طنز
You are currently browsing the archive for the طنز category.
نمایشگاه کتاب. جمعیتی که مثل سیل روانه کتاب ها می شوند. انبوه غرفه هایی که هر کتابی از هر انتشاراتی را می فروشند. نمایشگاه کتاب. شوی دخترها و پسرها. بیست و سومین نمایشگاه کتاب تهران. گوینده مدام از مردم انقلابی میخواهد که حجاب و شئونات اسلامی خود را رعایت کنند. انگار چند روز پیش هم یک عده ریخته بودند و شعارهایی علیه بدحجابی های مردم در نمایشگاه میدادند و درگیری شده بود.
نمایشگاه کتاب. غرفه های انتشارات دفتر آیت الله صانعی و آیت الله منتظری جمع شده بود. نمایشگاه کتاب مانده بود و انبوهی از غرفه هایی که تو را به این فکر وا میداشت که آیا واقعا آمده ای نمایشگاه کتاب یا آمده ای نمایشگاه فروش کتاب و محصولات مذهبی. شبستان مصلی تهران پر بود از کتاب های مذهبی. کتاب هایی که بالاخره باید یک ربطی به مذهب داشته باشد. هر کتابی را راحت پیدا میکردی. خودت را به زحمت نمی اندازی که در صف منتظر بمانی تا از راهنمایان بپرسی و در سیستم اسم کتابی که میخواهی را وارد کند و بنده خدا بعد چند روز که حسابی کار کرده و حتی سرش را هم قدری خارش نداده است به اشتباه کلمه ای یا شماره ای به تو اشتباه بگوید و چند ساعتی گیج و گنگ نمایشگاه را بچرخی تا شاید آن کتابی که میخواهی را بیابی.
نمایشگاه کتاب است دیگر. کاری نمی شود کرد. هم نمایشگاه است و هم مصلی. هم نمایشگاه است و هم وعده گاه دیدار. هم نمایشگاه است و هم کارگاه ساختمانی و گرد و خاک و سیمانی که به حلقت می رود و در سینه و روده و شکمت بتون آرمه می سازی. نمایشگاه کتاب است دیگر چه می شود کرد. جالب است که بین المللی هم هست. جالب تر اینکه این نمایشگاه با راسته کتاب فروشان خیابان انقلاب که چند خیابان پایین تر است تفاوتی نمی کند. ما هم چیزی نمی گوییم. مبارک است ان شاء الله این نمایشگاه کتابی که هر چه میخواهی میتوانی از هر غرفه ای کتاب مذهبی بیابی. کتاب های مذهبی با فروشندگان قرتی و فشن. فروشندگانی که خوب در این چند وقته با هم رفیق شده اند و شب ها همدیگر را تا منزل می رسانند! Read the rest of this entry »
Tags: اسراف, حجاب, دستشویی, شئونات اسلامی, غرفه, مترو, مذهب, نظافت, نمایشگاه, کتاب, گینس
چشم، چشم را نمیبیند؛ دست ها در جیب است
نگه نمیدارد تاکسی ، همه دربست میخواهند مسافر را
نگه جز نوک بینی دید، همان را هم نمیتانی
که برف است و کولاک است
وگر ترمز زنی پیش پای مسافر
با دست دماغی در میآورد پاره پولی از بغل بیرون
که شکم ها سخت سوراخ است
همان چیز بد بو کز بدن آید برون ابری شود تاریک
چو ایستد، چشمانت شود سرخ و سرت میرود گیج
زور زیاد کاینست، پس دیگر چه داری انتظار
ز فرهنگ غریبه یا آشنا؟
Read the rest of this entry »
Tags: بانک, برف, بهار, بهاران, بی پول, ترمز, توبیخ, حقوق, زمستان است, شعر, طنز, عزرائیل, قرعه, قسط, مالیات, مدیر, مسافر, مهدی اخوان ثالث, پول, پولدار, پیتزا, کولاک
کارمون شده مرثیه سرایی برای درگذشته ها. خوب پس با این حساب چی بنویسم برای منوچهر احترامی که فوت کرده؟!
یادمه دو سه سال پیش کتاب بچه ها من هم بازی رو از غرفه گل آقا گرفته بودم و ازش که همون جا نشسته بود خواستم تا برام امضا کنه. بهش گفتم کاش مجموعه کتاب های حسنی رو که بچه بودم برام خوانده بودن و حفظ بودم رو میاوردم تا امضا کنه. ناراحت شد گفت اگه اونا رو میاوردی دعوات می کردم.
حالا هم یک ضدحال بزرگ خوردم. خاطره همه کودکانی که تو ده سال اول بعد از انقلاب به دنیا اومده رفته اون دنیا. حالا مثل بقیه که بعد فوتشون انگشت حسرت گزیدیم و مرثیه نوشتیم، برای احترامی هم داریم همین کار رو می کنیم.
عنوان بعضی از کتابهای احترامی که من می خواندم:
دویدم و دویدم
حسنی نگو یه دسته گل
گربه ی من نازنازیه همه ش به فکر بازیه
دزده و مرغ فلفلی
Tags: امضا, انقلاب, بچه, حسنی, حسنی نگو یه دسته گل, دزده و مرغ فلفلی, دعوا, دویدم و دویدم, غرفه, مرثیه, منوچهر احترامی, کتاب, گربه من نازنازیه همه ش به فکر بازیه, گل آقا
روی این لینک توپ که سایت تابناک گذاشته کلیک کنید و حالش رو ببرید.
البته لینکش رو پیام برام فرستاده بود که وقتی فهمید بدون ذکر منبع فرستنده گذاشتم شاکی شد.
حالا برای اینکه دلش نشکنه اسمش رو توی این مطلب اضافه کردم.
بفرما پیام جون حالا راضی شدی؟
Tags: تابناک, سایت, مجلس هفتم, گزارش تصویری
می دونی مار از پونه بدش میاد جلوی لونه اش سبز میشه یعنی چی؟
یک روز غذا بردم سر کار تا بخورم، لوبیاپلو بود.
برگشتم خونه و برای فردا در یخچال رو باز کردم، دیدم لوبیاپلو مونده و باز خوردم.
گفتم ایشالا که فردا چیز دیگه ای می خورم.
اما این بار هم لوبیاپلو بود.
به هرحال فردای اون روز اومدم برم سرکار، غذا این بار ماکارونی بود.
ریختم توی ظرف تا ببرم سر کار، وسط راه یادم افتاد که غذا رو جا گذاشتم.
به خونه زنگ زدم که غذا رو یادم رفته.
بابام زنگ زد بهم که غذا داری یا نه؟
رستوران اداره غذا لوبیاپلو دادن. میخوای برات بیارم؟
گفتم نه.
قیافه ام شده لوبیاپلو.
رفتم تا رستوران محل کار تا غذا بخورم.
یک نخود غذا آورد.خوشم نیومد و با دعوا اومدم بیرون.
بچه ها گفتن غذا زیاده.
بیا بخور.
من رفتم و نشستم تا غذا بخورم.
فکر می کنید غذای اونا چی بود؟!
لوبیاپلو
Tags: اداره, بابام, رستوران, زنگ, ضرب المثل, غذا, فردا, لوبیا پلو, لوبیاپلو, مار, ماکارونی, پونه, یخچال

دیشب اخبار تلویزیون گفت که عشق باعث ترشح نوعی ماده شیمیایی در مغز میشه که خاصیت درمانی و آرامش بخشی داره که انگار از آلزایمر و هزار جور درد و مرض دیگه جلوگیری میکنه.
در راستای همین نکته و تاکید بر اینکه اینجانب چند وقته عاشق نشدم و خیلی دوست دارم بزرگ که شدم آلزایمر نگیرم و با عنایت به اینکه تازگیها تنبان نو خریده ام، از کلیه دوشیزگان قدبلند زیباروی واجد شرایط زیر تقاضا دارم تقاضانامهها و رزومه خود را جهت ربودن دل بنده به صورت پیغام در قسمت نظرات یا به وسیله ایمیل به همان نشانی که آن بالا سمت راست درج شده است بفرستند.
بدیهی است پس از انجام بررسیهای کامل، نام افراد دارای صلاحیت به وسیله همین تریبون اعلام خواهد شد.
نکته: ما تو کارمون پارتی بازی نداریم، یعنی لطفا از قرار دادن پول نقد در نامه یا پیغام خود بپرهیزید و هی نگید ما فامیل فلانی هستیم.
