مناسبت ها

You are currently browsing the archive for the مناسبت ها category.

خیلی سخته که تو روز مادر، خانواده ای مادرش رو از دست بده

Tags: , , , ,

میدونم که خوب میخندونم. خیلی ها هم میدونن که اگه کسی غمی تو دلش باشه توی پنج دقیقه به قهقهه میندازمش. میدونم که خیلی ها میدونن اونایی که معمولا شادن خودشون یه غم و ناراحتی ته دلشون هست که همیشه سعی میکنن با اون خنده بپوشوننش. یه جورایی من این جوری ام.

تا چند دقیقه پیش ۳۰ اردیبهشت بود یعنی سالگرد تولد من. به ظاهر شاد و خوشحال. اما مدام خنده ها و غم ها و ناراحتی و بغض ها و گریه های کسی به یادم میومد. باز سعی میکردم فراموش کنم یا بیخیال بشم. سی ام گذشت و ازش خبری نشد.

حالا کسی نیست که غم و غصه و ناراحتی و آوار رو توی چهره من تماشا کنه. خودم هستم و خودم و منتظر

Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

نمایشگاه کتاب. جمعیتی که مثل سیل روانه کتاب ها می شوند. انبوه غرفه هایی که هر کتابی از هر انتشاراتی را می فروشند. نمایشگاه کتاب. شوی دخترها و پسرها. بیست و سومین نمایشگاه کتاب تهران. گوینده مدام از مردم انقلابی میخواهد که حجاب و شئونات اسلامی خود را رعایت کنند. انگار چند روز پیش هم یک عده ریخته بودند و شعارهایی علیه بدحجابی های مردم در نمایشگاه میدادند و درگیری شده بود.

نمایشگاه کتاب. غرفه های انتشارات دفتر آیت الله صانعی و آیت الله منتظری جمع شده بود. نمایشگاه کتاب مانده بود و انبوهی از غرفه هایی که تو را به این فکر وا میداشت که آیا واقعا آمده ای نمایشگاه کتاب یا آمده ای نمایشگاه فروش کتاب و محصولات مذهبی. شبستان مصلی تهران پر بود از کتاب های مذهبی. کتاب هایی که بالاخره باید یک ربطی به مذهب داشته باشد. هر کتابی را راحت پیدا میکردی. خودت را به زحمت نمی اندازی که در صف منتظر بمانی تا از راهنمایان بپرسی و در سیستم اسم کتابی که میخواهی را وارد کند و بنده خدا بعد چند روز که حسابی کار کرده و حتی سرش را هم قدری خارش نداده است به اشتباه کلمه ای یا شماره ای به تو اشتباه بگوید و چند ساعتی گیج و گنگ نمایشگاه را بچرخی تا شاید آن کتابی که میخواهی را بیابی.

نمایشگاه کتاب است دیگر. کاری نمی شود کرد. هم نمایشگاه است و هم مصلی. هم نمایشگاه است و هم وعده گاه دیدار. هم نمایشگاه است و هم کارگاه ساختمانی و گرد و خاک و سیمانی که به حلقت می رود و در سینه و روده و شکمت بتون آرمه می سازی. نمایشگاه کتاب است دیگر چه می شود کرد. جالب است که بین المللی هم هست. جالب تر اینکه این نمایشگاه با راسته کتاب فروشان خیابان انقلاب که چند خیابان پایین تر است تفاوتی نمی کند. ما هم چیزی نمی گوییم. مبارک است ان شاء الله این نمایشگاه کتابی که هر چه میخواهی میتوانی از هر غرفه ای کتاب مذهبی بیابی. کتاب های مذهبی با فروشندگان قرتی و فشن. فروشندگانی که خوب در این چند وقته با هم رفیق شده اند و شب ها همدیگر را تا منزل می رسانند! Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , ,

رفته بودیم انزلی. بعد از دهکده ساحلی رفتیم خونه آقای قاضوی موندیم. خوش گذشت. خیلی سیر خوردم. اما از خونه شون پامو اون طرف تر نذاشتم. فکر کنم همون هفتم حدود ظهر بود که راه افتادیم. از جاده قدیم رشت قزوین برگشتیم. توی راه گیر کردیم. درست تو گردنه های کوهین بود که موندیم. برف و کولاک شدید بود. من هی مجبور میشدم پیاده بشم و ماشین رو هول بدم.

