نشسته ام و منتظر. اینجا گوشه ای زیر سایه تابلوی مرکز همایش هاست. منتظر نشسته ام که دوستم بیاید و برایم کارت بیاورم که بروم داخل. می دانم که راه های رفتن به داخل بسیار است و ما که یوغ نام خبرنگار را به دوش می کشیم بهتر این راه های ورود را بلدیم. اما می گویند باید کارت داشته باشی. این پشت در خیلی ها هستند که خبرنگارند و کارت خبرنگاری دارند و بیرون مانده اند و آنجا خیلی ها هستند که کارت ورود دارند و خبرنگار نیستند. بعضی ها هم خبرنگارند در جامعه و نه کارت خبرنگاری دارند و نه کارت های دیگر و فقط خبرنگارند و خانه به دوش.
You are currently browsing the archive for the گزارش category.
Tags: 16 مرداد, 17 مرداد, آدامس, احمدی نژاد, ایرنا, بنیاد شهید, بهداد, تفال, حافظ, حسینی, خبرنگار, خبرگزاری, دوست, رامین, رحیم مشایی, سالن همایش ها, شهید صارمی, صداوسیما, همایش, وزیر ارشاد
نمایشگاه کتاب. جمعیتی که مثل سیل روانه کتاب ها می شوند. انبوه غرفه هایی که هر کتابی از هر انتشاراتی را می فروشند. نمایشگاه کتاب. شوی دخترها و پسرها. بیست و سومین نمایشگاه کتاب تهران. گوینده مدام از مردم انقلابی میخواهد که حجاب و شئونات اسلامی خود را رعایت کنند. انگار چند روز پیش هم یک عده ریخته بودند و شعارهایی علیه بدحجابی های مردم در نمایشگاه میدادند و درگیری شده بود.
نمایشگاه کتاب. غرفه های انتشارات دفتر آیت الله صانعی و آیت الله منتظری جمع شده بود. نمایشگاه کتاب مانده بود و انبوهی از غرفه هایی که تو را به این فکر وا میداشت که آیا واقعا آمده ای نمایشگاه کتاب یا آمده ای نمایشگاه فروش کتاب و محصولات مذهبی. شبستان مصلی تهران پر بود از کتاب های مذهبی. کتاب هایی که بالاخره باید یک ربطی به مذهب داشته باشد. هر کتابی را راحت پیدا میکردی. خودت را به زحمت نمی اندازی که در صف منتظر بمانی تا از راهنمایان بپرسی و در سیستم اسم کتابی که میخواهی را وارد کند و بنده خدا بعد چند روز که حسابی کار کرده و حتی سرش را هم قدری خارش نداده است به اشتباه کلمه ای یا شماره ای به تو اشتباه بگوید و چند ساعتی گیج و گنگ نمایشگاه را بچرخی تا شاید آن کتابی که میخواهی را بیابی.
نمایشگاه کتاب است دیگر. کاری نمی شود کرد. هم نمایشگاه است و هم مصلی. هم نمایشگاه است و هم وعده گاه دیدار. هم نمایشگاه است و هم کارگاه ساختمانی و گرد و خاک و سیمانی که به حلقت می رود و در سینه و روده و شکمت بتون آرمه می سازی. نمایشگاه کتاب است دیگر چه می شود کرد. جالب است که بین المللی هم هست. جالب تر اینکه این نمایشگاه با راسته کتاب فروشان خیابان انقلاب که چند خیابان پایین تر است تفاوتی نمی کند. ما هم چیزی نمی گوییم. مبارک است ان شاء الله این نمایشگاه کتابی که هر چه میخواهی میتوانی از هر غرفه ای کتاب مذهبی بیابی. کتاب های مذهبی با فروشندگان قرتی و فشن. فروشندگانی که خوب در این چند وقته با هم رفیق شده اند و شب ها همدیگر را تا منزل می رسانند! Read the rest of this entry »
Tags: اسراف, حجاب, دستشویی, شئونات اسلامی, غرفه, مترو, مذهب, نظافت, نمایشگاه, کتاب, گینس
پستان مادری گریان در دهان کودکی خواب آلود. بغض هایی که فرصت گریه میخواهند. قدمهایی که یک به یک سست تر میشود. نوای حزن انگیز موسیقی.
