روزنامه نگاری

You are currently browsing the archive for the روزنامه نگاری category.

مزاح حاج بابایی با وزیر ارمنی: جمعیت دانش آموزانتان را افزایش دهید
وزیر آموزش و پرورش کشورمان در گپ و گفت دوستانه خود با وزیر علوم ارمنستان به مزاح به وی توصیه کرد برای افزایش جمعیت دانش آموزانشان که حدود ۴۵۰ هزار نفر است از ایده افزایش میزان موالید استفاده کنند.

به گزارش خبرنگار مهر، دیدار حمیدرضا حاجی بابایی و آرمن آشوتیان وزیر علوم و آموزش ارمنستان که صبح روز یکشنبه در وزارت آموزش و پرورش برگزار شد با حواشی جالبی روبرو بود که در ادامه می خوانید:

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , ,

میدونی من تو روزنامه ها و مجله ها هم آشنا دارم. میتونم صحبت کنم عکست رو بزنن رو جلد. سیصد تا چهارصد تومن هم بیشتر خرج نداره. تو این گرونی چاپ و کاغذ واسه اینکه عکست بزرگ بخوره رو یه مجله جدول پولی نیست. همینو اگه بخوای پوستر چاپ کنی حداقل یه تومن خرجت میشه. این شماره منو بزن تو گوشیت. هر وقت تصمیم گرفتی باهام تماس بگیر. کافیه عکست بره رو یه مجله. اون وقته که صداوسیما میفته دنبالت. حیفه که یه  آدم مثل تو که این همه کار کرده و این همه جایزه معتبر گرفته ناشناس بمونه.

این حرفا رو من نزدم. اینا رو دو نفری که کنارم نشسته بودن داشتن به هم میگفتن. اون نفری که میخواست عکسش بخوره یه کارایی کرده بود که جایزه گرفته بود. اونی هم که داشت پیشنهاد میداد میگفت کارش چیز دیگه ای هست و رفقاش این کارا رو میکنن. میگفت هیچ پولی از این راه گیرش نمیاد و داره ثواب میکنه فقط.

من داشتم میگفتم با خودم که ببین اوضاع رسانه ای ما به کجا رسیده که مجله ها برای پوشش هزینه هاشون به چه کارایی دست میزنن. شاید چرخ روزگار ما رو هم وادار کنه به کار چاق کنی. امیدوارم اون روز نرسه.

Tags: , , , , , , , , ,

نمایشگاه کتاب. جمعیتی که مثل سیل روانه کتاب ها می شوند. انبوه غرفه هایی که هر کتابی از هر انتشاراتی را می فروشند. نمایشگاه کتاب. شوی دخترها و پسرها. بیست و سومین نمایشگاه کتاب تهران. گوینده مدام از مردم انقلابی میخواهد که حجاب و شئونات اسلامی خود را رعایت کنند. انگار چند روز پیش هم یک عده ریخته بودند و شعارهایی علیه بدحجابی های مردم در نمایشگاه میدادند و درگیری شده بود.

نمایشگاه کتاب. غرفه های انتشارات دفتر آیت الله صانعی و آیت الله منتظری جمع شده بود. نمایشگاه کتاب مانده بود و انبوهی از غرفه هایی که تو را به این فکر وا میداشت که آیا واقعا آمده ای نمایشگاه کتاب یا آمده ای نمایشگاه فروش کتاب و محصولات مذهبی. شبستان مصلی تهران پر بود از کتاب های مذهبی. کتاب هایی که بالاخره باید یک ربطی به مذهب داشته باشد. هر کتابی را راحت پیدا میکردی. خودت را به زحمت نمی اندازی که در صف منتظر بمانی تا از راهنمایان بپرسی و در سیستم اسم کتابی که میخواهی را وارد کند و بنده خدا بعد چند روز که حسابی کار کرده و حتی سرش را هم قدری خارش نداده است به اشتباه کلمه ای یا شماره ای به تو اشتباه بگوید و چند ساعتی گیج و گنگ نمایشگاه را بچرخی تا شاید آن کتابی که میخواهی را بیابی.