تو تلویزیون مدام میگفت که مامورین راهداری و راهنمایی رانندگی تو جاده های کشور مستقر هستن که اگه مشکلی پیش اومد کمک کنن. ما تو جاده هیچ پلیسی ندیدم. وقتی داشتیم از برف و کولاک در میرفتیم فقط چندتا مامور راهداری رو دیدیم که داشتن جاده رو پاک میکردن. البته از طرف قزوین اومده بودن. در حالی که از راهداری لوشان اثری نبود. به هر حال جاده پر از ماشین بود و خیلی ها مدام باید پیاده میشدن تا هول بدن فکر میکنم دست کم ۵۰۰ تا ماشین تو مسیر رشت به قزوین گیر کرده بودن و در طرف مقابل بیشتر از ۱۰۰۰ماشین تو جاده پشت سر هم ایستاده بودن و ترافیک وحشتناکی درست کرده بودن.

بدنم یخ کرده بود. دستام از سرما کاملا سرخ شده بود. لرز کرده بودم. تنم کرخت شده بود. کاملا سرمازده شده بودم. بیست کیلومتر راه از این طرف کوهین تا اون طرفش رو توی چهار ساعت طی کردیم. نمیدونم چطور هی مسئولین میان میگن ما فلان کارها رو کردیم یا میکنیم. ما که چیزی ندیدیم. یعنی حساب کنید از ساعت دوازده که از رشت بیرون زدیم ساعت ده شب رسیدیم تهران. انگار عزیزان دل برادر یادشون رفته که چند نفر یکی دوسال پیش تو جاده قزوین به زنجان به خاطر همین ندانم کاری های راهداری قبل از رسیدن به مقصد راهی قبرستان شدند.

جالب ترین قسمت ماجرا تو جاده زمانی بود که ماشین های راهداری اومدن. یک کامیون شن میریخت. ماشین پشت سریش میومد و برفها و شن ها رو پارو میکرد و میزد کنار جاده. یعنی در اصل هیچی به هیچی. جالب ترش هم این بود که تو مسیر و به خصوص تو استان گیلان بنر هایی رو میدیدیم که تشریف فرمایی جناب دکتر بهبهانی وزیر محترم راه و ترابری به استان گیلان به خاطر افتتاح بزرگراه رو خیر مقدم گفته بودن و از اون جالب تر این بود که هیچ راهی بین جاده قدیم و اتوبان و هیچ تابلویی وجود نداشت که مردم بفهمن چطوری و از کجا باید به سمت شهر بعدی حرکت کنن. البته از حق نگذریم که یه راه خاکی ماشینا پیدا کرده بودن به طول دویست متر که جاده رو به اتوبان وصل میکرد. اونم فکر کنم حدود بیست کیلومتر بعد از سد سفید رود به سمت تهران بود که ماشینا سعی میکردن از جاده فرار کنن.

فردا صبحش که تلویزیون رو روشن کردم میگفت با تلاش مامورین راهداری و راهنمایی رانندگی راه باز شده. البته من که پلیسی ندیدم. فکر نمیکنم دیگران هم دیده باشن. مامورین راهداری هم به ده نفر در طول مسیر نمیرسیدن. تمام افرادی که تو ماشین ما بودن میگفتن خدا بیامرزه پدر شهرداری و قالیباف رو که قبل از زمستون همه کاری کرده که اگه برف اومد مردم گیر نکنن. اما تو این جاده که دوساعته برف گرفته یه نفر رو ندیدیم بیاد بخواد راه رو باز کنه.

