ادبیات
You are currently browsing the archive for the ادبیات category.
از سنگینی بار نگاه دختری زیبا می گریزم
وقتی به من چشم می دوزد
لب می بندد
نگاهش پر از خواهش است و شرم
نمیدانم چه گویم
نمیدانم چه کنم
تنها منم و دلی پر خواهش و
نگاهی گریزان
و خاطراتی خیس باران خورده
این بار
خواستن نتوانستن است
آی دختر
بکارت شرم را از چهره ام بردار
بگذار
دستت را بگیرم
حواسم غرق بوسه های هوسبارت شود
بگذار سر بر سینه ات بگذارم
روزی، هفته ای، اردی بهشتی، زمستانی، سالی
آسوده بخوابم
آسایشم باش
پر از تشویشم
قلبم می نوازد ناکوک ترین ساز جهان را
طره موهایت
بوی تنت
خراباتی ام
پیاله ای بیار
جرعه ای باران بزنیم
شب ما کوتاه تر از سپیده صبح است
Tags: باران, بوسه, بکارت, خرابات, دختر, زیبا, ساز, سپیده, شرم, شعر, صبح, طره, غرق, مو, پیاله
سلام بانو
بیا از کنار این خیابان آشنا
پیاده راه برویم
تا آن خیابان یک طرفه
قدم هایمان را با هم
بنوازیم بر این سنگ فرش رنگ به رنگ
رنگ و رو رفته
بیا بدویم، لی لی برویم، بپریم، شادی کنیم و مثل کودکان
تو به ریش یکی در میان من بخندی و من به ریش نداشته تو
بعد رو به روی این ماشین ها دست به دست هم خاطره بودن هایمان را جولان می دهیم
اصلا بیا تا خود سینما مسابقه دو بگذاریم
برویم پسر من، دختر تو را ببینیم
می گویند از افطار تا سحر سینما ها نیم بهاست
مثل خاطرات سه شنبه هایمان
سرت را روی شانه ام بگذار تا عطر موهایت را ببوسم
بیا به افتخار مهمانی خدا
ما هم یک لیوان آب طالبی بخوریم
از کجا معلوم
شاید آدم و حوا هم
مثل من و تو عاشقانه هایشان را با یک لیوان آب طالبی تگری قسمت کرده بودند
حوا
بانوی من
بیا برویم
…
Tags: آب طالبی, بانو, حوا, خیابان, رنگ, سه شنبه, عاشقانه
| مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد |
|
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد |
| برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز |
|
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد |
| عارفی کو که کند فهم زبان سوسن |
|
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد |
| مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من |
|
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد |
| لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح |
|
داغ دل بود به امید دوا بازآمد |
| چشم من در ره این قافله راه بماند |
|
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد |
| گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست |
|
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد |
Tags: آدم, تفال, حافظ, حوا, صبا, فال حافظ, مژده
از پس تپش های بی پایان دلم بر نمی آیم
دل آشوبی دارم که اگر دریا بود
هیچ کشتی رویش دوام نمی آورد
هم میدانم هم نمیدانم این چه حس قریبی است
انتظار دیدن تو تماشا نظاره نگاه دیدار
برای آنگاه که نگاهت چشمانم را نوازش کند بانو
دل آشوب دارم دلهره دلدار دلنواز من
بغض میکنم، داغ میکنم
چشمانم گر میگیرد و تنم از حرارت آفتاب عالم تاب
که نمیدانم تو اینک کجای این عالم کوچک این زمینی بانو حوا
خیالم تویی نگاهم تویی صدایم تویی هوایم تویی غذایم تویی قضایم تویی بانوی من باش
لیلی من باش شیرین من باش تهمینه ام باش حوای من باش
دلم آشوب است بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو بانو
Tags: آشوب, آفتاب, بانو, بغض, تهمینه, تپش, حرارت, حوا, دل, دل آشوب, دل نواز, دلدار, شیرین, قریب, قضا, لیلی, نظاره, نگاه, چشم, کشتی
نمایشگاه کتاب. جمعیتی که مثل سیل روانه کتاب ها می شوند. انبوه غرفه هایی که هر کتابی از هر انتشاراتی را می فروشند. نمایشگاه کتاب. شوی دخترها و پسرها. بیست و سومین نمایشگاه کتاب تهران. گوینده مدام از مردم انقلابی میخواهد که حجاب و شئونات اسلامی خود را رعایت کنند. انگار چند روز پیش هم یک عده ریخته بودند و شعارهایی علیه بدحجابی های مردم در نمایشگاه میدادند و درگیری شده بود.
نمایشگاه کتاب. غرفه های انتشارات دفتر آیت الله صانعی و آیت الله منتظری جمع شده بود. نمایشگاه کتاب مانده بود و انبوهی از غرفه هایی که تو را به این فکر وا میداشت که آیا واقعا آمده ای نمایشگاه کتاب یا آمده ای نمایشگاه فروش کتاب و محصولات مذهبی. شبستان مصلی تهران پر بود از کتاب های مذهبی. کتاب هایی که بالاخره باید یک ربطی به مذهب داشته باشد. هر کتابی را راحت پیدا میکردی. خودت را به زحمت نمی اندازی که در صف منتظر بمانی تا از راهنمایان بپرسی و در سیستم اسم کتابی که میخواهی را وارد کند و بنده خدا بعد چند روز که حسابی کار کرده و حتی سرش را هم قدری خارش نداده است به اشتباه کلمه ای یا شماره ای به تو اشتباه بگوید و چند ساعتی گیج و گنگ نمایشگاه را بچرخی تا شاید آن کتابی که میخواهی را بیابی.
نمایشگاه کتاب است دیگر. کاری نمی شود کرد. هم نمایشگاه است و هم مصلی. هم نمایشگاه است و هم وعده گاه دیدار. هم نمایشگاه است و هم کارگاه ساختمانی و گرد و خاک و سیمانی که به حلقت می رود و در سینه و روده و شکمت بتون آرمه می سازی. نمایشگاه کتاب است دیگر چه می شود کرد. جالب است که بین المللی هم هست. جالب تر اینکه این نمایشگاه با راسته کتاب فروشان خیابان انقلاب که چند خیابان پایین تر است تفاوتی نمی کند. ما هم چیزی نمی گوییم. مبارک است ان شاء الله این نمایشگاه کتابی که هر چه میخواهی میتوانی از هر غرفه ای کتاب مذهبی بیابی. کتاب های مذهبی با فروشندگان قرتی و فشن. فروشندگانی که خوب در این چند وقته با هم رفیق شده اند و شب ها همدیگر را تا منزل می رسانند! Read the rest of this entry »
Tags: اسراف, حجاب, دستشویی, شئونات اسلامی, غرفه, مترو, مذهب, نظافت, نمایشگاه, کتاب, گینس
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
به زیر دلق ملمع کمندها دارند
درازدستی این کوته آستینان بین
به خرمن دو جهان سر فرو نمیآرند
دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین
بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند
نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت یاران و همنشینان بین
اسیر عشق شدن چاره خلاص من است
ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفای همت پاکان و پاکدینان بین
Tags: تفال, حافظ, دماغ, شراب, شراب لعل, عشق, غزل, فال, لعل, همت