ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشهای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل
You are currently browsing the archive for the ادبیات category.
Tags: آتش, تفال, جمال, جمیل, حافظ, رخت, سبز پوشان, سبزپوشان, سلسبیل, عشق, قتیل, لب, ناوک
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را
Tags: ابوالعجايب, توتیا, خدا, دوزخ, سحاب, علی, قسم, مسکین, نسیم, هله, هما, پادشاهی, گدا
مار در قفس آهنین گذاشته می شود،
همان جا که فرزندان هفت پادشاه برده شده اند
از قعر جهنم، اجداد و پدران خارج خواهند شد
تا ثمره مرگ و بحران را نبینند، نخواهند مرد
————————————————-
روباه، بدون سروصدا برگزیده خواهد شد
جمعیت مقدس را با نان جو وادار به صد جوع می کند
فرد بسیار نزدیک به خروس، رفتار ستمگرانه ای خواهد داشت
در حالی که بر گلوی مردان بزرگ پای می گذارند
————————————————-
کتاب آخرین اکتشافات نستراداموس/ انتشارات صفی علیشاه/ چاپ سال ۱۳۷۷
Tags: انتشارات, اکتشافات, بحران, جهنم, جوان, خروس, رباعی, روباه, قفس, مار, مرگ, مقدس, نستراداموس, نوستراداموس, پادشاه, پیشگویی, کتاب
جز این سوی سوء
می خواهم قاصدکی شوم تا باد مرا به هر سو بپروازد. ولی با تو بانو
نه هلیا! برای آنها قمار بهتر است. آنها تا سحر بیدار می نشینند، تکرار می کنند و دلگیر می شوند. همه باختند.
بخواب هلیا! بس است! راهی ست که رفته ییم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟ بیست سال از آن روزی گذشته است که من شهرم را از دیدگاه تازه یی به یاد سپردم.
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم / نادر ابراهیمی / صفحه ۴۱ / انتشارات روزبهان / چاپ هفدهم
Tags: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم, باران, سحر, شهر, قمار, نادر ابراهیمی, هلیا, کتاب
من دلم آغوش می خواهد، دلم بوسه می خواهد. دلم تو را می خواهد و فقط تو را.
من همانم که بودم. من همانی هستم که می بینی. هم همانی که هستم پشت فرمان و هم پشت گوشی.
من تو را فقط به خاطر تو می خواهم.
اما وقتی که بوسه ها و آغوش های دیگران را می بینم وقتی می شنوم.
آن وقت است که چشمانم می بارد. حسودی می کردم.
کاش اینها را هم می دیدی.
این دلم خالی می شود، وقتی نیستی. لعنت به این سیاست که کاش خون من هم ریخته میشد. کاش دیگر نبودم تا هی چشمم به گوشی باشد که کی آنتن بدهد و صدایت را بشنوم. کاش این اس ام اس قطع نبود و هی زیر و روی تلویزیون نمی نوشت پیامک بفرستید و من هم دلم تنگ بشود برای SMS زدن به تو. خواندن اس ام اس های تو.
کاش آدم بودم و وقتی به تو می گفتم حوا چطوره نمی گفتی حوایی وجود نداره. کاش همین چشمان خیسم را می دیدی. کاش همین هوا و هوس و شهوت ها را هم می دیدی. همین ها که هر وقت می آیند از تو فرار می کنم. فرارم از آن است که تو را دوست دارم. نمی خواهم این سدی شود در برابر دوست داشتن های تو و من.
کاش صورتم، وجودم و روانم بیش از سه بوسه از تو یادگاری داشت.
همین حالا دلم می لرزد. پای چشمم چیزی جمع شده است که نمی دانم اسمم چیست. وقتی که می بارد می گویند اشک.
الان دارم فحش می خورم. کاش میشد من هم فحش بدهم.
لعنت به این سیاست. لعنت به این طعم قدرت که زیر دندان خیلی ها مزه می کند و خواسته و ناخواسته ما را از هم می راند.
کاش حتی یک بار برای یک دقیقه تو را از روبرو در آغوش می گرفتم و می فشردم. کاش همان یک ثانیه مقابل در ظهیرالدوله بیشتر بود و تو تکرارش می کردی.
کاش میشد همین حالا بودی و می بوسیدمت.
کاش این گرمای چشمانم را دستان سردت آرام می کرد و دلم آرام می گرفت بانو
Tags: SMS, آغوش, بانو, بوسه, حوا, سیاست, ظهیرالدوله, عشق, فحش, چشم
بود آیا که در میکدهها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژهها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند