داستان
You are currently browsing the archive for the داستان category.
نه هلیا! برای آنها قمار بهتر است. آنها تا سحر بیدار می نشینند، تکرار می کنند و دلگیر می شوند. همه باختند.
بخواب هلیا! بس است! راهی ست که رفته ییم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟ بیست سال از آن روزی گذشته است که من شهرم را از دیدگاه تازه یی به یاد سپردم.
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم / نادر ابراهیمی / صفحه ۴۱ / انتشارات روزبهان / چاپ هفدهم
Tags: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم, باران, سحر, شهر, قمار, نادر ابراهیمی, هلیا, کتاب
کارمون شده مرثیه سرایی برای درگذشته ها. خوب پس با این حساب چی بنویسم برای منوچهر احترامی که فوت کرده؟!
یادمه دو سه سال پیش کتاب بچه ها من هم بازی رو از غرفه گل آقا گرفته بودم و ازش که همون جا نشسته بود خواستم تا برام امضا کنه. بهش گفتم کاش مجموعه کتاب های حسنی رو که بچه بودم برام خوانده بودن و حفظ بودم رو میاوردم تا امضا کنه. ناراحت شد گفت اگه اونا رو میاوردی دعوات می کردم.
حالا هم یک ضدحال بزرگ خوردم. خاطره همه کودکانی که تو ده سال اول بعد از انقلاب به دنیا اومده رفته اون دنیا. حالا مثل بقیه که بعد فوتشون انگشت حسرت گزیدیم و مرثیه نوشتیم، برای احترامی هم داریم همین کار رو می کنیم.
عنوان بعضی از کتابهای احترامی که من می خواندم:
دویدم و دویدم
حسنی نگو یه دسته گل
گربه ی من نازنازیه همه ش به فکر بازیه
دزده و مرغ فلفلی
Tags: امضا, انقلاب, بچه, حسنی, حسنی نگو یه دسته گل, دزده و مرغ فلفلی, دعوا, دویدم و دویدم, غرفه, مرثیه, منوچهر احترامی, کتاب, گربه من نازنازیه همه ش به فکر بازیه, گل آقا
دختر روی پله قطار نشسته بود. نگاهش می کردم. چشماش قرمز شده بود و سعی میکرد نگاهش رو از من مخفی کنه.
دست به چشماش میکشید. اشکهاش رو پاک کرد. زیپ کیفش رو باز کرد. یک شاخه گل سرخ درآورد و گذاشت کنار پلهای که نشسته بود. بلند شد و رفت کنار در ایستاد.
در باز شد. دختر رفت. هر کسی که رد میشد به اون شاخه گل سرخ نگاه میکرد، چیزی میگفت و میرفت.
یک آقایی از پلهها پایین اومد. موهای جوگندمی داشت. گل رو برداشت و از در بیرون رفت. گل رو بو میکرد. گل سرخ بوی فراق میداد.
شب شده بود. سوار قطار بودم بازهم. توی یکی از ایستگاهها دختر و پسری کنار هم نشسته بودن. صحبت میکردن و من لابهلای فشار جمعیت گل رزی رو توی دستای دختر میدیدم که نگاهش دوخته شده بود به لبهای پسر.
Tags: ایستگاه, جمعیت, جوگندمی, رز, زیپ, قسم, قطار, مترو, مو, نام, کفش, گل, گل سرخ
زندگی ما آدمها مثل یک عاشقانه آرام و پر از تعلیق هست.
عاشقانههایی که دلدادهها جای دنج و خلوتی برای معاشقه ندارند. وقتی نجوا میکنیم، افسوس میخوریم برای یک معاشقه آرام.
اما کتاب داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد، آرزویی است که خیلی از عاشقان ایرانی دارند. آرزوی یک معاشقه. یک دلدادگی. یک جنون.
دوست داریم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ بگوییم همانطور که در داستان نوشته است. دوست دارم بگویم آآآآآآآآآ.
بهم بگو که بهت بگم آآآآآآآآآآ.
همون طوری که باید دوستت داشته باشم میگم آآآآآآآآآآآآآ.
آآآآآآآآآآآآآآآآ
ای خدا چرا من توی این دنیا هر چی که به هر کی میگم یا مینویسم یا هرکاری که میکنم،هر کسی یک برداشتی میکنه. ای خدا به خودت قسم داری دیوونهام میکنی.
ای خدا آخه چرا من انقدر بدشانسم؟
Tags: آرام, افسوس, تعلیق, خرس, خرس های, داستان, داستان خرس های پاندا, داستان خرسهاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد, دیوونه, عاشقانه, پاندا
آسمان و زمین تاریک تاریک بود. ماه بود که مثل یک دایره سفید در دل سیاهی نشسته بود. اما نوری نداشت.
پسر راه میرفت با سایه اش که درخشان بود. دست دراز کرد تا سایه را بغل بگیرد. سایه رها شد. از پسر گذشت. پسرک سیاه به زمین قفل شده بود و میگریید.
Tags: آسمان, بغل, داستان, داستان کوتاه, زمین, سایه, سیاه, پسرک
یکی موبایل تو دستش بود و زار می زد.
از دور صدای آکاردئون میومد.
یک مادر و دختر سنگین وزن کنار هم راه می رفتن.
دختر می گفت باید رژیم بگیرم.
ماهی های سرخ حراج شده بودن، دانه ای ۱۰۰تومان.
یکی جوری نگاه می کرد که یعنی عیدی بده.
خوشم نمیاد از زنگ زدن های تکراری و گفتن این جمله: عیدتون مبارک.
از شدت سرما کاپشن و پلیور می پوشم.
تنهام.
هوای دو نفره و این دل تنها.
Tags: آکاردئون, دختر, رژیم, عیدی, ماهی, موبایل, هوای دونفره, پلیور, کاپشن