شرایط پذیرش:
۱٫ سن بالاتر از ۱۸سال و کمتر از ۲۲سال باشد.
۲٫ قد کمتر ۱۶۵سانتیمتر و بالاتر از ۱۷۵سانتیمتر نباشد.
۳٫ افراد خیلی ترکهای و زیادی چاق قابل پذیرش نیستند. (چون من حوصله رژیم چاقی و کلاس لاغری ندارم)
۴٫ هر وقت من خواستم میریم هر رستورانی که من گفتم. آبگوشت، کوفته، کلهپاچه و میرزاقاسمی با کلی سیرترشی دوست دارم.
۵٫ اهل کادو خریدن و هر روز لاو ترکوندن نیستم.
۶٫ اگر خدای نکرده، زبانم لال، خدا اون روز زو نیاره که ازدواج کردم و وبال گردنم شدی، مامانم اینا و مامانت اینا نداریم. خوشم نمیاد.
۷٫ عمراً نفقه بدم. چهاردهتا هم بیشتر مهر نمیکنم.
۸٫ باید یک جایی کار کنی، یک کاری هم واسه عصر من گیر میاری چون حوصله مسافرکشی و رانندگی ندارم.
۹٫ بابات باید پولدار باشه تا من در صورت لزوم بتونم بتیغمش.
۱۰٫ پول اضافی ندارم بایت پوشک کامل بچه بدم. میری کهنه و لاستیک میخری، خودت میشوری.
۱۱٫ به مامانت میگی سیسمونی خوب بیاره.
۱۲٫ باید خوشگل باشی چون پول واسه لوازم آرایش نمیدم.
۱۳٫ موهای وزوزی نباید داشته باشی، چون نرمکننده ایرانی الآن شیشهای هزار تومن شده.
۱۴٫ موهای خرمایی و مشکی رو ترجیه میدم.
۱۵٫ نباید ورزشکار باشی چون هر وقت دوست داشتم، میخوام بزنمت.
۱۶٫ اگه سر کار بری یا کاری داشته باشی نباید دیرتر از ۵ خونه باشی.
۱۷٫ از الان باید کلاس آیروبیک بری تا چندسال دیگه بد هیکل نشی، پولشم از بابات بگیر. من ۱۰سال دیگه زن شکم گنده نمیخوام.
۱۸٫ باید فال قهوه بلد باشی بگیری، چون من دوست دارم.
۱۹٫ مانتوی تنگ نمیپوشی.
۲۰٫ دوستات رو هم هر روز نمیاری خونه. فهمیدی.
۲۱٫ یک ماشین ظرفشویی هم قاطی جاهازت بذار. دوست ندارم پوستم خراب بشه.
۲۲٫ لازم نیست واسه یک خونه ۵۰متری، جاهاز خونه ۲۰۰متری بخری.
۲۳٫ من مبل تختخواب شو دوست دارم.
حالا یک وقت دیدی حسابی خرم کردی و هیچ کدومش رو ازت نخواستم.
امروز روز خیلی تلخی برایم خواهد بود. خیلی تلخ تر از اون که بنویسم. شاعری که بسیار دوستش دارم و آرزوی دیدنش را داشتم به قول پرویز شاپور امروز صبح دم اذان از در خروج زندگی رد شد. از امروز ولع خواندن شعرها و نوشتههای عمران صلاحی در وجودم بیشتر میشود. شعر زیر از معروف ترین سروده های مرحوم صلاحی است. شاعر مهربانی که مثل گفته اون آگهی برای همه سنین، همه سلیقهها بود.
خونه بهار
کمک کنید هولش بدیم ، چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ، ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره
بلکه یه شب با دیدنش ، وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه بهار کدوم وره
تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کورشده
برگ درخت باغمون ، زباله سوپور شده
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دورشده
کاش تو فضای شهرمون ، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه بهار کدوم وره
کنار تنگ ماهی ها ، گربه رو نازش می کنم
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنم
آخر خط که می رسیم ، خط رو درازش می کنیم
آهای فلک که گردنت ، از همه مون درازتره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه بهار کدوم وره
Tags: ستاره, شعر, عمران صلاحی, مرگ, پرویز شاپور