بالا میآورم. بشمار. به تعداد انگشتانی که خدا به من داده است دوستت دارم. اگر هزارپا بودم هم هزاران بار دوستت خواهم داشت. حتی اگر…..
هر لحظه تصویرت در مقابلم است. اما ولی آخر فکر میکنم به فردا ها. به آن فرداهایی که خیلی از ما دختران و پسران به دامنش میافتیم. اگر من تو را بخواهم و تو هم راضی باشی آن وقت چه. آیا من همانی خواهم بود که حالا نشان میدهم؟ آیا تو همانی خواهی بود که حالا هستی؟ آیا من میتوانم آنچه باشم که تو میخواهی؟ به خودم فکر میکنم. به خواستههایم. به داشته هایم. به تو.
آیا من میتوانم خواسته ات را تامین کنم. به خودم میگویم تو وظیفه داری هر چه میخواهد را به هر شکل مشروعی شده به دست بیاوری و در اختیارش بگذاری. اگر آنچه به من گفتی و کمترین باشد من چه کنم. آیا از عهده تعهد برمیآیم. وقتی فروشنده قیمتش را گفت، دلم لرزید، یخ کردم. دلم هوری ریخت. گفتم توکل بر خدا. اگر خدای من است که خودش میداند چه تقدیر کند برایم. قبل از ورود به مغازه چه فکرهایی که از سر نگذراندم. گفتم میخرم. کادو میکنم. به تو هدیه میکنم و به پولش فکر نمیکنم. اما این بار همه جیبهایم را دست بردم. همه پولها را روی هم گذاشتم باز هم نصف قیمتش هم نشد. یکی از بچه ها گفت مریض بودی با دختری دوست شدی که انقدر خوش اشتهاست. ولی من بی توجه به حرفشان به تو فکر میکردم. به اینکه من برای دوست داشتن تو حاضرم بهای این دوست داشتن را بپردازم. این چند هزار تومان فدای یک تار موی تو.
میدانم که اگر میخریدم، تو پولش را به زور هم که شده به من میدادی. حال هر چه دیگران میخواهند بگویند. بگویند تو از الان شروع کرده ای به تیغ زدن من. بگویند ماشین من اندازه صندوق عقب اتومبیل شما هم نمیشود. بگویند که خانه ما حیاط خلوت خانه شما هم نیست. بگویند بهای تمام لباس های تن من یک بار آرایش کردن تو هم نمیشود.
بگذار بگویند. خدا بهتر از آنها از من و تو میداند دارد. خدا میداند چقدر وجودم تمنای تو را دارد. خدا خودش تو را مقابلم قرار داد دوست داشتنی ترینم. نازنینم. مهربان.
حس لمس تو یک باغ زیباست. کاش صورتنت عریان بود. دوست داشتم وقتی دست به گونههایت میکشم، هیچ چیز میان دست من و صورتت نباشد. دوست داشتم ببوسمت. با تمام وجود به آغوشت بکشم. دوست داشتم با هم بودن را با تمام وجود حس کنم. دوست دارم ببویمت.
قول دادم عاشقت نشوم. هنوز هم سر قولم هستم. تو هم قول منو قبول کن.
باشه؟ قبووووووووووول؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Tags: آغوش, ابی, بانو, تصویر, حوا, دختران و پسران, عشق, عطر سخاوت, معاشقه, گلدون رفاقت, گیسو