تمام این نوشته برای این بود که بگم ما مردم بهتره به جای اینکه بشینیم حرف های صدتا یه غاز بزنیم بریم کار کنیم چون سال همت مضاعف کار مضاعف هست. البته پارسال هم سال اصلاح الگوی مصرف بود که خیلی ها به جای اینکه این سال رو درست بین مردم جا بندازن همایش های آنچنانی برگزار کردن و کتاب های آنچنانی چاپ کردن که به مردم بگن اصلاح الگوی مصرف چی هست در حالی که خودشون کلی ریخت و پاش کردن. البته کم کردن حقوق و ندادن اضافه کار کارمندا هم جزو کارهایی بود که به اسم سال اصلاح الگوی مصرف انجام شد.

امسال هم از همین اولش شروع شده تحریف عنوان امسال و خیلی ها به جای همت و کار مضاعف به حرف زدن های مضاعف دارن می پردازن. تا سیصد و پنجاه روز آینده ببینیم چه گلی میخوان به سرمون بزنن البته اگه زنده بودیم.

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

یک جمله قدیمی: مرگ عزیز خیلی سخته

بابابزرگ عزیز من از دنیا رفته. ولی من فکر می کنم جای خیلی بهتری رفته. سرطان از پا درآوردش در حالی که خیلی سرحال و شنگول بود.

من نتونستم تا الان گریه کنم. بقیه نوه ها میگن که تو چرا گریه نمی کنی. من هنوز هم گریه نکردم. نوه اول بودم.
خودم نمیدونم چرا ولی خوب گریه نکردم. فقط تو زندگیم برای مرگ یک نفر گریه کردم و اون مهران بود.

گریه نکردم شاید فکر میکنم بابا فخرالدین با مرگش از شر سرطانی که تمام وجودش رو احاطه کرده بود راحت شد.

دردی نکشید. باحال بود. انسان شوخی که تحمل ناراحتی کسی رو نداشت و اون رو به هر شکلی به خنده وا میداشت. حتی با اینکه خودش درگیر بیماری بود ولی دیگران همیشه خاطراتی خوش ازش به یاد دارن.

باحال بود که مردم توی مراسم ختمش گاهی به یاد شوخی هاش میفتادن و می خندیدن.

جالب بود که برای یک آدم غیر معروف حدود ۱۰۰۰ نفر مهمان برای مراسم ختم بیاد.

دوستش دارم و می دونم مثل اون در زندگیم تکرار نخواهد شد.

گریه کردنم فایده ای نداره و باید شروع کنم به تهیه مقدمات کتاب خاطراتش از شهربانی که می خواست بعد از مرگش منتشر بشه.

پدربزرگ با همه خوبی ها و بدی هاش تونست که در روز خوبی از دنیا بره و دیگران ازش راضی باشن.
خدا کنه ما هم همین طور باشیم.

به قول خودش که قسم می خورد (به جدم فاطمه زهرا) حالا من قسم میخورم که مهمان خانه مادرش فاطمه زهرا(س) و پدرش علی(ع) هست.

امیدوارم تو خونه خودت خوش باشی بابا فخرالدین

اگه گذرتون به بهشت زهرا افتاد به این آدرس هم سر بزنید و فاتحه ای بفرستید.
سیدفخرالدین میرسنجری
صاحبخانه قطعه ۲۵۸ ردیف ۴۴ شماره ۲

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

فرنوش و حنیف عزیز دختر دار شدن. یعنی اینکه من هم عمو شدم و هم دایی. با اینکه خبرا به من دیر می رسه و اینترنت هست که آدما رو به هم وصل میکنه اما خیلی خوشحالم که عمو و دایی شدم. برای فرنوش و حنیف و فرنیک کوچولوی عزیز آرزوی بهترین ها رو دارم.

Tags: , , , , , ,

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , , , ,

« Older entries