نمایشگاه کتاب است دیگر. کاری نمی شود کرد. هم نمایشگاه است و هم مصلی. هم نمایشگاه است و هم وعده گاه دیدار. هم نمایشگاه است و هم کارگاه ساختمانی و گرد و خاک و سیمانی که به حلقت می رود و در سینه و روده و شکمت بتون آرمه می سازی. نمایشگاه کتاب است دیگر چه می شود کرد. جالب است که بین المللی هم هست. جالب تر اینکه این نمایشگاه با راسته کتاب فروشان خیابان انقلاب که چند خیابان پایین تر است تفاوتی نمی کند. ما هم چیزی نمی گوییم. مبارک است ان شاء الله این نمایشگاه کتابی که هر چه میخواهی میتوانی از هر غرفه ای کتاب مذهبی بیابی. کتاب های مذهبی با فروشندگان قرتی و فشن. فروشندگانی که خوب در این چند وقته با هم رفیق شده اند و شب ها همدیگر را تا منزل می رسانند! Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , ,

رفته بودیم انزلی. بعد از دهکده ساحلی رفتیم خونه آقای قاضوی موندیم. خوش گذشت. خیلی سیر خوردم. اما از خونه شون پامو اون طرف تر نذاشتم. فکر کنم همون هفتم حدود ظهر بود که راه افتادیم. از جاده قدیم رشت قزوین برگشتیم. توی راه گیر کردیم. درست تو گردنه های کوهین بود که موندیم. برف و کولاک شدید بود. من هی مجبور میشدم پیاده بشم و ماشین رو هول بدم.

تو تلویزیون مدام میگفت که مامورین راهداری و راهنمایی رانندگی تو جاده های کشور مستقر هستن که اگه مشکلی پیش اومد کمک کنن. ما تو جاده هیچ پلیسی ندیدم. وقتی داشتیم از برف و کولاک در میرفتیم فقط چندتا مامور راهداری رو دیدیم که داشتن جاده رو پاک میکردن. البته از طرف قزوین اومده بودن. در حالی که از راهداری لوشان اثری نبود. به هر حال جاده پر از ماشین بود و خیلی ها مدام باید پیاده میشدن تا هول بدن فکر میکنم دست کم ۵۰۰ تا ماشین تو مسیر رشت به قزوین گیر کرده بودن و در طرف مقابل بیشتر از ۱۰۰۰ماشین تو جاده پشت سر هم ایستاده بودن و ترافیک وحشتناکی درست کرده بودن.

بدنم یخ کرده بود. دستام از سرما کاملا سرخ شده بود. لرز کرده بودم. تنم کرخت شده بود. کاملا سرمازده شده بودم. بیست کیلومتر راه از این طرف کوهین تا اون طرفش رو توی چهار ساعت طی کردیم. نمیدونم چطور هی مسئولین میان میگن ما فلان کارها رو کردیم یا میکنیم. ما که چیزی ندیدیم. یعنی حساب کنید از ساعت دوازده که از رشت بیرون زدیم ساعت ده شب رسیدیم تهران. انگار عزیزان دل برادر یادشون رفته که چند نفر یکی دوسال پیش تو جاده قزوین به زنجان به خاطر همین ندانم کاری های راهداری قبل از رسیدن به مقصد راهی قبرستان شدند.

جالب ترین قسمت ماجرا تو جاده زمانی بود که ماشین های راهداری اومدن. یک کامیون شن میریخت. ماشین پشت سریش میومد و برفها و شن ها رو پارو میکرد و میزد کنار جاده. یعنی در اصل هیچی به هیچی. جالب ترش هم این بود که تو مسیر و به خصوص تو استان گیلان بنر هایی رو میدیدیم که تشریف فرمایی جناب دکتر بهبهانی وزیر محترم راه و ترابری به استان گیلان به خاطر افتتاح بزرگراه رو خیر مقدم گفته بودن و از اون جالب تر این بود که هیچ راهی بین جاده قدیم و اتوبان و هیچ تابلویی وجود نداشت که مردم بفهمن چطوری و از کجا باید به سمت شهر بعدی حرکت کنن. البته از حق نگذریم که یه راه خاکی ماشینا پیدا کرده بودن به طول دویست متر که جاده رو به اتوبان وصل میکرد. اونم فکر کنم حدود بیست کیلومتر بعد از سد سفید رود به سمت تهران بود که ماشینا سعی میکردن از جاده فرار کنن.

فردا صبحش که تلویزیون رو روشن کردم میگفت با تلاش مامورین راهداری و راهنمایی رانندگی راه باز شده. البته من که پلیسی ندیدم. فکر نمیکنم دیگران هم دیده باشن. مامورین راهداری هم به ده نفر در طول مسیر نمیرسیدن. تمام افرادی که تو ماشین ما بودن میگفتن خدا بیامرزه پدر شهرداری و قالیباف رو که قبل از زمستون همه کاری کرده که اگه برف اومد مردم گیر نکنن. اما تو این جاده که دوساعته برف گرفته یه نفر رو ندیدیم بیاد بخواد راه رو باز کنه.