خداحافظ ای…
از پله های مترو بالا میآیم و مسیر بهشت زهرا را پیش میگیرم. وقتی به قبرستان جسدهای سوخته میرسم اینها را میبینم. مادران داغدار. نوزادانی که حالا هم دندان درآورده اند و هم راه میروند. نوعروسانی که بیوه های سه ساله شده اند. همسرانی که هنوز در چشمانشان غم میدود. کودکانی که پدر را ندیدند و نطفه هاشان روزهایی جنین شد که پدر آن بالاها بود. آن بالاهای بالا. آنجا که میگویند از آسمان هفتم هم انگار بالاتر است.
Tags: C130, تابوت, خبرنگار, سقوط, شهادت, شهید, شهید گمنام, ضجه, مزار, کیهان
دیروز وایستاده بود لب اتوبان. برای ماشینا دست میگرفتم تا یکی سوارم کنه که تا ایستگاه مترو برسم. هیچ کس نگه نداشت.
یک ماشین پراید تقریبا عدسی رنگ اومد. طرز نشستن راننده آشنا بود. چشم تو چشم من عاقلانه اندر سفیه نگاه کرد. من دست نگه داشتم. سوارم نکرد. با سرعتی حدود ۴۰کیلومتر در ساعت از کنارم رد شد و رفت.
راننده اون پراید عدسی کسی نبود جز علیاکبر قاضیزاده.
من باز هم ایستاده بودم و التماس میکردم تا یک ماشین سوارم کنه.
Tags: اتوبان, التماس, ایستگاه, سرعت, سفیه, عاقلانه, عدسی, علی اکبر قاضی زاده, ماشین, مترو, نشستن, پراید, کیلومتر
جواد منتظری عکاس خوبی هست. البته الآن بیشتر موهای خوبی داره و عکسهای قدیمش بهتره. تازگیها عکس خوبی ازش ندیدم. به هرحال به نمایشگاه عکسش سر زدم. من که نفهمیدم «ورک شاپ» یعنی چی اما حدود ۳۰عکس آقا جواد تو کافه (کافی شاپ) گالری ماه مهر برگزار شده. منم برای دیدن این عکسها ۸۰۰ تومن بابت یک کافی میکس که هزینهاش بیشتر از ۲۰۰ تومن نمیشد پرداختم.
![]()


نمایشگاه عکس جواد منتظری از شنبه ۱۴بهمن در کافه گالری ماه مهر افتتاح شده و تا ۳اسفند ادامه داره. روزهای ۱۷ و ۲۴ بهمن و اول اسفند از ساعت ۱۷ تا ۲۰ در کافه گالری ماه مهر عکاس به گفتوگو و بررسی عکس های خود و سایر علاقه مندان می پردازه.
کافه گالری ماه مهر در خیابان ولیعصر، روبروی پارک ملت، خیابان کاجآبادی،شماره ۱۲ هست.
Tags: افتتاح, جواد منتظری, عکس, ماه مهر, نمایشگاه, ولیعصر, کاج آبادی, کافی شاپ, گالری, گالری ماه مهر
چند وقت پیش، فکر میکنم حدود اردیبهشت ماه بود که با یک هواپیمای توپولف دقیقا مثل همونی که توی مشهد دچار سانحه شد و دقیقا همون شرکت برای برنامه رفتم آبادان. بالهای هواپیما زرد شده بود و تو قسمت عقب هواپیما بد جوری صدای موتور می پیچید. وقتی تو آسمون بودیم گاه و بی گاه کسی چیزی زیر لب زمزمه می کرد. انگار که اشهد می خواندند. بی ربط هم نبود اگر شما هم جای ما بودید و تغییر صدای موتور و تکانهای عجیب هواپیما را شاهد بودید اشهد میخواندید. ا کنار بال بودیم و تکانها و صداها را بیشتر حس می کردیم. وقتی هم که به کوههای تیز زاگرس نگاه می کردیم حساب کار دستمان می آمد که با این حساب تکه بزرگمان گوشمان است.
Tags: آبادان, اروندرود, اقتصاد, توپولوف, جنگ, حاتمی کیا, خرما, خرمشهر, خوزستان, زاگرس, عراق, ماموریت, مسافرت, هواپیما