تمام این نوشته برای این بود که بگم ما مردم بهتره به جای اینکه بشینیم حرف های صدتا یه غاز بزنیم بریم کار کنیم چون سال همت مضاعف کار مضاعف هست. البته پارسال هم سال اصلاح الگوی مصرف بود که خیلی ها به جای اینکه این سال رو درست بین مردم جا بندازن همایش های آنچنانی برگزار کردن و کتاب های آنچنانی چاپ کردن که به مردم بگن اصلاح الگوی مصرف چی هست در حالی که خودشون کلی ریخت و پاش کردن. البته کم کردن حقوق و ندادن اضافه کار کارمندا هم جزو کارهایی بود که به اسم سال اصلاح الگوی مصرف انجام شد.

امسال هم از همین اولش شروع شده تحریف عنوان امسال و خیلی ها به جای همت و کار مضاعف به حرف زدن های مضاعف دارن می پردازن. تا سیصد و پنجاه روز آینده ببینیم چه گلی میخوان به سرمون بزنن البته اگه زنده بودیم.

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

حنیف برادرمه. از برادر بهم نزدیک تر. پناه خستگی ها دل تنگی هام. رفیق لحظه های این چند ساله. خودش میدونه راست میگم. میدونه چقدر بهش توی این چند سال وابسته بودم. حالا رفته اون طرف انگار. هی بهش گفتم حنیف برو. نمون. ولی هی میگفت مملکتمه میخوام توش بمونم. ولی توی این چندماه کاری کردن که حنیف هم ترک وطن بکنه. از همون روز انتخابات که با هم از ستاد اومدیم بیرون تا همین الان ندیدمش. دلم براش یه دنیا تنگ شده. تا اینکه دیروز پریروز خبردار شدم که تو آلمان یه جایزه حقوق بشر بهش دادن. بی خبر بودم چون اینترنت و تلفن و ماهواره و همه منابع اطلاعاتی من دچار اختلال شده. خوشحالم که بالاخره یک خبر خوب ازش بهم رسید.

این هم متن سخنرانی حنیف هنگام دریافت جایزه اش هست:

Read the rest of this entry »

Tags: , , , , , , , , , , , , , , ,

به‌منظور پوشش خبری و رسانه‌ای برنامه‌های ستاد مرکزی راهیان نور در مناطق عملیاتی یادمان دفاع مقدس، ستاد خبری راهیان نور تشکیل شد و از امروز آغاز به‌کار کرد.
ستاد خبری راهیان نور از امروز تا ۱۵ فروردین ۸۸ به انعکاس رویدادهای مناطق عملیاتی جنوب کشور و برنامه‌های کاروان‌های راهیان نور اعزامی از استان‌های مختلف به خوزستان می‌پردازد.
فرید صادقی، رئیس ستاد خبری راهیان نور در اهواز گفت: ستاد خبری راهیان نور در دو استان تهران و خوزستان تشکیل شده و اعضای ستاد در مقر محمودوند اهواز مستقر شده‌اند.
کاروان‌های زیارتی راهیان نور می‌‌توانند با مراجعه به مقر ستاد خبری راهیان نور، نسبت به پوشش خبری برنامه‌های خود اقدام کنند.
http://rahianpress.ir

Tags: , , , , , , , , ,

کارمون شده مرثیه سرایی برای درگذشته ها. خوب پس با این حساب چی بنویسم برای منوچهر احترامی که فوت کرده؟!
یادمه دو سه سال پیش کتاب بچه ها من هم بازی رو از غرفه گل آقا گرفته بودم و ازش که همون جا نشسته بود خواستم تا برام امضا کنه. بهش گفتم کاش مجموعه کتاب های حسنی رو که بچه بودم برام خوانده بودن و حفظ بودم رو میاوردم تا امضا کنه. ناراحت شد گفت اگه اونا رو میاوردی دعوات می کردم.
حالا هم یک ضدحال بزرگ خوردم. خاطره همه کودکانی که تو ده سال اول بعد از انقلاب به دنیا اومده رفته اون دنیا. حالا مثل بقیه که بعد فوتشون انگشت حسرت گزیدیم و مرثیه نوشتیم، برای احترامی هم داریم همین کار رو می کنیم.
عنوان بعضی از کتابهای احترامی که من می خواندم:
دویدم و دویدم
حسنی نگو یه دسته گل
گربه ی من نازنازیه همه ش به فکر بازیه
دزده و مرغ فلفلی

Tags: , , , , , , , , , , , , ,

« Older entries § Newer entries »